|
|||
خونهی مادربزرگه در ستايش پدر |
| آرش آرین |
به نام نامیاش
تقدیم به روح پدر بزرگوارم
مثل هر روزِ هفتههای ظهری ساعت ١١ یه ناهار نپختهای خوردم و عازم مدرسه شدم. تو راه همهش به بدبختیهام فکر میکردم. به اینکه چرا هم سن و سالای من میتونن تفریح کنن و شاد باشند ولی من حتی پول برای خریدن تغذیه هم نداشتم. صدای اذان ظهر هم که مثل موزیک متن فیلمای ترسناک به گوش میرسید. پدرم تازه بازنشسته شده بود و تا چند ماهی بهش حقوق نمیدادند. برای همین هرچه میگفتم پول میخوام میگفت: «میگی چیکار کنم، دست و بالم خالیه». پدرم از چند ماهی قبل از بنزینش استفاده نمیکرد تا بتونه تو این چند ماه با پیکانی که داشتیم مسافرکشی کنه. پدرم بنزین را بیش از هر چیزی دوست داشت. در سرازیریها ماشین را خلاص میکرد تا بنزین کمتری مصرف بشه؛ در نتیجه بنزین بیشتری براش بمونه. مدتی بود که خانومی به پدرم زنگ میزد و با هم حرف میزدند. خلاصه مخ پدرم رو زده بود. تا اینه یک روز با پدرم قرار گذاشت تا او را ببیند ولی پدرم راضی نمیشد تا اینکه فرشته (زنی که بهش زنگ میزده) به پدرم قول کارت سوخت داد. پدرم هم که تا اسم بنزین میاومد گل از گلش میشکفت. انگار مسافرکشی تو وجودش رخنه کرده بود. ساعت طرفای ٩ و نیم بود که پدرم گفت بگیریم بخوابیم که الان صبحه. گفتم پدر بنزین رو بیشتر دوس داری یا منو؟ گفت: «این چه حرفیه که میزنی؟ بعد از مرگ مادرت من فقط تو رو دارم، هر کاری که میکنم فقط بهخاطر توئه». گفتم: تو که راس میگی... گفت: خب... بعدش؟ گفتم ننهی دروغگو. حسابی بهش برخورد. کاردش میزدی خونش در نمیاومد. گفت: همونی که میترسیدم شدی. فردا از مدرسه که برگشتم دیدم پدرم خونین و مالین یه گوشهای افتاده. اینکه بتونم آرامش خودم رو حفظ کنم کار سختی برام نبود. پرسیدم چی شده که به این روز افتادی؟ گفت: «قضیهی کارت سوخت یه بازی بوده تا منو بکشونن اونجا و بزننم». گفتم بیشتر توضیح بده. گفت: «رفتم اونجا فرشته رو دیدم، سوار ماشین شد و گفت راه بیفت. رفتیم یه جای خیلی دورافتاده که خارج از شهر بود. یه جای عجیبی بود. پر از دود و دم. من که میخواستم دل فرشته رو به دست بیارم؛ وقتی دیدم اونجا پر از دوده، کتم را در آوردم و روی شونههاش انداختم». من گفتم: مگه هوا سرد بود؟ گفت: «نه ولی تنها راهی که به ذهنم رسید همین بود. بعدش فرشته گفت همینجا وایسا تا بیام. چنتا آدم اومدن تا میخوردم کتکم زدند». گفتم: خب... کتت چی شد؟ گفت: «همین دیگه. کتم رو برداشت برد. بهخدا اینقدر که بهخاطر کت ناراحتم برای خودم ناراحت نیستم. آخه کارت سوختم توش بود». گفتم حالا یهکم پول بده میخوام کفش بخرم. عصبانیتر شد و گفت: «عمهم رو بفروشم بدم تو کفش بخری؟ تو انگار {ندارم} حالیت نمیشه؟» گفتم خب... گرسنمه. گفت: بیا خودمو بخور. خیلی عصبی بهنظر میرسید. بهش گفتم: «باید به فرشته میگفتی که نمیری سر قرار. متاسفانه تو توانایی نه گفتن نداری» همینو که گفتم یهو دیوونه شد. می زد تو سر خودش. سرشو میکوبید به دیوار. منو هم گرفت و حسابی از خجالتم در اومد. تا چن روز باهاش حرف نزدم تا اینکه یه شب که داشت پولای مسافرکشی رو میشمرد، یه سکه گرفت تو دستش و گفت: «نیگا پول چه بیارزش شده! این صد تومنه. اندازهی دو زاریه اون زمانه. یه دوزاری میدادیم یه کیلو موز میگرفتیم. الان دیگه مگه میشه سراغ موز بری؟» اینو که گفت زدم زیره خنده. پا شد اومد کنارم نشست و شروع کرد به قلقلک کردن و دیگه با هم آشتی کردیم. پدرم روی موز و نوشابه خیلی حساس بود. مثلاً مهمون که داشتیم وقتی مهمونا میرفتن میگفت: «دیدی پسر فلانی موز برداشت؟ یا دیدی دختر فلانی چنتا لیوان نوشابه خورد؟» قلقلک هم یکی از شیوههای پدرم برای بدست آوردن دل دیگران بود.
با قرض و قوله و هزار بدبختی منو فرستاد کلاس زبان. بعدش دیگه هرچی فیلم زبون اصلی نگاه میکردیم میگفت میفهمی اینا چیمیگن؟ انقدر گفت که مجبور شدم بهش بیاحترامی کنم و بازم دعوامون شد. از این دعواها زیاد اتفاق میافتاد. یه شب شام درست کرده بود و میز رو هم با سلیقه چیده بود. صدام زد بیا که شام حاضره. رفتم و دوتایی سر میز نشستیم. گفت: اینقدر گشنمه که میتونم یهگاو درسته رو بخورم. گفتم وقتی میز رو با سلیقه میچنی نمیتونم غذا بخورم.حالم به هم میخوره از این سلیقهت. عصبانی شد و گفت: «پس سلیقه باید مثه تو باشه دیگه...؟ مثل اون شلوارایی که میخری. میرن تو کوچه فوتبال بازی میکنن میخورن زمین شلوارشون پاره میشه بعد میگن مُده. ابروهاشونو یه خط وسطش میندازن اینگار که مثلاً شکسته قبلاً. مدل موهاتونو که دیگه نگو. از خواب که بلند میشی اصلاً شونهش میکنی؟ اصلاً میدونی شونه چیه؟ دیدی تا حالا...؟ اونا که من سرم رو باهاش مرتب و خوشفرم میکنم. اونا اسمش شونه هست. چرا میرین رو بازوهاتون از این شکلا بکشین؟ این تکپوشا اصلاً میدونین روش چیچی نوشته؟ از کجا معلوم که فحش نباشه اینا؟ نگاه کن - اشاره به گردنبندهای من- وجداناً اینا چیه انداختی تو گردنت؟ گردنت خم نمیشه؟ خوب تحمل می کنی به قرآن». اینا رو که گفت از سر میز پا شد و رفت. گفتم: مگه نگفته مثه گاو گرسنهای؟ گفت: من گفتم یه گاو رو میتونم... - ناگهان متوجه شد - چی گفتی پدر سوخته؟ - من در حال فرار – وایسا نشونت بدم.
مدتی با این وضعیت گذشت و رابطهی ما روز به روز شکرآبتر میشد. تا اینکه یک روز پدرم اومد و پول بازنشستگی رو گرفته بود و از این به بعد حقوقم بهش میدادن...
بعله این پنج ماه بحرانی گذشت. ما پولدار شده بودیم. با پولی که به پدرم داده بودن یه کاسبی راه انداختیم که بعد متوجه شدیم اون کار آب در هاونگ کوبیدن بود.
پایان
نظرات (۹)
تقدیم به روح پدر بزرگوارم
مثل هر روزِ هفتههای ظهری ساعت ١١ یه ناهار نپختهای خوردم و عازم مدرسه شدم. تو راه همهش به بدبختیهام فکر میکردم. به اینکه چرا هم سن و سالای من میتونن تفریح کنن و شاد باشند ولی من حتی پول برای خریدن تغذیه هم نداشتم. صدای اذان ظهر هم که مثل موزیک متن فیلمای ترسناک به گوش میرسید. پدرم تازه بازنشسته شده بود و تا چند ماهی بهش حقوق نمیدادند. برای همین هرچه میگفتم پول میخوام میگفت: «میگی چیکار کنم، دست و بالم خالیه». پدرم از چند ماهی قبل از بنزینش استفاده نمیکرد تا بتونه تو این چند ماه با پیکانی که داشتیم مسافرکشی کنه. پدرم بنزین را بیش از هر چیزی دوست داشت. در سرازیریها ماشین را خلاص میکرد تا بنزین کمتری مصرف بشه؛ در نتیجه بنزین بیشتری براش بمونه. مدتی بود که خانومی به پدرم زنگ میزد و با هم حرف میزدند. خلاصه مخ پدرم رو زده بود. تا اینه یک روز با پدرم قرار گذاشت تا او را ببیند ولی پدرم راضی نمیشد تا اینکه فرشته (زنی که بهش زنگ میزده) به پدرم قول کارت سوخت داد. پدرم هم که تا اسم بنزین میاومد گل از گلش میشکفت. انگار مسافرکشی تو وجودش رخنه کرده بود. ساعت طرفای ٩ و نیم بود که پدرم گفت بگیریم بخوابیم که الان صبحه. گفتم پدر بنزین رو بیشتر دوس داری یا منو؟ گفت: «این چه حرفیه که میزنی؟ بعد از مرگ مادرت من فقط تو رو دارم، هر کاری که میکنم فقط بهخاطر توئه». گفتم: تو که راس میگی... گفت: خب... بعدش؟ گفتم ننهی دروغگو. حسابی بهش برخورد. کاردش میزدی خونش در نمیاومد. گفت: همونی که میترسیدم شدی. فردا از مدرسه که برگشتم دیدم پدرم خونین و مالین یه گوشهای افتاده. اینکه بتونم آرامش خودم رو حفظ کنم کار سختی برام نبود. پرسیدم چی شده که به این روز افتادی؟ گفت: «قضیهی کارت سوخت یه بازی بوده تا منو بکشونن اونجا و بزننم». گفتم بیشتر توضیح بده. گفت: «رفتم اونجا فرشته رو دیدم، سوار ماشین شد و گفت راه بیفت. رفتیم یه جای خیلی دورافتاده که خارج از شهر بود. یه جای عجیبی بود. پر از دود و دم. من که میخواستم دل فرشته رو به دست بیارم؛ وقتی دیدم اونجا پر از دوده، کتم را در آوردم و روی شونههاش انداختم». من گفتم: مگه هوا سرد بود؟ گفت: «نه ولی تنها راهی که به ذهنم رسید همین بود. بعدش فرشته گفت همینجا وایسا تا بیام. چنتا آدم اومدن تا میخوردم کتکم زدند». گفتم: خب... کتت چی شد؟ گفت: «همین دیگه. کتم رو برداشت برد. بهخدا اینقدر که بهخاطر کت ناراحتم برای خودم ناراحت نیستم. آخه کارت سوختم توش بود». گفتم حالا یهکم پول بده میخوام کفش بخرم. عصبانیتر شد و گفت: «عمهم رو بفروشم بدم تو کفش بخری؟ تو انگار {ندارم} حالیت نمیشه؟» گفتم خب... گرسنمه. گفت: بیا خودمو بخور. خیلی عصبی بهنظر میرسید. بهش گفتم: «باید به فرشته میگفتی که نمیری سر قرار. متاسفانه تو توانایی نه گفتن نداری» همینو که گفتم یهو دیوونه شد. می زد تو سر خودش. سرشو میکوبید به دیوار. منو هم گرفت و حسابی از خجالتم در اومد. تا چن روز باهاش حرف نزدم تا اینکه یه شب که داشت پولای مسافرکشی رو میشمرد، یه سکه گرفت تو دستش و گفت: «نیگا پول چه بیارزش شده! این صد تومنه. اندازهی دو زاریه اون زمانه. یه دوزاری میدادیم یه کیلو موز میگرفتیم. الان دیگه مگه میشه سراغ موز بری؟» اینو که گفت زدم زیره خنده. پا شد اومد کنارم نشست و شروع کرد به قلقلک کردن و دیگه با هم آشتی کردیم. پدرم روی موز و نوشابه خیلی حساس بود. مثلاً مهمون که داشتیم وقتی مهمونا میرفتن میگفت: «دیدی پسر فلانی موز برداشت؟ یا دیدی دختر فلانی چنتا لیوان نوشابه خورد؟» قلقلک هم یکی از شیوههای پدرم برای بدست آوردن دل دیگران بود.
با قرض و قوله و هزار بدبختی منو فرستاد کلاس زبان. بعدش دیگه هرچی فیلم زبون اصلی نگاه میکردیم میگفت میفهمی اینا چیمیگن؟ انقدر گفت که مجبور شدم بهش بیاحترامی کنم و بازم دعوامون شد. از این دعواها زیاد اتفاق میافتاد. یه شب شام درست کرده بود و میز رو هم با سلیقه چیده بود. صدام زد بیا که شام حاضره. رفتم و دوتایی سر میز نشستیم. گفت: اینقدر گشنمه که میتونم یهگاو درسته رو بخورم. گفتم وقتی میز رو با سلیقه میچنی نمیتونم غذا بخورم.حالم به هم میخوره از این سلیقهت. عصبانی شد و گفت: «پس سلیقه باید مثه تو باشه دیگه...؟ مثل اون شلوارایی که میخری. میرن تو کوچه فوتبال بازی میکنن میخورن زمین شلوارشون پاره میشه بعد میگن مُده. ابروهاشونو یه خط وسطش میندازن اینگار که مثلاً شکسته قبلاً. مدل موهاتونو که دیگه نگو. از خواب که بلند میشی اصلاً شونهش میکنی؟ اصلاً میدونی شونه چیه؟ دیدی تا حالا...؟ اونا که من سرم رو باهاش مرتب و خوشفرم میکنم. اونا اسمش شونه هست. چرا میرین رو بازوهاتون از این شکلا بکشین؟ این تکپوشا اصلاً میدونین روش چیچی نوشته؟ از کجا معلوم که فحش نباشه اینا؟ نگاه کن - اشاره به گردنبندهای من- وجداناً اینا چیه انداختی تو گردنت؟ گردنت خم نمیشه؟ خوب تحمل می کنی به قرآن». اینا رو که گفت از سر میز پا شد و رفت. گفتم: مگه نگفته مثه گاو گرسنهای؟ گفت: من گفتم یه گاو رو میتونم... - ناگهان متوجه شد - چی گفتی پدر سوخته؟ - من در حال فرار – وایسا نشونت بدم.
مدتی با این وضعیت گذشت و رابطهی ما روز به روز شکرآبتر میشد. تا اینکه یک روز پدرم اومد و پول بازنشستگی رو گرفته بود و از این به بعد حقوقم بهش میدادن...
بعله این پنج ماه بحرانی گذشت. ما پولدار شده بودیم. با پولی که به پدرم داده بودن یه کاسبی راه انداختیم که بعد متوجه شدیم اون کار آب در هاونگ کوبیدن بود.
پایان
نظرات (۹)



در ستايش پدر

خندیدیم.
منم از بچگی «حاضر»و اشتباه می نوشتم.
"تقدیم به روح..."
ميتوانم ثابت كنم عالي بودن متن، ربطي به تعداد كامنتها ندارد.
در مورد کامنت و کیفیت، خیلی وقتها حق به حقدار نمیرسه. نمونهی حی و حاضر همین مطلب.
bebin ki injast... dige goftane alii bud o ina be nazar kafi nemiad taze tekrari ham hast... vali alii bud
به امیرحسین:
در مورد تعداد لایک ها چی؟ حق به حقدار میرسه؟
اوه...عجب.
خوشخوشانش میشود آدم وقتی با این همه استعداد تصادف میکند.
به نظرم این بهترین نوشته ی این شماره بود.
قشنگ بود . . . خیلی " البته طولانی بود .