Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مغز فسفر قسمت پایانی
آریا باقر
داخلی/ ایستگاه مترو/ روز

همه چیز آرام و عادی است. مردم در ایستگاه ایستاده‌اند و منتظر آمدن قطار هستند. یک زوج جوان روی نیمکتی نشسته‌اند و به یکدیگر لبخند می‌زنند. یک پسر بچه که دست مادرش را گرفته مجذوب پیرمردی شده که برایش شکلک در می‌آورد. و... قطار به ایستگاه می‌رسد و می‌ایستد. همین‌طور که مردم به سمت قطار می‌روند تا سوار شوند، ناگهان فردی که چیزی در دست دارد و تنها سایه‌ای ازش می بینیم، در حالی که می‌دود و دیگران را هل می‌دهد، راهش را از میان جمعیت به داخل قطار باز می‌کند.
صدای فریاد یک زن: ایست!
دو زن چادری (احتمالا از مأموران جان‌برکف نیروی انتظامی) در تعقیبش هستند ولی در بازکردن راهشان به اندازه‌ی او موفق نیستند. او درست قبل از اینکه در قطار بسته بشود موفق می‌شود وارد آن شود و مأموران که به در بسته می‌خورند، از ناراحتی به در می‌کوبند. قطار حرکت می‌کند و آن‌ها به فراری که از چنگشان گریخته با خشم نگاه می‌کنند: او رزمریم است که بچه‌اش را در آغوش می‌فشارد.

ایستگاه (قسمت‌های ششم و هفتم)/ بچه‌ی رزمریم

داخلی/ ایستگاه/ روز (زمان حال)

-: نمای بسته از چشم رزمریم.
رزمریم مثل همیشه بچه‌به‌بغل (بالاخره بغل یا بقل؟) ایستاده و به «گل مکانی» که با کیسه‌ی غذای در دستش به سمت او می‌آید، نگاه می‌کند. پشت سر گل مکانی می‌توانیم عروه را ببینیم که به زرشک پلو با مرغی که روی زمین ریخته شده است، خیره مانده.
گل مکانی: این دیوونه نیس به نظر تو؟
رزمریم: هان؟
گل مکانی یک ظرف غذا از کیسه بیرون می‌آورد و به رزمریم می‌دهد.
گل مکانی: بیا.
رزمریم غذا را می‌گیرد و روی زمین می‌نشیند. گل مکانی هم کنارش می‌نشیند و غذایی برای خودش بیرون می‌آورد. رزمریم بچه‌اش را برای اولین بار زمین می‌گذارد. ناگهان چشمش به قنداق بچه می‌افتد که پشت رزمریم روی زمین است.
گل مکانی: می‌تونم ببینمش؟ یعنی می‌تونم بغلش کنم؟
رزمریم (جا خورده و آشکارا می‌ترسد.): نه!... یعنی... آخه تازه خوابش برده، می‌ترسم بیدار شه.
گل مکانی: خیلی خب!... یعنی حتی نمی‌تونم ببینمش؟
رزمریم: نه!

قطع به:
داخلی/ مطب پزشک/ روز

رزمریم در اتاق انتظار روی نیمکتی نشسته است. به جایی خیره نگاه می‌کند. رنگش پریده است و حالش خوب به نظر نمی‌رسد. شوهرش کنارش نشسته و حواسش به رزمریم نیست. صدای گریه‌ی بچه می‌آید و کمی همهمه. رزمریم ناگهان برمی‌خیزد و به سمتی می‌رود که یک زن بچه‌اش را در کالسکه گذاشته و با زنی مشغول صحبت است. رزمریم نگاهی مخلوط از مهربانی و حسادت به بچه می‌اندازد.
رزمریم: می تونم بغلش کنم؟
مادر بجه: بله؟
رزمریم: می تونم بغلش کنم؟
مادر بچه نمی‌داند چه بگوید. کمی تعجب کرده است. رزمریم ناگهان بچه را در آغوش می‌گیرد.
رزمریم: نمی‌خورمش که!
مادر بچه (ناگهان از جا بلند می‌شود.): خانم چی کار می‌کنی؟
بچه به گریه می‌افتد. رزمریم قدمی عقب می‌رود. توجه همه به آن‌ها جلب شده. شوهر رزمریم ناگهان پشت سرش ظاهر می‌شود. او با دست به مادر بچه اشاره می‌کند که آرام باشد.
شوهر: این کارا چیه؟ چی کار داری می‌کنی؟
رزمریم ناگهان از جا می‌پرد. او با ترس به شوهرش خیره می‌شود و اصلاً نمی‌داند چه کار بکند، با تردید به بچه نگاه می‌کند.

داخلی/ ایستگاه/ روز (زمان حال)

رزمریم در حال غذاخوردن است. او بسیار آرام غذا می‌خورد و هر قاشق را تقریباً سی و دو بار می‌جود. ولی گل مکانی سرعت معقول‌تری دارد.
گل مکانی: ببینم شما جدی جدی چرا از ایستگاه نمی‌رین؟
رزمریم به پله‌ها نگاه می‌کند که در تاریکی فرو رفته‌اند و پایانشان پیدا نیست.
رزمریم: خب.. من راستش از دوران حاملگیم فوبیا گرفتم. می‌ترسم برم تو تاریکی.
گل مکانی: بقیه چی؟
رزمریم: عروه که به قول تو دیوونه‌اس، هی می‌گه ما به دلیلی اینجا اومدیم... بقیه رو هم نمی‌دونم. تو چرا نمی‌ری؟
گل مکانی: من می‌رم. فقط گفتم حالا که شغلم رو از دست داده‌ام، حداقل چندتا گرسنه رو سیر کنم!... اگه واقعاً می‌ترسی، می‌تونیم با هم بریم بیرون.
رزمریم: فکر خوبیه!... بذار غذامونو بخوریم، بعد.

داخلی/ اتاق رز مریم/ روز

رزمریم با بی‌حالی روی تخت دراز کشیده است. شوهرش با لیوانی در دست بالای سرش ایستاده است. و با دست دیگرش قرصی به طرف او گرفته است. مرد دیگری که گویا فامیلشان است، گوشه‌ای ایستاده. رزمریم با زحمت می‌نشیند و قرص را می‌خورد بعد هم لیوان آب را سر می‌کشد. در این مدت شوهر رزمریم با مرد صحبت می‌کند.
شوهر: دکتر گفت که زایمان سختی بوده و چون مادر ضعیف بوده باید بین اون و بچه یکی رو انتخاب می‌کرده.
رزمریم بدون توجه به آن‌ها دراز می‌کشد. آنها از اتاق خارج می‌شوند. رزمریم بلافاصله دست به دهان می‌برد و قرص را در می‌آورد و آن را زیر تشکش می‌گذارد. جایی که تعداد زیادی قرص دیگر هم قرار دارند.

داخلی/ ایستگاه/ روز (زمان حال)

کوبایاشی: کجاست؟... چی کارش کردی؟
بنزما: پسر؟... تو فارسی بلدی؟
کوبایاشی(فریاد می‌زند.): چی کارش کردین؟... هرکی برش داشته خودش بیاره بذاره سر جاش.
گل مکانی و رزمریم به صدای او بلند می‌شوند و به طرف او می‌آیند. عروه هم خودش را به او می‌رساند. طبق معمول صداهایی می‌شنویم که مبهمند و مربوط به این صحنه نیستند. این صداها، همانطور که می‌دانید، به صحنه‌ی بعد پیوند می‌خورند.

داخلی/ خانه رز مریم/ غروب

اتاق بسیار تاریک است. رز مریم در اتاقش تنهاست. صداهای مبهمی شنیده می‌شود. صدای خنده‌های شیطانی چند مرد و زن و همهمه‌ای مبهم. او سعی می‌کند از معنای صداها سر در بیاورد ولی زیادی مبهمند. بلند می‌شود و به طرف در می‌رود که بسته است و شعاع نوری از سوراخ کلید به درون تابیده است. از سوراخ کلید نگاهی می‌اندازد و بعد در را، به آرامی، کمی باز می‌کند. صداها کمی واضحتر می‌شوند. حالا به نظر می‌آید صدای گریه‌ی یک نوزاد هم به گوش می‌رسد.
صدای شوهر: ... نگران نباشید اون خوابه. قرصی که بهش دادم فیل رو از پا می‌اندازه... هاهاها...
صداهای دیگر: هاهاها...
صدای یک مرد: تو کار بزرگی کردی... مطمئن باش سرورمون پاداش خوبی بهت می‌ده... هاهاها...
صداهای دیگر: هاهاها...
رز مریم آرام آرام از اتاق بیرون می‌رود و وارد هال می‌شود. تعداد زیادی زن و مرد آنجا جمعند و لیوان‌های آب‌شنگولی در دست، میهمانی‌ای شیطانی ترتیب داده‌اند. کسی حواسش به رزمریم نیست. رزمریم از روی میزی که غذاهای زیادی روی آن قرار دارند، یک کارد بزرگ بر می‌دارد و به سمت آن‌ها حرکت می‌کند.
رزمریم(دیوانه‌وار فریاد می‌زند.): اینجا چه خبره؟
ناگهان همه به سوی او بر می‌گردند. و خشکشان می‌زند. سکوت برقرار می‌شود. فقط صدای گریه‌ی نوزادی می‌آید. رزمریم یک گهواره می‌بیند و به سمت آن می‌رود. او چاقو را به صورتی تهدیدآمیز جلوی خود گرفته است. دیگران نمی‌دانند چه کنند. او به گهواره می‌رسد و از دیدن آنچه درونش است، وحشت می‌کند. چاقو از دستش به زمین می‌افتد. به صورتی که نوکش کمی داخل زمین فرو می‌رود.
رزمریم: با چشم‌هاش چی کار کردین؟
یکی از مردان: اون بچه‌ی توئه!... رز مریم!... (رو به دیگران) بالاخره باید بهش می‌گفتیم. بچه مادر می‌خواد... (رو به رز مریم) و چشم‌هاش... اون‌ها خیلی هم خوشگلن!... ببینم تا به حال شنیدی که بعضی از مردم روحشون رو به شیطان می‌فروشن؟ شوهرت هم تقریباً یه همچین کاری کرد. (شوهر رز مریم در حالیکه به سقف نگاه می‌کند، سوت می زند.) و نتیجه‌اش این شد که بچه‌ی تو شد بچه‌ی شیطان!... و تو باید از این بابت به خودت، شوهرت و بچه‌ات افتخار کنی... پسر تو، در آینده دنیا رو مسخٌر خودش می‌کنه... به افتخار شیطان، پسرش و مادر بچه!...
همه جام‌هاشان را بالا می‌گیرند و فریاد می‌زنند. ناگهان رز مریم بچه را از گهواره بر می‌دارد و به سمتی می‌دود.
مرد: جلوش رو بگیرید...

خارجی/ خیابان/ غروب

در خانه‌ی رزمریم باز می‌شود و او با سرعت به بیرون می‌دود. پس از او چند نفر دیگر از خانه بیرون می‌آیند و به دنبالش می‌دوند. رز مریم به داخل خیابان اصلی می‌دود. برمی‌گردد و پشت سرش را نگاه می‌کند: هنوز دنبالش‌اند. و ناگهان، محکم به زنی چادری می‌خورد.
زن: حواست کجاس؟
او یکی از همان مأمورانی است که در ابتدای این قسمت دیدیم به دنبال رز مریم بود. تعقیب‌کنندگان ناگهان می‌ایستند و نمی‌دانند چه کنند.
-: در نمایی بازتر و از دید تعقیب‌کنندگان می‌بینیم که رز مریم و زن در کنار یک اتومبیل گشت ارشاد هستند.
زن: خانوم! این چه سر و وضعیه که شما داری؟
رز مریم (نفس‌نفس‌زنان روسری‌اش را جلو می‌کشد.): چند نفر دنبالم‌ان!
زن: بحث رو عوض نکن... تو با یه بچه تو بغلت خجالت نمی‌کشی با این سر و وضع میای تو خیابون؟

داخلی/ ایستگاه/ روز (زمان حال)

قطاری که از ایستگاه می‌گذرد رزمریم را به خود می‌آورد. کوبایاشی از تاریکی بیرون می‌آید. او به‌شدت، آغشته به گرد سیمان است و چیزی در دستش دیده می‌شود: لاشه‌ی رادیوی ترانزیستوری که خرد و خاکشیر شده. کوبایاشی آرام روی زمین می‌نشیند و گریه می‌کند. دیگران (به جز رز مریم) دور او جمع می‌شوند. ما با رز مریم می‌مانیم. او به قطار که با سرعت از جلویش می‌گذرد خیره شده است و در فکر است. قطار کاملاً می‌گذرد و تمام می‌شود. رز مریم جا می‌خورد: مردی در تاریکی ایستگاهِ روبه‌رویی ایستاده و به آن‌ها خیره شده است. رز مریم زبانش بند آمده. با دست مرد را نشان می‌دهد و با اصواتی نامفهوم قصد دارد دیگران را خبر کند ولی دیگران حواسشان نیست. مرد شروع به صحبت می‌کند. او فریاد نمی‌زند ولی رز مریم صدایش را می‌شنود.
مرد: شما اینجا چی کار می‌کنید؟... از اینجا برین... میفهمین؟... شما باید از اینجا برین!

... پایان سری اول...

*: پیشنهاد می‌شود که موسیقی تیتراژ، تمی از موسیقی «بچه‌ی رزماری» را داشته باشد.
**: راستش بعد از اینکه تقریباً تمام دوستانیم که ایستگاه رو می‌خوندن بهم گفتن که زود تمومش نکنم، منم وسوسه شدم! و البته اینکه چقدر ادامه پیدا کنه بستگی به نظر خوانندگان فخیم پرونده داره. اگه نظرتون این باشه که سریعاً تمومش کنیم همین قسمت بعد هم می‌شه. در حال حاضر فکر می‌کنم حدود پنج یا شش قسمت دیگه حداکثر بتونه ادامه پیدا کنه. البته به شیوه‌ای که آب بسته نشه.
نظرات (۸)