Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
شوخی‌های سالم ماجراهای غیرعادی آقای عادی - اپیزود چهارم
کسری ایزدفر
یک پنج دقیقه‌ای کشید تا آقای عادی بتواند خودش را جمع و جور کند و روی پایش بایستد. با اولین نگاه در آستانه‌ی‌در خانوم صاحب‌خانه را دید که با قیافه‌ای حق به جانب دست به کمر ایستاده و سرش را به نشانه تاسف تکان می‌دهد. در همین گیر و دار فهمید که جوال‌دوز از دستش درآمده و طوری افتاده روی زمین که انگار خطی است بین او و خانوم صاحبخانه. خانوم صاحبخانه بدون اینکه به سوزن نگاه کند یکطوری که انگار تکه خلطی را بین راه گلو و دهان جابجا می‌کرد با صدای کلفتش گفت:« کار خاصی ندارم همان سرزدن‌های همیشگی است. تو که باهاش مشکلی نداری؟ هان؟» و همان‌طور که این حرفها را می زد به اطراف چشم می‌گرداند و همزمان انگشت سبابه‌ی دست راستش را کرده بود توی گوشش و داشت تلاش می‌کرد تا راهی برای شنیدن حرفهای آقای عادی باز کند و بالاخره چشمش به سوزن هم خورد. نگاه پرسش‌گر خانوم صاحب‌خانه و نگاه ابلهانه آقای عادی چندباری با هم تلاقی کردند تا اینکه خانوم صاحب‌خانه از خودش عکس‌العمل نشان داد. او در اتاق را با عجله و هیجان خاصی بست و در حالی که دست‌هایش را به هم می‌مالید به طرف آقای عادی آمد. چیزی نمانده بود که آقای عادی از ترس، شلوار تازه عوض‌شده‌اش را هم خیس کند.
چند دقیقه بعد که در اتاق باز شد و خانوم صاحب‌خانه به همراه جوال‌دوز آنجا را ترک کرد، آقای عادی همان‌طور مات ایستاده بود و نمی‌فهمید چرا خانوم صاحب‌خانه با خواهش و تمنا آن جوال‌دوز را از او قرض گرفته و با خوشحالی از آن‌جا رفته است. در واقع زیاد هم دنبال آن نبود که بفهمد و فقط آن را هم به لیست بلندبالای نفهمی‌هایش اضافه کرد.
اگر از من بپرسید می‌گویم اتاق زیرشیروانی بدترین جا برای زندگی‌کردن است چرا که سروکله آفتاب زودتر از جاهای دیگر پیدا می‌شود. حالا هم تقریبا نصف اتاق روشن شده‌بود. اما آقای عادی انگارنه‌انگار که از سر صبح چه اتفاقاتی برایش افتاده، دست راستش را که تازه از شر یک جوالدوز سمج خلاص شده بود دراز کرد طرف کمد و لباس‌کار سبز چهارخانه‌اش را بیرون کشید. لباس‌کار از همین ها بود که از جایی نزدیک فاق شلوار تا زیرگلو یک زیپ سراسری درشت دارند و درست از جایی که زیپ تمام می‌شود یک یقه‌ی مدل خرگوشی سبز شده است. راستش را بخواهید من هم همه رنگی‌اش را دیده بودم جز سبز چهارخانه. احتمالا این مدل مال زمانی است که پوشیدن لباس سبز یکدست خلاف قانون بود. شاید قانون شکن‌ها از این مدل برای فرار از قانون استفاده می‌کردند شاید هم حیله‌ی قانون‌گذارها بود تا با جازدن سبزچهارخانه، لذت پوشیدن سبز یکدست را از یاد مردم ببرند. درهر حال اینها برای آقای عادی مسئله‌ی اساسی محسوب نمی‌شد چون لباس‌کار را از یک دست‌دوم فروشی و فقط بخاطر قیمت ارزانش خریده‌بود. لباس‌کار را به آرامی و با متانت خاصی روی زیرپوش و پیژامه‌اش پوشید و قبل از بستن کمد،موهای اندک خود را با دست راست به سمت چپ شانه کرد. مثل روزهای قبل چیز قابل خوردنی در اتاقش نداشت بنابراین خودش را ملزم می‌دید تا هرچه سریع‌تر از خانه بیرون بزند. برای این کار دو راه وجود داشت، یکی دری بود که به راه‌پله‌ای درست در وسط اتاق خانوم صاحبخانه ختم می‌شد و دیگری نردبانی طنابی که می‌شد با آن از پنجره بیرون رفت. خانوم صاحبخانه گفته‌بود با پولی که آقای عادی به عنوان اجاره می‌دهد، فقط هفته‌ای دوبار اجازه دارد از راه‌پله بیاید و راهش را بکشد و برود بیرون و برای روزهای بیشتر باید پول بیشتری هم بدهد؛ اما امروز که جوال‌دوز را قرض گرفته‌بود تصریح کرده‌بود که آقای عادی می‌تواند همه‌ی روزهای این هفته را از راه‌پله استفاده کند. بنابراین آقای عادی بدون معطلی در را باز کرد و خرامان خرامان مثل یک جنتلمن از پله‌ها پایین رفت ولی طولی نکشید که چهار‌نعل به سمت اتاقش واقع در زیرشیروانی برگشت. هووووع! یعنی واقعا هوووع! یعنی یه چیزی می‌گویم یه چیزی می‌شنوید ولی واقعا خدا را شکر کنید که آنجا نبوده‌اید و ندیده‌اید. من همان اول شصتم خبردار شد که اوضاع از چه قرار است و خیلی سریع برگشتم اما این آقای عادیِ بدبخت، خیال کرد خانوم صاحبخانه قصد دارد با کمک جوال‌دوز خودکشی کند. همین شد که دوید سمت او تا نجاتش دهد اما حالا که برگشته به اتاق و صورتش مثل لبو قرمز شده و گلاب‌به‌رویتان پشت سر هم عُــق می‌زند، فکر می‌کنم او هم چیزهایی دستگیرش شده، حالا هر چقدر خنگ باشد، اندازه آمیب که می‌فهمد و همه می‌دانیم که حتی آمیب هم این چیزها سرش می‌شود. ولش کنید اصلا، بحث را عوض کنیم حالم بد شد. آقای عادی از همان راه همیشگی یعنی نردبان طنابی از خانه بیرون زد.
به محض بیرون رسیدن به سمت غرب ایستاد و به راهی که در پیش داشت نگاهی انداخت. برای رسیدن به مغازه‌ی معجون فروشی‌اش باید دو چهارراه را رد می‌کرد، با یک پل عابر پیاده از روی یک اتوبان رد می‌شد و دست آخر سی‌صد چهارصد متری به سمت راست پیاده‌روی می‌کرد. پس راه افتاد و چون کم‌کم داشت دیرش می‌شد به قدم‌هایش سرعت داد. شاید برای همین بود که چند متری جلوتر پایش پیچید توی یکی از چاله‌چوله‌های پیاده‌رو و نقش زمین شد. اما همین که آقای عادی خواست دست به زانوی خودش بگذارد و یاعلی گویان از جایش بلند شود دستی به سمتش دراز شد. این اتفاق در نوبه‌ی خود اتفاق مهم،عجیب و حتی نادری بود. چون آقای عادی در زندگی کوتاهش پاهای زیادی را دیده بود که به افتادن کمک می‌کنند اما دستی که برای بلند کردن دراز شود از آن چیزها بود که در خواب هم نمیدید. دست پوشیده در دستکشی مشکی‌رنگ و متعلق به مردی میان‌سال بود. مرد با تحکم گفت:«بلند شید آقا! هر چه سریع‌تر بلند شید.» و قبل این‌که از آقای عادی چیزی بشنود دستش را گرفت و آنقدر محکم کشید که آقای عادی از زمین کنده شد. مرد کوتاه قامت، کچل و اندکی خپل بود. پیراهن یقه انگلیسی سفیدی به تن داشت، شلوارش را تا روی شکم بالا کشیده بود و بجای کمربند، دوبنده بسته بود. فکر می‌کنم همین‌قدر کافی باشد برای این‌که به پارادوکس موجود بین این لحن تحکم‌انگیز و صاحب آن و تیپ مضحکش پی برده باشید. هنوز آقای عادی سرپا نشده بود که مرد کیفی را به دستش داد. «بگیرید آقا! کیف‌تان افتاده بود زمین.» کیف؟ کدام کیف؟ آقای عادی که کیف نداشت. این مرد چه می‌گوید. نکند یک جوال‌دوز ایدزی دیگر باشد و شاید حتی یک بمب. مرد در حالی که همزمان دسته‌ی کیف را فشار می‌داد توی دست راست آقای عادی گفت:« دِ بگیر دیگه! مارو ببین که رو ديوار چه ابله‌هایی یادگاری می‌نویسیم.» و دست آخر کیف را ول داد توی بغل آقای عادی و ادامه داد:«انجمن اخوت با تشدید روی "واو". یادت باشه یازده روز وقت داری. امید همه به توئه!» و هنوز کلمه‌ی آخر را ادا نکرده بود که با قدم‌هایی تند دور شد. آقای عادی هنوز گیج و مبهوت همانجا ایستاده بود و نمی‌توانست آنچه را روی داده هضم کند.

نظرات (۳)