pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
پلک سنگین مقدمه‌ی کتاب‌های خوانده‌نشده
معین فرّخی
پارسال در دانشگاه نمایشگاه خیریه‌‌ای برگزار شد که در آن کتاب هم می‌فروختند. من هم گاهی می‌نشستم پشت یکی از پیش‌خان‌ها که کتاب بفروشم. پشت پیش‌خانِ نشر مرکز بود که دختر و پسری آمدند. به نظر و به نسبت مطلع می‌آمدند. پسر که کتابی از زویا پیرزاد را دید، به دختر گفت: «به نظر من عادت می‌کنیم از چراغ‌ها... به‌تره.» من -به عنوان فروشنده- باید اعتماد آن‌ها را جلب می‌کردم تا سر فرصت آن‌ها را وادارم کتابی بخرند. پرسیدم:‌ «چرا فکر می‌کنی عادت می‌کنیم به‌تره؟ به نظر من چراغ‌ها به‌تره...» یادم نمی‌آید چه جوابی داد. من باید از نظر خودم دفاع می‌کردم. گفتم: «به هر حال زویا پیرزاد با چراغ‌ها یه حرکت جدید وارد ادبیات ایران کرده، ادبیات آش‌پزخونه‌ای و اینا، در حالی که می‌شه گفت تو عادت می‌کنیم داره خودشو تکرار می‌کنه.» پسر که با دقت حرف‌های من را گوش می‌داد، گفت: «ولی عادت می‌کنیم که خیلی با چراغ‌ها فرق داره...» گفتم: «از نظر نوع نثر و نوع نگاه می‌گم. ساده‌نویسی و پرداختن به زندگی روزمره.» پسر سر تکان داد. در نهایت توانستم متقاعدش کنم که کتابی از سپیده شاملو بخرد.

من متأسفانه از زویا پیرزاد چیزی نخوانده‌ام. هنوز هم نمی‌دانم چه‌قدر از حرف‌هایی که به آن پسر زدم درست بود، چه‌قدر غلط. من به او کلیاتی گفتم که همه‌جا از زویا پیرزاد می‌گویند. شنیده بودم که عادت می‌کنیم خوب نیست و چراغ‌ها خوب است. ادبیات آش‌پرخانه‌ای کلیشه‌ای‌ترین اصطلاح در بحث‌های مربوط به زویا پیرزاد است. من همین‌ها را به آن پسر گفتم. کلیاتی که نشان‌دهنده‌ی هیچ‌چیز نیست. آگاهی مرا نشان نمی‌دهد، فقط نشان می‌دهد من جایی چیزی درباره‌ی این کتاب‌ها شنیده یا خوانده‌ام. وقتی هم که دیدم اوضاع دارد خراب می‌شود، جمله‌ای کلی درباره‌ی زویا پیرزاد گفتم که همه جا می‌گویند.

بسیاری از ما جنون خریدن داریم. جنون جمع‌کردن. کتاب را می‌خریم و نمی‌خوانیم. می‌رود در کتاب‌خانه‌ی ما تا وقتِ خواندنش برسد. گاهی هم هیچ‌وقت وقت خواندنش نمی‌رسد. فراموشش می‌کنیم. گاهی هم که می‌خواهیم شروع به خواندن کتاب کنیم، اول مقدمه را می‌خوانیم که چند صفحه بیش‌تر نیست. در مقدمه می‌خوانیم که معروف‌ترین اثر نویسنده چیست، نثر نویسنده چه‌گونه است، نویسنده تحت‌تأثیر چه نویسندگان و چه مکتبی است. بعد کتاب را رها می‌کنیم و می‌رویم سراغ کتابی کوچک‌تر. تازگی‌ها لازم نیست این کار را هم بکنیم. روزنامه‌ها ستون‌هایی را در نظر گرفته‌اند که همین چیزها را برایمان می‌نویسند، وبلاگ‌هایی در گوشه‌وکنار ساخته شده‌اند که کتاب معرفی می‌کنند. تازه کوتاه‌تر هم می‌نویسند. می‌توانیم راحت بخوانیمشان و از آن‌ها «کسب آگاهی» کنیم. کسب آگاهی‌هایی که پیش‌زمینه نمی‌شوند برای خواندن آن کتاب، در ذهن ما تصوری از آگاهی به وجود می‌آورند برای بحث‌های روشن‌فکریمان. می‌دانیم یوسا نویسنده‌ی فوق‌العاده‌ایست که خوب قصه تعریف می‌کند، می‌دانیم که سلین فضاهای سیاه و کثیفی را می‌سازد، همینگ‌وی نثر خاصی دارد و... ما دیگر به لذت تجربه‌کردن فکر نمی‌کنیم. به این فکر نمی‌کنیم که نمی‌توان حس و هیجان بی‌نظیر خواندن شاه‌کارها را در خواندن خلاصه‌ها و مقدمه‌ها پیدا کرد. ما -شاید موقتاً- راضی می‌شویم به چند کلمه‌ای که می‌توانیم درباره‌ی معروف‌ترین اثر نویسنده حرف بزنیم و این‌که شبیه به چه نویسنده‌ای می‌نویسد و چه نوع نثری دارد. بله؛ ما آگاهی‌های زیادی کسب کرده‌ایم.
نظرات (۱۳)