pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی سگ خیس
طوفان موسوی
این سوال که حیوان‌ها بهشت و جهنمی هم دارند،
ذهن‌های‌شان را مشغول کرد،
و خدای‌شان به جواب آمد
که «حیوان وسیله است نزد انسان،
برای رسیدن به خدا،
و وسیله را بهشت و جهنمی قرار نداده‌ایم».
زمانی نگذشت تا ذهن‌ها آزاد شد...




با سگی زندگی می‌کنم 70٪ هار، 20٪ گیج، 10٪ شبح‌وار. آمده کنار پای چپ‌ام نشسته و تا الآن دو بار پای راست‌اش، که از قضا لنگ است و لنگی‌اش را من به گردن خواهم گرفت، به پوستِ مچ پای‌ام برخورد کرده. قراری که گذاشته‌ام این است:

سه بار که شود، بلند می‌شوم سگ را از پای لنگ‌اش می‌گیرم، تا توی حمام می‌کشانم. وان را از آب پر می‌کنم. اگر خواست فرار کند پای‌اش را خرد می‌کنم. این را همان‌جا توی حمام به او قول می‌دهم. سوراخِ وان را می‌بندم که آب از وان تکان نخورد. حیوان را از پوزه بلند می‌کنم و در آب فرو می‌برم. لحظه‌هایی که دارد دست-و-پا می‌زند را در غالب ثانیه می‌شمارم، این‌طوری می‌فهمم یک سگ برای خفه‌شدن به چقدر زمان احتیاج دارد. حالا که داشتم این‌ها را می‌نوشتم برخوردِ پای سگ را با مچ پای‌ام احساس کردم.
هزار و یک، هزار و دو، هزار و سه، هزار و چهار، هزار و پنج، هزار و شیش، هزار و هفت، ... بله... تمام شد. یک سگ برای خفه‌شدن در وان حمام به 164 ثانیه زمان احتیاج دارد. این را منهای یک‌باری که حیوان سر از آب بیرون آورد و با اراده‌ی من دوباره در آب فرو رفت، محاسبه کردم.

*

چند وقتی است که خواهرم سگ شده. نمی‌دانم مشکل‌اش چیست، شاید دارد بزرگ می‌شود و هاریِ قبل از بزرگسالی را تجربه می‌کند، ولی این‌ها به من ربطی ندارد. کم می‌خندد؟ به من ربطی ندارد. ساعت‌های طولانی‌ای را در اتاق‌اش، در تنهایی و سکوت می‌گذراند؟ به من ربط دارد. این مورد چیزی نیست که به من ارتباطی نداشته باشد. درِ اتاق‌اش را قفل می‌کند؟ چرا؟ مریض است؟ چرا نمی‌آید با هم برویم دکتر؟ خصوصی است که خصوصی است، چرا دکتر نمی‌رود؟ چرا تازگی‌ها به غریبه‌ها احترام می‌گذارد؟ احترامى عجیب! می‌خواهد کم به روی‌ام بخندد خب کم به روی‌ام بخندد، دیگر چرا خنده‌ی غیرواقعی تحویل‌ام می‌دهد؟ از تواضع و فروتنی‌اش است؟ به جان پدرم که این‌ها به من ربطی ندارد، من فقط با درِ اتاق‌بستن‌های‌اش مشکل دارم. جرم است؟ می‌خواهم یکبار با احترام و از روی دلسوزی وارد اتاق‌اش شوم و پرده از اتاق‌اش بکشم. اتاق را تاریک می‌کند برای چی؟ می‌دانید توی تاریکی آدم چه کارهایی می‌تواند بکند؟ گریه؟ نه این حیوانی که من می‌بینیم بی‌احساس‌تر از این حرف‌هاست که افسردگیِ طبیعی بگیرد و تنهایی اشک بریزد. ساده نباشید. تازه آمدیم و این‌طور هم بود، چرا دیگر درِ اتاق‌اش را قفل می‌کند؟ خب بیآید جلوی من گریه کند،‌ مگر ما خواهر و برادر نیستیم؟ چرا اصلا به غریبه‌ها احترامِ عجیب می‌گذارد؟ پشت تلفن چرا با دوستان‌اش آرام حرف می‌زند؟ چرا هیچ چیز نمی‌گوید و این رفتارش من را ناراحت می‌کند؟
سکوت‌اش برای پدرم هم ناراحت‌کننده است. برای پدرم همه چیزش عذاب‌آور است، ‌حرف هم که بزند خونِ پدر را جوش می‌آورد. نمی‌دانید که چه‌طور حرف می‌زند. پارسِ سگ را شنیده‌اید؟ لحن و سرعت صدای‌اش شبیه پارس‌کردن است. تن و بدنِ پدر –این دلسوزِ ابدی- آتش می‌گیرد وقتی چشم‌اش به چشمِ خواهرم میوفتد. یک شب وقتی مادر در خانه نبود، به دستور پدر، داروی بیهوشی به خواهرم دادم و وقتی مطمئین شدم صدای‌ام را نمی‌شنود، با کفش‌هایی که یادگاری از دوران سربازی پدر بود، چندبار محکم روی پای راست‌اش پریدم و خوب له‌اش کردم. آن شب خواهرم به هوش نیامد و مجبور شدیم همراه مادر به بیمارستان برویم. پدر به مادر گفت که خواهرم می‌خواسته خودش را بکشد و معلوم نیست با پای‌اش چه کار کرده که این‌طور آن را از بین برده. از بیمارستان که آمدیم خانه، خواهرم تبدیل به سگی شد که نمی‌دانست از کجا خورده، و شروع به آزار و اذیت‌هایی کرد که ذکرش رفت. از آن به بعد پای راست‌اش همیشه جلوی چشم‌های‌ام است. یاد و خاطره‌ش برای‌ام چندش‌آور شده. باید با یک همدرد فکری برای خلاصی کنم.

*

وقتی زمانِ خفه‌شدن را به پدر گفتم، در فکر فرو رفت و گفت: «پدرم به من گفته بود، که در زمانی خیلی دورتر از ما، خفه‌شدنِ یک سگ هار حتی به چند دقیقه هم می‌رسیده، ولی هر چه به آینده نزدیک می‌شویم این زمان کمتر و کمتر خواهد شد؛ چون سگ‌هایی که خواهند آمد، با اینکه تازه‌نفس هستند اما تسلیم‌شدن را به تسلیم‌نشدن ترجیح می‌دهند. من تعجب می‌کنم که سگی را که تو خفه کرده‌ای در زمان رویاییِ 164 ثانیه جان داده!» اما این چیزها برایم مهم نیست،‌ چیزی که مرا خوشحال می‌کند این است که وظیفه‌ام را خوب انجام داده‌ام و هیچ‌کس، حتی مادرم هم متوجه کاری که کرده‌ام نمی‌شود.
نظرات (۵)