Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
تابستان خود را چگونه گذراندید قسمت هشتم از مجموعه‌ی «چی‌چی‌می‌گی؟»
اديب فروتن
قسمت هشتم: دوش گردن‌به‌پایین

خانم هاشمی: «آخر از شما که آدم دست و دلبازی هستید بعید بود». آقای هاشمی: «مگر من چه کرده‌ام؟». آوا: «چه کرده‌اید؟ بگویید چه نکرده‌اید». خانم هاشمی: «بله، بگویید چه نکرده‌اید». پدربزرگ: «حق با آن‌هاست. بگویید چه نکرده‌اید». زهرا: «بگویید پدر، به ما بگویید». آقای هاشمی: «آخر شما که نمی‌دانید قضیه چیست چرا شتابزده قضاوت می‌کنید؟». آوا: «می‌دانیم، خوبش هم می‌دانیم. شما ارزانترین بارفیکس را تهیه کردید. هنوز عدد ۱۷۰۰ بر روی میله‌ی بارفیکس جلوی چشمانم است». -همانطور که می‌بینید هاشمی تحت فشار است- آقای هاشمی: «اما...». خانم هاشمی: «اما ندارد». مادربزرگ: «وجود دارد یک بسته سبزیجات تازه بر روی زمین» -چندان هم تعجبی ندارد. چند‌ مدتی می‌شود که مادربزرگ این روند را پیش گرفته است. عموماً در بحث‌ها شرکت نمی‌کند و وقتی هم شرکت می‌کند صحبت‌هایی خارج از بحث مطرح می‌کند. نمی‌دانم، شاید هم می‌خواهد به این ترتیب بی‌علاقگی خود را نسبت به صحبت‌های مطرح شده نشان دهد. همین دیروز زهرا به خانم هاشمی گفته بود که انگار مادربزرگ دیوانه شده است. خانم هاشمی هم از او خواسته بود زبانش را گاز بگیرد- بالاخره آوا به پدرش گفت: «عشق را با پول نمی‌توان خرید» و از او خواست حقیقت را بگوید. این جمله‌ی پایانی آوا تاثیر خود را گذاشت.

«حالا که اصرار دارید بدانید، من هم حرفی ندارم. راستش قضیه از این‌جا شروع می‌شود که در اداره‌ی ما کارکنان به سه دسته تقسیم می‌شوند. دسته‌ی اول «کارکنان ساده» هستند؛ با پیرا‌هن‌های سفید ۵ دگمه‌ای. این دسته از بدترین امکانات و پایین‌ترین حقوق برخوردارند. دسته‌ی دوم کارکنان «بسیار ساده» هستند؛ دارای پیراهن‌های سفید ۶ دگمه‌ای. اعضای این دسته از وضعیت بهتری نسبت به دسته‌ی ساده‌ها برخوردارند. و دسته‌ی سوم را کارکنان «بسیاربسیارساده» تشکیل می‌دهند. پیراهن‌های مردانه‌ی سفید که بر هر کدام ۷ دگمه دیده ‌می‌شود، از نشانه‌های این گروه است. نگفته‌ پیداست که بهترین حقوق‌ها را گروه سوم -ساده‌ترین‌‌ها- می‌گیرد. من پس از مدت‌ها کار در اداره توانسته بودم ساده‌گی خود را اثبات کنم و خود را به گروه «بسیار ساده‌» برسانم. اما این اواخر به دلیل گرفتن مرخصی‌های زیاد برای خرید سبزیجات تازه و برخی کار‌های دیگر من را دوباره به گروه «کارکنان ساده» منتقل کردند و حقوق من به شدت کاهش یافت. حال از شما می‌پرسم. با این حقوق کم چگونه‌ می‌توانستم بارفیکسی آنچنانی بخرم که هوشنگ‌خان را زمین نزند؟». دروغ چرا، سخنان آقای هاشمی من را هم تحت تاثیر قرار داد.

موهای خانم هاشمی وز کرده است. موهای آوا و زهرا وز کرده‌اند. موهای پدربزرگ وز کرده. موهای آرمان هم وز کرده است. قبلاً از مراسم «دوش گردن‌به‌پایین» چیزی برایتان گفته بودم؟ در شرایط خاص اعضای خانواده‌ی هاشمی یکی پس از دیگری دوش گردن‌به‌پایین می‌گیرند و بلافاصله موهایشان وز می‌کند. مانند الان که وقت ملاقات بیمارستان نزدیک است و هر چه باشد آنجا با خانواده‌ی هوشنگ‌خان دیدار خواهند کرد و باید سر و وضع مناسبی داشته باشند. «ساده است. صرفه جویی می‌شود و نوعی همکاری به حساب می‌آید». این ‌توجیه همیشگی خانم هاشمی برای انجام این مراسم است. همین الان موهای مادربزرگ هم وز کرد.

«ما یک ساعت داریم برای کی گلومون را پاره می‌کنیم؟ نخیر خودش می‌دونه با کی هستم. دارم هم نگاهش می‌کنم. آقای هاشمی ما برای شما داریم گلومون را پاره می‌کنیم‌ها. درس که بلد نیستی، الان هم ده دقیقه‌ است دارم نگاهت می‌کنم سرت را کردی تو صندلی بغل‌دستیت داری صحبت می‌کنی. ما هر کی جای شما تو کلاس نشانده بودیم الان درس را حفظ شده بود. یک بار قبل از اینکه ما درس را بدیم شما باید تو خانه خوانده باشی. یک بار ما اینجا گلومون را پاره می‌کنیم. یک بار هم بعد که می‌روید خانه درس را مرور می‌کنید. می‌شود سه بار. الان از اداره بخش‌نامه آمده دانش‌آموز‌هایی که بعد از تعطیلی‌‌ها مشخص بشود نخوانده‌اند نمره‌ی پایانی رو برگه‌اشان را ما می‌توانیم بدهیم صفر. حالا شما برو پایانی را بگیر بیست. ما برایتان صفر رد می‌کنیم. بخش‌‌نامه‌اش هست بعد کلاس ‌می‌دهیم بخوانید. چی‌چی؟ اجازه اگر می‌شود ارفاق کنید؟ نمره‌‌ها کامپیوتری شده دیگر هیچکس نمی‌تواند تغییرش بدهد. شما فکر کردی نمره‌ای که کامپیوتری شده را می‌توانید تغییر بدهید؟ چی‌چی؟‌ چی‌چی؟ متوجه نشدم. چی‌چی؟ اجازه نزنید درد می‌گیره؟ می‌زنم که درد بگیره. فکر کردی ما برای چی‌چی می‌زنیم؟ تنها دلیلی که ما می‌زنیم این هست که درد بگیره. آقای هاشمی شما فقط یک راه دارید. سوالی که ما از شما می‌پرسیم را برای ما جواب بدید. برای چی‌چی نخواندید؟ اون دلیلی که باعث شده شما نخوانید چی‌چی هست که ما ازش بی‌خبریم؟».

می‌بینید؟ وضعیت به هیچ وجه خوب نیست. شاید هم انتظار من زیاد است. باور کنید این خانواده‌ی هاشمی همان‌هایی نیستند که من چندی پیش تصمیم گرفتم داستان زندگیشان را برای شما تعریف کنم. این را از خواب پریشان بیدار می‌کنید، آن یکی جیغ می‌زند. جیغ آن‌ ‌یکی تمام می‌شود، این یکی شروع به گرفتن فال می‌کند. خواب آرمان را که خواندید؟ باور کنید اوضاع خودم آن قدر به هم ریخته است که حتی به یاد ندارم او چه موقع این خواب را دیده. ولی به یاد دارم که بلافاصله بعد از او زهرا هم از خواب پرید. زهرا می‌گفت خواب دیده دستگاه سگا آنقدر داغ شده که آتش گرفته است. آخر شما بگویید، این هم شد خواب؟ «در خواب دیدم که دستگاه طعمه‌ی حریق شده بود». واقعاً که خنده‌آور است. ببینم، شما به من شک دارید؟ حاشا نکنید خودم می‌دانم. حق هم دارید. نویسنده‌ای که ادعای ساده‌نویسی دارد، وقایعی را گزارش می‌کند که با ساده بودن فاصله‌ی زیادی دارند. اصلا‌ً یک نمونه‌اش همین الان. خانواده‌ی هاشمی در حال ترک منزل به قصد بیمارستان‌اند و اطراف خانه پر است از گرد و خاکی که بر روی هوا بلند شده است. چیزی است بین مه، بهمن، گرد و غبار عادی و گردباد که باعث شده است چشم-چشم را نبیند. خود را جای من بگذارید. اگر این صحنه را گزارش نکنم که به خلاف واقع گویی متهم می‌شوم. از سوی دیگر فضا طوری است که اگر آن را همان‌طور که هست توصیف کنم بی‌شک از جانب شما به فضا‌سازی برای رسیدن به هدفی خاص متهم خواهم شد. بله، تصدیق می‌کنم که عصبانی هستم. مگر گناه است؟ تازه کجای کار را دیده‌اید. امروز آرمان مدام کلمه‌ی «تکرار» را بر زبان می‌آورد. خودم با همین دو تا گوش‌های خودم شنیدم. آقای هاشمی را نمی‌گویید؟ یادم نیست کِی بود که می‌گفت شنیده است آرمان بعد از آخرین خوابش با لکنت و به آهستگی کلمه‌ی «قدرت» را بر زبان آورده است. شما باعث شدید مطالبی که قصد گفتنشان را نداشتم را هم بازگو کنم. حالا راحت‌تر می‌توانید مرا متهم کنید. اصلاً من را به جزوه‌نویسی سیاسی متهم کنید. منی که فقط آنچه را دیده‌ام گزارش کرده‌ام و بس. حالا خیالتان راحت شد؟ همین را می‌خواستید؟ واقعاً با خودتان چه فکر کرده‌اید؟ اصلاً چه دلیلی دارد که من رفتار‌های اعضای خانواده‌ی هاشمی را توجیه کنم، در حالی که اطلاعات من و شما از این خانواده یکسان است؟ می‌دانید چیست؟ این خط این هم نشان؛ من دیگر به نوشتن راجع به خانواده‌ی هاشمی ادامه نخواهم داد.

ادامه دارد...
نظرات (۳۱)