|
|||
خونهی مادربزرگه تهبندی |
| آرش آرین |
به نام نامیاش
و بالوالدین احسانا.
به پدر و مادر خود نیکی کنید.
تصمیم گرفته بودم کدورتها رو با پدرم کنار بذارم و با هم یه زندگی جدید رو تجربه بکنیم. رفتم پیشش و با روی باز ازش پرسیدم: پدر جان، عرب کجا نِی انداخت؟ گفت: «من دقیقاً نمیتونم بگم کجا نی انداخته ولی در مورد عربها چیزای زیادی میدونم که میتونم بهت بگم. اصلاً چه بحث خوبیه واسه امشب؛ خوب شد گفتی. قبل از ظهور اسلام در شبه جزیرهی عربستان، عربها به خداوند شرک میورزیدن و غیبت میکردن. از همه بدتر دختران خودشون رو زندهبهگور میکردن. اما پس از ظهور اسلام ناگهان ورق برگشت و دیگه اونا دختراشونو زندهبهگور نمیکردن. براندازی زندهبهگور کردن یکی از مهمترین کارایی بود که اسلام در بین عربها انجام داد». میخواست باز از زندهبهگور کردن صحبت کنه که حرفاشو قطع کردم و گفتم: «پدر چرا اسلام روی این قضیه بیش از حد مانور میده؟ کمتر جایی میشه دید که صحبت از اسلام باشه و بحث زندهبهگور کردن پیش نیاد». پدر گفت: با این حرفات چیو میخوای ثابت کنی؟ گفتم: «میخوام بگم که اگه اسلام جلوی کشته شدن دختران رو گرفته در عوض جون مردای زیادی رو هم تو جنگهای غیر ضروری گرفته». گفت: چه نتیجهای میخوای بگیری؟ گفتم: «اینکه اسلام دین خون و خونریزی هست. نظر تو چیه؟» گفت: «به نظر من که این بحث مسخره رو ادامه ندیم بهتره. پا شو بریم یه [تهبندیای] بکنیم که یه کمی سیر بشیم بعدشم بریم یه قدمی بزنیم و پدر-پسری با هم یه گپی بزنیم (لبخند عجیبی میزد). آخر شَبم شام بیرون مهمون من». گفتم: «فکر کردی گپ زدن با تو واسه من جذابیّتی داره؟ راستی چرا از کلمهی تهبندی استفاده کردی؟ اصلاً به آخر و عاقبت کارات فکر نمیکنیا. حالا من هیچی نمیگم، یه جای دیگه میگی طرف برمیگرده میکشه تو گوشِت». عصبانی شد و گذاشت رفت. البته اینکه الآن عصبانی بشه بهتر از اینه که فردا یه جا دیگه بگه و یه چیزی بهش بگن. پدرم عصبانیتش نیم ساعت بود. بعدش دیگه آروم میشد. بعد از یه ساعتی صدام زد و گفت: بیا، غذا حاضره! رفتم سر میز نشستم و شروع کردم به خوردن. دیدم داره بد نگام میکنه. گفت: دستاتو شستی که داری مثه چیچی میخوری؟ گفتم آره. گفت: کی؟ پارسال؟ هیچی نگفتم و به غذا خوردن ادامه دادم. گفت: دستتو که نشستی، لااقل برو یه نمکدون بردار بیار. گفتم چشم. گفت: چشم اونه که بری بیاری، نه بگی چشم و همینجوری بشینی سر جات. نمکدونو که بهش دادم گفتم: امیدوارم امروز که میری سر کار یه اتفاق بد برات بیفته. گفت واضحتر بگو. گفتم: یعنی اینکه خبرت رو بیارن دیگه. اخم کرد و رفت تو اتاقش. درسته، احترام به والدین اصلاً برای من مهم نبود. در صورتی که پیشوایان دینی خیلی به اون تاکید کردن.
فردا صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که پدر رفته و یه یادداشت به آیینه چسبونده. پدر عادت داشت که گلگیهاشو از من اینطوری بیان کنه. رفتم جلوتر و دیدم که نوشته: «از وقتی مادر خدابیامرزت از دنیا رفت من برای تو هم مادر بودم هم پدر. خون دل خوردم تا تو به اینجا رسیدی. صبح زود که همه خواب بودن میرفتم سر کار و شب که همه خواب بودن برمیگشتم. فقط به خاطر اینکه کمبودی نداشته باشی. هیچوقت فکر نمیکردم که روزی برسه که به پدرت بیاحترامی کنی...» معلوم بود که چرت و پرت نوشته. با اینکه نامه رو تا آخر نخونده بودم انداختمش توی سطل آشغال.
پدرم تو ادارهی ثبت اسناد کار میکرد و یه کارمند ساده بود و از اینکه با حقوق کارمندی تونسته این زندگی رو بسازه خیلی خوشحال بود و در جمع همیشه در مورد حقوق کارمندی حرف میزد. ساعت پنچ عصر بود که پدر زنگ زد و گفت امروز اضافهکاری وایمیسه و دیرتر میاد خونه. منم که خسته بودم، طرفای ساعت نُه خوابیدم. خواب بودم که ناگهان ساعت شماطهدار پدرم زنگ خورد ولی کسی خاموشش نمیکرد. فریاد زدم: پدر این ساعت شماطهداره بیصاحاب رو خاموش کن. نه پدر جوابی داد نه ساعت خاموش شد. بلند شدم و رفتم ساعت رو خاموش کردم. دیدم پدر خونه نیست، یعنی اصلاً دیشب خونه نیومده بود. من اهمیتی ندادم و باز گرفتم خوابیدم. تا اینکه دور و بر ساعت یازده صدای زنگِ در اومد. در رو باز کردم و دیدم که پدر خونین و مالین وارد خونه شد. فقط به همدیگه نگاه میکردیم. گفت: «سلام کردیما... سلامِتو خوردی؟ مگه نمیدونی سلام سلامتی میاره؟ مگه نگفتم سلام چنتا ثواب داره؟» گفتم: «تو با این وضعم بیخیال نمیشی؟ بگو ببینم چه بلایی سرت اومده؟» گفت: «چنتا آدم از خدا بیخبر اومدن اداره و به من پیشنهاد رشوه دادن. من قبول نکردم و اونا هم منو بردن و به این روز انداختن». پدرم دماغ بزرگی داشت ولی به صورتش میومد. از اون روز به بعد دیگه هرگز دماغش به صورت نیومد. خیلی از این قضیه ناراحت بود.پرسیدم: «پدر چرا پراید از ماشینای خارجی گرونتره؟ با اینکه بعضی از این ماشینا مثل کامارو از پراید خیلی بهتر هستن». گفت: «چون در هر بقالی بری لوازم یدکی پراید گیر میاد. حالا چرا این سؤالو پرسیدی؟» گفتم: خواستم ببینم تو این شرایط دست از اخلاق همیشگیت بر میداری یا نه؟ چن روزی بود که اون روی سگش بالا نیومده بود. ناگهان به طرز عجیبی اون روی سگش بالا اومد و شروع کرد به فحش و فضیحت دادن. حتی بیشتر فضیحت میداد تا فحش بده.
من همیشه فکر میکردم این جوایز بانک و اینا الکیه و به کسی نمیدن جایزهها رو، یا اگه بدن هم به خودشونیا (فامیلهای رییس بانک) میدن. تا اینکه هفتهی پیش پونصد هزار تومن تو بانک برنده شدم. پدرم که وضع دماغش تعریفی نداشت پول رو برداشت و رفت خرج دوا-درمونش کرد. به پدر گفتم: بیا یه 206 بخریم. پوزخندی زد و گفت: «دِهکی... اگه 206 بخریم که فردا پسفردا آیینهش شیکست باید خونه رو بفروشیم خرجش کنیم». گفتم: حتماً الآن که خونه راکده باید بی آیینه بچرخیم ها؟ گفت با من بحث نکن و ول کرد رفت.
یه روز خوشحال و خندون اومد پیشم و یه شکلات بهم داد. بازش کردم دیدم به جای شکلات توش پوست یه شکلات دیگهس. پدر از اینکه تونسته بود منو ضایع کنه خوشحال شد و زد زیر خنده،خندهای که مو را بر تن آدم سیخ میکرد. من دیگه از این وضعیت خسته شدم بودم. بیپولی داشت بدجوری اذیت میکرد. رفتم سراغ پدر و بهش گفتم: چرا رشوه نمیگیری؟ آخه خیلی دلیل مقدسی باید براش باشه و برای منم باید خیلی خندار باشه. گفت: من معدهم به پول حروم عادت نداره. گفتم: خلاصه من دیگه از این وضعیت خسته شدم، یا معدهت رو عادت بده یا به فکر یه کار دیگه باش. باز عصبانی شد و گفت: «این رفیقات کیا هستن که تو رو اینقدر عوض کردن؟ تو اون آرشی نیستی که من میشناختم. اون آرشی نیستی که سر سفرهی من بزرگ شده. اون آرش خیلی وقته که از اینجا رفته. تو خیلی وقته که برام غریبه شدی. گوش میکنی یا نه؟ ها؟ اصلاً میخوام بگم تهبندی ببینم کی میخواد حرف بزنه». یه حالت روحانی به خودش گرفت و گفت: «تو باید پدرت رو به خاطر خودش بخوای، نه اگه پول داشت دوسِش داشته باشی و اگه نداشت هم باهاش بدرفتاری کنی». اینگار حرفاش روم یه تاثیر عجیبی گذاشت. خیلی موثر حرف زد. اون حالت روحانیای که به خودش گرفته بود باعث شد نظرم به کلی در موردش عوض بشه. اون روز از خونه بیرون رفتم و با پساندازی که داشتم یه هدیه براش خریدم تا این کدورتای چنوقت اخیر رو فراموش کنیم. هدیه رو کادو کردم و روش نوشتم [تقدیم به بهترین بابای دنیا]. نمیدونم همین الآن تو دنیا چن نفر دیگه همین جمله رو روی کادوهایی که میخوان بدن به باباشون نوشتن. خلاصه رفتم خونه و منتظر شدم از سر کار برگرده. تو خونه نشسته بودم که متوجه صدای کلید پدر شدم که در قفلِ در میچرخید. پدر اومد تو و منم پریدم جلو و کادو رو بهش دادم. با دیدن هدیه اشک توی چشماش جمع شد. کادو رو که باز کرد از شدت خوشحالیش کم شد ولی بازم خوشحال بود. زانوبند رو به پاهاش زد و از خوشحالی تو خونه میدوید.
پایان
اگه زیاد از کلمهی پدر استفاده کردم به خاطر این بوده که از این کلمه متنفر بشین.
نظرات (۱۱)
و بالوالدین احسانا.
به پدر و مادر خود نیکی کنید.
تصمیم گرفته بودم کدورتها رو با پدرم کنار بذارم و با هم یه زندگی جدید رو تجربه بکنیم. رفتم پیشش و با روی باز ازش پرسیدم: پدر جان، عرب کجا نِی انداخت؟ گفت: «من دقیقاً نمیتونم بگم کجا نی انداخته ولی در مورد عربها چیزای زیادی میدونم که میتونم بهت بگم. اصلاً چه بحث خوبیه واسه امشب؛ خوب شد گفتی. قبل از ظهور اسلام در شبه جزیرهی عربستان، عربها به خداوند شرک میورزیدن و غیبت میکردن. از همه بدتر دختران خودشون رو زندهبهگور میکردن. اما پس از ظهور اسلام ناگهان ورق برگشت و دیگه اونا دختراشونو زندهبهگور نمیکردن. براندازی زندهبهگور کردن یکی از مهمترین کارایی بود که اسلام در بین عربها انجام داد». میخواست باز از زندهبهگور کردن صحبت کنه که حرفاشو قطع کردم و گفتم: «پدر چرا اسلام روی این قضیه بیش از حد مانور میده؟ کمتر جایی میشه دید که صحبت از اسلام باشه و بحث زندهبهگور کردن پیش نیاد». پدر گفت: با این حرفات چیو میخوای ثابت کنی؟ گفتم: «میخوام بگم که اگه اسلام جلوی کشته شدن دختران رو گرفته در عوض جون مردای زیادی رو هم تو جنگهای غیر ضروری گرفته». گفت: چه نتیجهای میخوای بگیری؟ گفتم: «اینکه اسلام دین خون و خونریزی هست. نظر تو چیه؟» گفت: «به نظر من که این بحث مسخره رو ادامه ندیم بهتره. پا شو بریم یه [تهبندیای] بکنیم که یه کمی سیر بشیم بعدشم بریم یه قدمی بزنیم و پدر-پسری با هم یه گپی بزنیم (لبخند عجیبی میزد). آخر شَبم شام بیرون مهمون من». گفتم: «فکر کردی گپ زدن با تو واسه من جذابیّتی داره؟ راستی چرا از کلمهی تهبندی استفاده کردی؟ اصلاً به آخر و عاقبت کارات فکر نمیکنیا. حالا من هیچی نمیگم، یه جای دیگه میگی طرف برمیگرده میکشه تو گوشِت». عصبانی شد و گذاشت رفت. البته اینکه الآن عصبانی بشه بهتر از اینه که فردا یه جا دیگه بگه و یه چیزی بهش بگن. پدرم عصبانیتش نیم ساعت بود. بعدش دیگه آروم میشد. بعد از یه ساعتی صدام زد و گفت: بیا، غذا حاضره! رفتم سر میز نشستم و شروع کردم به خوردن. دیدم داره بد نگام میکنه. گفت: دستاتو شستی که داری مثه چیچی میخوری؟ گفتم آره. گفت: کی؟ پارسال؟ هیچی نگفتم و به غذا خوردن ادامه دادم. گفت: دستتو که نشستی، لااقل برو یه نمکدون بردار بیار. گفتم چشم. گفت: چشم اونه که بری بیاری، نه بگی چشم و همینجوری بشینی سر جات. نمکدونو که بهش دادم گفتم: امیدوارم امروز که میری سر کار یه اتفاق بد برات بیفته. گفت واضحتر بگو. گفتم: یعنی اینکه خبرت رو بیارن دیگه. اخم کرد و رفت تو اتاقش. درسته، احترام به والدین اصلاً برای من مهم نبود. در صورتی که پیشوایان دینی خیلی به اون تاکید کردن.
فردا صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که پدر رفته و یه یادداشت به آیینه چسبونده. پدر عادت داشت که گلگیهاشو از من اینطوری بیان کنه. رفتم جلوتر و دیدم که نوشته: «از وقتی مادر خدابیامرزت از دنیا رفت من برای تو هم مادر بودم هم پدر. خون دل خوردم تا تو به اینجا رسیدی. صبح زود که همه خواب بودن میرفتم سر کار و شب که همه خواب بودن برمیگشتم. فقط به خاطر اینکه کمبودی نداشته باشی. هیچوقت فکر نمیکردم که روزی برسه که به پدرت بیاحترامی کنی...» معلوم بود که چرت و پرت نوشته. با اینکه نامه رو تا آخر نخونده بودم انداختمش توی سطل آشغال.
پدرم تو ادارهی ثبت اسناد کار میکرد و یه کارمند ساده بود و از اینکه با حقوق کارمندی تونسته این زندگی رو بسازه خیلی خوشحال بود و در جمع همیشه در مورد حقوق کارمندی حرف میزد. ساعت پنچ عصر بود که پدر زنگ زد و گفت امروز اضافهکاری وایمیسه و دیرتر میاد خونه. منم که خسته بودم، طرفای ساعت نُه خوابیدم. خواب بودم که ناگهان ساعت شماطهدار پدرم زنگ خورد ولی کسی خاموشش نمیکرد. فریاد زدم: پدر این ساعت شماطهداره بیصاحاب رو خاموش کن. نه پدر جوابی داد نه ساعت خاموش شد. بلند شدم و رفتم ساعت رو خاموش کردم. دیدم پدر خونه نیست، یعنی اصلاً دیشب خونه نیومده بود. من اهمیتی ندادم و باز گرفتم خوابیدم. تا اینکه دور و بر ساعت یازده صدای زنگِ در اومد. در رو باز کردم و دیدم که پدر خونین و مالین وارد خونه شد. فقط به همدیگه نگاه میکردیم. گفت: «سلام کردیما... سلامِتو خوردی؟ مگه نمیدونی سلام سلامتی میاره؟ مگه نگفتم سلام چنتا ثواب داره؟» گفتم: «تو با این وضعم بیخیال نمیشی؟ بگو ببینم چه بلایی سرت اومده؟» گفت: «چنتا آدم از خدا بیخبر اومدن اداره و به من پیشنهاد رشوه دادن. من قبول نکردم و اونا هم منو بردن و به این روز انداختن». پدرم دماغ بزرگی داشت ولی به صورتش میومد. از اون روز به بعد دیگه هرگز دماغش به صورت نیومد. خیلی از این قضیه ناراحت بود.پرسیدم: «پدر چرا پراید از ماشینای خارجی گرونتره؟ با اینکه بعضی از این ماشینا مثل کامارو از پراید خیلی بهتر هستن». گفت: «چون در هر بقالی بری لوازم یدکی پراید گیر میاد. حالا چرا این سؤالو پرسیدی؟» گفتم: خواستم ببینم تو این شرایط دست از اخلاق همیشگیت بر میداری یا نه؟ چن روزی بود که اون روی سگش بالا نیومده بود. ناگهان به طرز عجیبی اون روی سگش بالا اومد و شروع کرد به فحش و فضیحت دادن. حتی بیشتر فضیحت میداد تا فحش بده.
من همیشه فکر میکردم این جوایز بانک و اینا الکیه و به کسی نمیدن جایزهها رو، یا اگه بدن هم به خودشونیا (فامیلهای رییس بانک) میدن. تا اینکه هفتهی پیش پونصد هزار تومن تو بانک برنده شدم. پدرم که وضع دماغش تعریفی نداشت پول رو برداشت و رفت خرج دوا-درمونش کرد. به پدر گفتم: بیا یه 206 بخریم. پوزخندی زد و گفت: «دِهکی... اگه 206 بخریم که فردا پسفردا آیینهش شیکست باید خونه رو بفروشیم خرجش کنیم». گفتم: حتماً الآن که خونه راکده باید بی آیینه بچرخیم ها؟ گفت با من بحث نکن و ول کرد رفت.
یه روز خوشحال و خندون اومد پیشم و یه شکلات بهم داد. بازش کردم دیدم به جای شکلات توش پوست یه شکلات دیگهس. پدر از اینکه تونسته بود منو ضایع کنه خوشحال شد و زد زیر خنده،خندهای که مو را بر تن آدم سیخ میکرد. من دیگه از این وضعیت خسته شدم بودم. بیپولی داشت بدجوری اذیت میکرد. رفتم سراغ پدر و بهش گفتم: چرا رشوه نمیگیری؟ آخه خیلی دلیل مقدسی باید براش باشه و برای منم باید خیلی خندار باشه. گفت: من معدهم به پول حروم عادت نداره. گفتم: خلاصه من دیگه از این وضعیت خسته شدم، یا معدهت رو عادت بده یا به فکر یه کار دیگه باش. باز عصبانی شد و گفت: «این رفیقات کیا هستن که تو رو اینقدر عوض کردن؟ تو اون آرشی نیستی که من میشناختم. اون آرشی نیستی که سر سفرهی من بزرگ شده. اون آرش خیلی وقته که از اینجا رفته. تو خیلی وقته که برام غریبه شدی. گوش میکنی یا نه؟ ها؟ اصلاً میخوام بگم تهبندی ببینم کی میخواد حرف بزنه». یه حالت روحانی به خودش گرفت و گفت: «تو باید پدرت رو به خاطر خودش بخوای، نه اگه پول داشت دوسِش داشته باشی و اگه نداشت هم باهاش بدرفتاری کنی». اینگار حرفاش روم یه تاثیر عجیبی گذاشت. خیلی موثر حرف زد. اون حالت روحانیای که به خودش گرفته بود باعث شد نظرم به کلی در موردش عوض بشه. اون روز از خونه بیرون رفتم و با پساندازی که داشتم یه هدیه براش خریدم تا این کدورتای چنوقت اخیر رو فراموش کنیم. هدیه رو کادو کردم و روش نوشتم [تقدیم به بهترین بابای دنیا]. نمیدونم همین الآن تو دنیا چن نفر دیگه همین جمله رو روی کادوهایی که میخوان بدن به باباشون نوشتن. خلاصه رفتم خونه و منتظر شدم از سر کار برگرده. تو خونه نشسته بودم که متوجه صدای کلید پدر شدم که در قفلِ در میچرخید. پدر اومد تو و منم پریدم جلو و کادو رو بهش دادم. با دیدن هدیه اشک توی چشماش جمع شد. کادو رو که باز کرد از شدت خوشحالیش کم شد ولی بازم خوشحال بود. زانوبند رو به پاهاش زد و از خوشحالی تو خونه میدوید.
پایان
اگه زیاد از کلمهی پدر استفاده کردم به خاطر این بوده که از این کلمه متنفر بشین.
نظرات (۱۱)



تهبندی

:) عالی بود.
حالا جدا اینا رو به بابات گفتی؟
الان دوباره خوندمش, واقعا شاهکاره.
چندبار باید خوند متنهای تو رو. این توصیهی من به همه است. کلاس درسه...
حالا زیادم از کلمه ی پدر استفاده نکرده بودی
عالی بود، مثل همیشه !
یعنی راستش رو بخوای کلمه ی خاصی رو پیدا نکردم که بتونم باهاش توصیف کنم، ولی همون عالی عالیه !
معرکه...
عجیب عالی بود
اولش بی ادب بودی ولی قشنگ بود مثل خودت.هه هه هه ...
خدا بود =))
... عجیب حس بدی داشت ، اصلا هم خدا نبود ،