Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی فیل‌بند
طوفان موسوی
زمانی‌که اسلام به جاهلیت‌های مردمان زمان خود پایان داد، هیچوقت فکر نمی‌کرد که احمق‌بودن برای مردمان روزگار ما به یک سبکِ زندگی بدل شود. پس بهتر است گفته شود، اسلام ریشه‌ی جاهلیت را برای همیشه خشکاند -و نه در محدوده‌ی زمان خود-، تا این‌چنین انسانِ مسلمان راحت‌تر خود را مقصر بداند. و این‌جا است که سبک زندگی انسان مسلمان یا همان اشرف‌مخلوقات، محدود به احمق‌بودن نمی‌شود. با این پیش‌فرض که احمق‌بودن نامحدود نیست، اشرف مخلوقات همواره با دو ضمیمه‌ی رایگان [به زندگی‌اش] روبه‌رو بوده. یکی جاهلیت، که محدود است و نسبی. و دیگری ترس، که نامحدود است و همیشگی.

«جاهلیت‌های نسبی»، پشت جلد



داستانی که می‌خواهم تعریف کنم خرافات محض است. اصیل و ریشه‌دار. خارج از منطق، فراتر از خیال. صاحبان نظر با داستان‌بودن آن موافق نیستند و صاحبان اندیشه به محتوای آن لبخندی از سر نصیحت تحویل خواهند داد. نقطه‌ی اوج زندگی‌ام اینجا نیست، پس دچار سوءتفاهم نخواهید شد که اینجا انتهای خیال‌پردازی‌هایم خواهد بود. راحت برای‌تان تعریف می‌کنم. امیدوارم که این را قول بدهم.

در زیرزمین دریاها،‌ وقتی سرزمین‌ها در آرامشِ آب به خواب موقتی‌شان مشغول بودند، دشت محدودی وجود داشته که اگر قرار باشد لقبی به آن داده شود، داغ‌ترین دشت زیرزمینیِ دنیا مناسب‌ترین است. اگر درمورد خدایان زیرزمینی مطالعه‌ای صورت گیرد، به چنین تفکری رسیدن غیرممکن خواهد بود. تفکری مبنی بر وجود خدایی که در زیرِِ زمین دریاها زندگی می‌کرده و چون اژدهایی غمگین، از دهان کم-و-بیش سوخته‌اش، آتش خارج می‌شده. و لقبی که گفته شد، از زمان مرگ ساکنین/بندگانش به بعد است که مناسب دشت فیل‌بند*، دشت آن خدای اژدهاخو، خواهد بود. مدتی از تنهایی خدای فیل‌بند می‌گذرد تا بالاخره آتش سراسر دشت را فرامی‌گیرد و انفجارِ دریاها اتفاق می‌افتد و آب‌ها به درون دشت راه پیدا می‌کنند. و این چنین است که خشکی‌ها از خواب بیدار شده و سرزمین‌ها به وجود می‌آیند.

از مطالعه‌کردن و نتیجه‌دادن‌اش در تفکرها گفتم. معتقدم مطالعه‌کردن یکی از بهترین واکنش‌های آدمی است، تا جایی که مانع از مطالعه‌کردن‌های‌اش نشود. و این یک اعتقاد همگانی نیست.

آدمی را می‌شناسم که چنان درگیر خواندن‌های محدودش شده، که دیگر خواندن‌های خارج از محدوده‌اش را تاب نمی‌آورد و به محض مشاهده‌ی اولین مورد، افسار انسانیت‌اش رها می‌شود و به طرف دوستی که از سر لطف به او پیشنهاد یک مطالعه‌ی جدیدْ در باب آشنایی با دنیایی جدید را داده، حمله‌‌ور می‌شود، و تا او را از پا درنیآورد ترک‌اش نمی‌کند. باید بدانید که او اکنون داغ‌دار است، در غم از دست‌دادن یکی از قدیمی‌ترین دوستانش که روزی به او پیشنهاد می‌کند برای همیشه دست از سر موضوعات محدودش بردارد و دنیا را جور دیگری ببیند. دوست من -که بعد از این‌که متوجه شد با مرگ فاصله‌ی زیادی ندارد، دوست صمیمی‌ام شد و قبل از آن با عنوان دوست یکی از دوستان‌ام می‌شناختمش- به سخنانی از این دست، که معنای «همیشه» را می‌رسانند، حساسیت زیادی نشان می‌دهد و در هر موقعیتی تاب شنیدن آن را ندارد. معدود موقعیت‌هایی‌ است که از «ابد» و «جاودان» و «همیشگی» و... استفاده می‌کند. و این را هم به من، چون اعتمادی عمیق به هم داریم، گفته که چند باری فقط در قسمت‌هایی از تنهایی‌اش، و در تنها اثرش (جاهلیت‌های نسبی) از آن‌ها استفاده کرده.

از وقتی با هم آشنا شده‌ایم، به طور مداوم، حرف‌هایی برآمده از تفکراتِ رازآمیز و به ظاهر بی‌مفهوم‌اش را در گوش‌ام -این دومین عضو نزدیک به مغز- می‌خواند و حتی برنامه‌ای ترتیب داده بود تا هر شب، طبق ساعتی مشخص در بستر، نزدیک گوش‌های‌ام شود و حرف‌هایش را در آن‌ها خالی کند. موضوع نجواها حول-و-حوش طبیعت‌های خارج از قانون، زیرزمین‌های چند ظلعی که هر ظلع‌اش قسمتی از دنیا را نشان می‌دهد، دشت‌های وسیع و بی‌انتها (به معنی واقعی)، و موضوعاتی از این دست بود. راستش آنقدر در گوش‌ام خوانده که بتوانم ادعا کنم، بعد از مرگ او من تنها فرد ادامه‌دهنده‌ی تفکرات‌اش خواهم بود.

دشت محدود فیل‌بند، که ملغمه‌ای از واقعیت و خیالْ اساس خلقت‌اش است، توسط دوست من، و در نتیجه‌ی آن نجواهای آزاردهنده شکل گرفته است؛ آزاردهنده در شب‌های اول، و لذت‌بخش در شب‌های تکرار.

دیروز قبل از بازگشت از عیادت دوست قاتل‌ام، گپی هم درباره‌ی فیل‌بند زدیم. بیشتر وقت‌ها ظاهر صمیمی و آرام‌اش را حفظ می‌کرد. اما آن روز، سردی‌ای که در انتهای ادای هر کلمه از حرف‌هایش منتقل می‌شد را نمی‌توانست پشت ظاهر دوستانه‌اش مخفی کند. غمگین بود و علیرغم محکومینِ به مرگ، تمایل زیادی به حرف‌زدن داشت. ادامه‌ی گفتگو لحظه-به-لحظه برای‌ام دشوارتر می‌شد، وقتی می‌دیدم از فیل‌بند با علاقه‌ای غیرطبیعی، توصیف‌هایی ارائه می‌دهد. از آسمانی که ریزش خاک دارد و سنگ‌ریزه‌های بی‌خطرش وقتی سقوط می‌کنند، کلاغ‌هایی که با پرهایی که به سفیدی می‌زنند در محدوده‌ی فیل‌بند پروازشان را از سر می‌گیرند، صدای گرگرفتن آتشِ زیر آب‌ها، خدای بزرگی که... شروع به توصیف خدای فیل‌بند کرد که احساس کردم حرارت آزاردهنده‌ای از دهان‌اش به صورت‌ام می‌خورد. کم‌تحمل‌ترین موجود زنده‌ی دنیا شدم و ناگهانی از جا برخواستم، تا عصبانیت‌ام را روی دوست عزیزم که با مزخرف‌گویی‌هایش خود را تا دم مرگ کشانده بود خالی کنم که حرارت شدت گرفت و در کمتر از یک لحظه، آتشی جهنمی از دهان دوست من خارج شد و برای اولین‌بار در زندگی سوختگی را با تمام وجود احساس کردم، و اگر حرکت سریع سر دوست‌ام به طرف بالا نبود، امروز زنده‌بودن‌ام را مدیون هیچ‌کس نبودم. آه... دوست صمیمی و قاتل من در حالی‌که به سقف بالای سرش آتش می‌کشید، با دهانی از ریخت‌افتاده، برای همیشه خاموش شد.


امروز من ادامه‌دهنده‌ی دوست عزیزی هستم، که از جنس من نبود. برای همگان از شب‌های هم‌بستر‌شدن‌‌مان خواهم گفت و تفکراتش را در گوش مردمان خالی خواهم کرد. این راهی است که می‌خواهم به جاودانه‌شدن او بیانجامد. تا این چنین به آرامشی هر چند نسبی برسم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نامی که تمام دشت‌های محدود دنیا از آن ناشی شده‌اند.
نظرات (۲)