Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خون‌دماغ شیر و پلنگ و خشم ملّا!
زهرا غمناک
فرهنگ «اطاعت» را می‌شد توی همان بازی‌های عالم بچگی حس کرد. به نظر خیلی عجیب می‌رسد، اما واقعیت این است که انگار در ناخودآگاه بچه‌ها این تمایل خیلی شدید وجود داشت که به کسی کاملاً اعتماد کنند و از او بخواهند به جایشان تصمیم بگیرد. شاید این کار را از روی تنبلی می‌کردند (که در این صورت می‌شود گفت عادت تنبلی را هم می‌توان توی همان بچگی مشاهده کرد... که البته این مورد مصداق‌های خیلی زیادتری دارد... مسواک قبل از خواب را که یادتان نرفته؟) نمونه‌اش ملّا.
بازی‌ای بود که با نام‌های «شیر-پلنگ»، «بزنه بزنه» و «ملّا‌بازی» شناخته شده بود. مهم‌ترین شخصیت این بازی هم از قضا ملّا بود که قبل از بازی به طور تصادفی («ده بیست سی چهل» یا «هر کی تک بیاره» و امثالهما) انتخاب می‌شد. ملّا کار زیادی انجام نمی‌داد. اصلاً بازی نمی‌کرد، بلکه تصمیم می‌گرفت. ملّا همه‌کاره‌ای بود که به نظر خیلی معصوم می‌رسید. در روزهای گرم تابستان، ملّا می‌نشست روی سکویی چهارپایه‌ای چیزی زیر سایه‌ی یک درخت، دیوار یا هر چیز دیگر، در دل به حماقت بقیه‌ی بازیکنان که توی آن گرما عرق می‌ریختند و گاه و بیگاه خون‌دماغ می‌شدند می‌خندید و وقتی همسایه‌ها به سر‌و‌صدای بچه‌های توی کوچه اعتراض می‌کردند، ملّا آن کسی بود که آرام و ساکت می‌نشست و به کاغذی که روی پایش بود نگاه می‌کرد، انگار که هیچ رابطه‌ای با بقیه‌ی بچه‌ها نداشته و ندارد.
به نظر همه ملّا کیفِ بازی را می‌کرد. همه دلشان می‌خواست به جایی برسند که بتوانند به این مقام دست پیدا کنند. یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های ملّا این بود که باید خواندن و نوشتن می‌دانست. پس عده‌ی زیادی از «فنچول‌ها» از رده خارج می‌شدند. ملّا حتی گاهی تصمیم می‌گرفت که یکی بازی بکند یا نه. نمود واقعی یک دیکتاتور به تمام معنا بود که کاملاً از سوی جامعه (بازیکنان) پر‌و‌بال گرفته و به آن‌جا رسیده بود.
«ملّا بازی» این‌طوری بود که باید یک توپ را می‌گذاشتند وسط و همه‌ی بازیکنان دورش جمع می‌شدند و انگشت اشاره‌ی دست راستشان را می‌گذاشتند روی توپ. کسی که ملّا شده بود به سلیقه‌ی خودش قبل از بازی موضوعی را انتخاب می‌کرد و به همه می‌گفت که اسم مستعاری با آن موضوع برای خودشان در نظر بگیرند و به او بگویند. مثلاً جانوران را انتخاب می‌کرد و بقیه بنا به خواست خودشان (!) نام‌های شیر و پلنگ و زرافه و ستاره‌ی دریایی و... را برمی‌گزیدند و به ملّا می‌گفتند و او روی یک کاغذ اسم همه را یادداشت می‌کرد و جلوی اسم هرکس هم نام مستعارش را می‌نوشت. وقتی همه دور توپ جمع می‌شدند، ملّا شروع می‌کرد به گفتن این که: «بزنه بزنه بزنه بزنه...» و این را هر چند بار که دلش می‌خواست تکرار می‌کرد. بعد ناگهان اسم مستعار یکی از بازیکنان را فریاد می‌زد. مثلاً: «بزنه بزنه بزنه بزنه... الاغ!» و بقیه وظیفه داشتند آن توپ را به هوا پرتاب کنند و تا جایی که می‌توانند از توپ دور شوند و الاغ مذکور سعی کند هرچه سریع‌تر خودش را به توپ برساند؛ و وقتی توپ را در دستش می‌گرفت، ملّا داد می‌زد: «استپ» و همه می‌ایستادند؛ در همان حالتی که بودند. اگر چشم ملّا به کوچک‌ترین حرکتی که بازیکنان بعد از شنیدن «استپ» انجام داده بودند می‌افتاد، آن بچه از ادامه‌ی بازی محروم می‌شد. یکی از شیطنت‌هایی که گاهی ملّا انجام می‌داد، فریاد‌زدن یک نام خیالی بود. طوری که همه سرِ کار می‌رفتند و هیچ‌کس به دنبال توپ نمی‌رفت و بعد متوجه می‌شدند که باید برگردند سرجایشان و از نو بازی کنند.
وقتی ملّا داد می‌زد «استپ»، بازیکنی که توپ در دستش بود باید توپ را به سمت یکی از بازیکنان دیگر پرتاب می‌کرد و اگر توپ به او می‌خورد، یک ضربدر رو‌به‌روی اسمش روی کاغذ ملّا قرار می‌گرفت. اگر هم توپ به او نمی‌خورد بازیکنی که نتوانسته بود توپ را پرت کند دو ضربدر دریافت می‌کرد. تعداد ضربدرهای هر کس به ده‌تا می‌رسید، می‌سوخت و باید از بازی بیرون می‌رفت.
نکته‌ی جالب این‌جا بود که کسی که توپ را در دست می‌گرفت، نمی‌توانست انتخاب کند که توپ را به کجا بزند. بلکه باید گوش‌به‌فرمان ملّا می‌ایستاد و ملّا می‌رفت طرفش و آرام به او می‌گفت که چه کسی را نشانه بگیرد. در واقع دو ضربدری که در ازای ضربه‌ی خطا دریافت می‌کرد، به خاطر خشم ملّا از این بود که نتوانسته بود درست از حرفش اطاعت کند. ملّآ دقیقاً همان شخصیتی بود که قدرت کورش کرده بود و با قساوت قلب می‌خواست حرفش را پیش ببرد. گاهی (کاملاً از روی تمایلات دگرآزاری) تصمیم می‌گرفت هدف را بازیکنی قرار دهد که صورتش رو به توپ است؛ چون یکی از قوانین اصلی بازی این بود که کوچک‌ترین حرکتی (حتی برگرداندن صورت) موجب محرومیت از بازی می‌شد، پس انتخاب با بازیکنی بود که ترجیح می‌داد دماغش خون بیاید یا تا خودِ شب از بازی با دوستانش محروم باشد.
به جرأت می‌توانم بگویم که «ملّا‌بازی» یکی از کثیف‌ترین و به لحاظ روانی، خشن‌ترین بازی‌هایی بود که در کودکی انجام می‌دادم.
نظرات (۶)