Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
تابستان خود را چگونه گذراندید قسمت نهم از مجموعه‌ی «چی‌چی می‌گی؟»
اديب فروتن
قسمت نهم: هاپشه

هاپشه... هاپشه... چیزی نیست. قدری سرما خورده‌ام. بگذارید این لیمو شیرین را چهار قاچ کنم... بسیار خب. حرف‌هایم را باور نکردید نه؟ گفته بودم که دیگر جریانات خانواده‌ی هاشمی را برایتان نخواهم گفت. بگذارید ببینم. الان آن‌ها باید دربیمارستان پیش هوشنگ باشند. بی‌شک دورش جمع شده‌اند و تبادل نظر می‌کنند. شاید خانم هاشمی بگوید: «اگر هوشنگ‌خان بتوانند در کنار ورزش یک هنری هم یاد بگیرند خیلی عالی می‌شود». و احتمالاً پدر هوشنگ هم بگوید: «باورتان می‌شود من خودم همیشه این را به هوشنگ می‌گویم؟ منتها این هوشنگ ما خیلی به این ورزش علاقه دارد. و خدا می‌داند که تمام این‌ها صرفاً به خاطر علاقه‌اش به این ورزش است. وگرنه من همیشه به خودش هم می‌گویم. می‌گویم قد و بالایت که چیزیش نیست. به نسبت خودش خیلی هم خوب است». مادر هوشنگ هم لابد تاکید می‌کند که: «بله، به نسبت خودش خیلی هم خوب است». خانم هاشمی هم می‌گوید: «به هر حال اگر هوشنگ‌خان کمی فشار ورزش را کم کنند، می‌توانند از اوقات استراحتشان استفاده کرده و با چوب بستنی وسایل با ارزش بسازند». بعد هم سپیده دستمال‌سفره‌ای را که با چوب‌های بستنی درست کرده است و تصادفاً در بیمارستان به همراه دارد نشان می‌دهد و تشویق می‌شود. فوقش آرمان هم دست آخر بگوید: «تکرار، تکرار، تکرار». ولی کسی صدایش را نشنود. زیرا هم کمی لکنت گرفته و هم این اواخر صدایش بسیار ضعیف شده است. بله، احتمالاً یک چنین اتفاقاتی افتاده باشد. دارم هوشنگ را تصور می‌کنم که روی تخت بیمارستان وسط اتاق دراز کشیده است. قیافه‌‌اش را که ببینی می‌توانی قسم بخوری که از بارفیکس افتاده است. علامت مشخصی هم -مانند شکستگی یا ورم- در هیچ‌ جای بدنش وجود ندارد. اما با دیدنش بی‌درنگ صحنه‌ی در رفتن میله و افتادن او روی زمین در ذهنت مجسم می‌شود. شاید هم بتوان گفت علائم کوچکی وجود دارند. مثلاً از بالای تخت که به او نگاه کنی به نظر می‌رسد که در مجموع بدنش کمی کج شده باشد. قدش هم کمی کوتاه‌تر از قبل به نظر می‌آید. هاپشه... می‌بخشید. نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم حوصله‌اتان سر رفته است. درست است: شما دنبال واقعیت‌ها هستید و حدسیات من برایتان بی‌ارزش‌اند. «گرچه این روز‌ها فاصله‌ی بین حقیقت و دروغ از همان واو بین حقیقت و دروغ هم کمتر است». جمله‌ی خوبی بود نه؟ این را در یکی از مجوعه‌های تلویزیونی مورد علاقه‌ام شنیده‌ام. فوراً یاد‌داشتش کردم. هاپشه... هاپشه... احساس می‌کنم بدنم کمی داغ شده است. اگر به جای نوشتن در مراسم بخور شرکت کرده بودم الان وضعم از این بهتر بود. باز خوب است که دستمال کاغذی به تعداد کافی اینجا وجود دارد. با شما هستم‌ها. اصلاً به حرف‌هایم توجه ‌می‌کنید؟ اگر ناراحت‌اید می‌توانم آدرس بیمارستان را به شما بدهم تا خودتان از نزدیک بقیه‌ی ماجرا را دنبال کنید. اصلاً اگر ماجرایی وجود داشته باشد. بسیار خب، گویا دوباره دارم تند می‌روم. بگذارید لااقل تلویزیون را روشن کنم... آه، لعنت بر شیطان. این که تکرار برنامه‌‌کودکی است که نقاشی زهرا در آن پخش نشد. بگذارید ببینم. بله، این کانال خیلی بهتر است. چه تصادفی! این همان مجموعه‌ای است که راجع به آن با شما صحبت کردم. البته این قسمت را قبلاً دیده‌ام. عده‌ای خلافکار با بی‌‌رحمی وارد محله‌ای می‌شوند و پاک آرامش آنجا را بر هم می‌زنند. اما در نهایت پلیس وارد ماجرا می‌شود. خلافکاران را دستگیر می‌کند و آرامش برای همیشه به محله باز ‌می‌گردد. هاپشه... هاپشه... این سرماخوردگی هم امانم را بریده. اه، اینجا را. من عاشق این گزارش‌ها هستم. اوقات فراغت، سنین نوجوانی و بلوغ. انصافاً موضوعات آموزنده‌ای انتخاب ‌می‌شوند. «این آقا به دلیل حس استقلال طلبی نوجوانی و در راه مبازره با وسوسه‌های سن بلوغ، تابستان خود را در این دوچرخه‌سازی مشغول به کار شده است. او در همان چند روز اول تعویض کرمک را یاد گرفته است و از شغل ساده و آبرومند خود راضی است. اوست‌ناصر هم از او راضی است و بابت هر کرمک تعویضی پول مکفی‌ای به او می‌دهد. دوستان این نوجوان هم هر روز به مغازه‌ی اوست‌ناصر می‌آیند تا دوچرخه‌های خود را تعمیر کنند و از آن موقع کار و بار این اوستای ما هم بهتر شده است». و در آخر هم یک پیام برای نوجوانان داخل خانه. از این بهتر نمی‌شود... شما هم بس کنید دیگر. این پنبه را از گوشتان بیرون بیاورید که من به دیدن هوشنگ بروم. می‌بینید که دارم تلویزیون نگاه می‌کنم. مثلاً فکر می‌کنید الان در بیمارستان چه خبر است؟ هیچی. لابد دارند پیرامون مسئله‌ی آوا و هوشنگ صحبت می‌کنند. لابد آقای هاشمی می‌گوید: «ما آوا را با لباس سفید تحویل شما می‌دهیم، با کفن هم تحویل می‌گیریم». پدر هوشنگ هم جواب می‌دهد که: «این چه حرفی است؟ آوا هم مانند دختر خود ما. به محض اینکه هوشنگ سر پا شد با گل و شیرینی خدمت می‌رسیم». بعد هم لابد پدربزرگ خاطره‌ای تعریف می‌کند: «زمانی که ما جوان بودیم مدام می‌رفتیم خواستگاری ولی هر دفعه متأسفانه به دلایلی واهی به ما جواب سربالا می‌دادند. نه مشورتی با بزرگتری، نه چیزی. همین که ما را می‌دیدند خیلی عجولانه جواب رد را به ما می‌دادند. ما هم جوان بودیم غرور داشتیم، «نه» که به ما می‌گفتن فوراً جا می‌خوردیم. خلاصه، یک رضا نامی تو محله‌ی ما بود یک روز ما راکشید کنار گفت فلانی گفتم بله. گفت: دختر هر چی بری دنبالش بدتر می‌کنه. باید ولش کنی خودش می‌یاد دنبالت». بله. احتمالاً پدربزرگ امروز یک همچین خاطره‌ای را روی تختی کنار تخت هوشنگ که تمام اعضای دو خانواده -البته به جز مادربزرگ- روی آن نشسته‌اند تعریف کند. مادربزرگ باید روی زمین در کنج اتاق و تقریباً زیر تخت نشسته باشد. از در که وارد شوید ممکن است اصلاً نبینیدش. باید کمی خم شوید بلکه در بین پایه‌های تخت و ملافه‌های آویزان بتوانید او را ببینید. انگار به حالتی نامرئی در آمده باشد، دیگر به سختی دیده می‌شود. خودتان که بهتر می‌دانید، تنها ارتباط باقیمانده‌ی او با خانواده همان جملات ترجمه‌وار و ساده‌ای بودند که گاهی می‌گفت. اگر آن هم قطع شده باشد دیگر ارتباطی وجود نخواهد داشت. راستش از این لحاظ به او احساس نزدیکی می‌کنم... گویا دچار توهم شده‌ام. این حرف‌ها دیگر چیست که می‌زنم. همه‌اش تقصیر این سرماخوردگی بی موقع است. دیدید چه شد؟ پاک فراموش کردم لیمو شیرین‌های چهارقاچ شده را بخورم. بی‌شک تا الان دیگر تلخ شده‌اند.

الان در تاکسی نشسته‌ام. باید به شما ثابت می‌کردم که حدس‌هایم چقدر درست هستند. تعجب کردید نه؟ راستش از اولش هم قصد رفتن به بیمارستان را داشتم. تنها گفتم به خاطر سرماخوردگی‌ام قدری بیشتر در خانه بمانم و از خودم مراقبت کنم. چطور است برای اینکه حوصله‌اتان سر نرود مشاهداتم را تا رسیدن به بیمارستان برایتان گزارش کنم؟

«درست در سمت راست ما عده‌ای با شلوار‌های فاستونی ساده –می‌دانم شلوار فاستونی خودش ساده است. اما این شلوارها کمی از فاستونی ساده‌ترند و به فاستونی ساده معروفند- کفش‌های طبی و مدل موهای ساده در حرکت‌اند. فکر می‌کنم دانش‌جو باشند... در آخرین نگاه متوجه شدم که مدل موی یکی از آن‌ها کپ است. هیچ بعید نیست که تازه داماد باشد... الان درست سمت چپمان یک سینمای بزرگ قرار دارد. بگذارید اسم فیلم را برایتان بخوانم. خوب... مرد و زن خوب... بد شد. سریع گذشتیم. کلمه‌ی «خوب» را که مطمئنم دیدم... عجیب است. اینجا را هرگز انقدر شلوغ ندیده بودم. «ببخشید آقا اینجا چه خبر است؟». باید حدس می‌زدم. شلوغی به خاطر جشن نیکوکاری بود... انگار قضیه‌ی توهم من جدی است. صدای انفجار‌ها را می‌شنوم. بگذارید یک دقیقه گوشم را بگیرم. شاید صداها‌ تنها در گوشم هستند... بی‌فایده است. صدای انفجار‌ها را از هر سمت می‌شنوم. به هر حال مهم نیست... به چهار راه رسیدیم. ابتدا آتش‌نشانی که عجله‌ی بیشتری داشت عبور کرد. بعد از آن آمبولانس از چهار‌ راه گذشت. سپس ماشین آبی‌رنگی که در سمت راست ما قرار داشت با احتیاط حرکت کرد. همین الان ما هم عبور کردیم...».

ادامه دارد...
نظرات (۱۲)