pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
شوخی‌های سالم ماجراهای غیرعادی آقای عادی - اپیزود سوم
کسری ایزدفر
اگر شما زبانم لال، ایدز می‌گرفتید،چکار می‌کردید؟ هان؟! نه‌دیگه، جواب درست خودکشی بود.حال فکر می‌کنید آیا آقای عادی از لحاظ بیضه استطاعت چنین کاری را داشت؟ داشت! فکر کنم داستان رو اشتباه اومدید. آقای عادی اندکی بعد از خواندن آن نوشته و وقتی که بعد از آن صرف کرد تا معنی کلمه بچه .... را در فرهنگ لغات عمید درب و داغانی که از جایی کش رفته بود، پیدا کند و عاقبت هم موفق نشود، بالاخره مجبور شد با واقعیت روبرو شود. آه! پروردگارا هم اکنون منِ راوی این داستان را بُکُش. چه حقیقت تلخی، چه بخت بدی،چه سرنوشت شومی. بیچاره آقای عادی! آخر من چه قدر بی‌رحمم. حتی اگر کافکا هم قرار بود این داستان را تعریف کند دلش نمی‌آمد بلایی سر همچین موجود ملوسی بیاورد. آقای عادی که مثل هلو می‌ماند تازه از این لک و پیس داراش هم هست که می‌شود نصف قیمت خرید. آقای عادی چه طوری با این اتفاق ناخوشایند روبرو خواهد شد. اینطوری آقای عادی نمی‌تواند با یک خانوم عادی ازدواج کند و ثواب کم کردن از تعداد رو به فزونی دخترهای دم‌بخت را نصیب خود سازد. فکر کنید بچه‌ی آقای عادی می‌توانست چه نوزاد شومبوس کومبولی باشد. من که هیچ وقت نمی‌خواهم جای آقای عادی باشم. خیلی حیف شد جدا. خدا به آقای عادی صبر بدهد. فکر کنید مرحومه‌ی مغفوره اِ اِ ببخشید مرحوم مغفور شادروان جنت مکان، جوان ناکام آقای عادی. به همین مناسبت مجلس ختمی و الخ! یعنی آدم به این خوبی نه توانست پدری مهربان باشد و نه همسری فداکار در حالی که از تمامی قابلیت‌ها یا حداقل بخشی از آنها، برای دستیابی به این مهم برخوردار بود. عذر میخوام یک لحظه.
+ آقای عادی،برادر من شما چرا بالا پایین می‌پَری؟
- خوشحالم دیگه!
+ آخــی! طفلکِ جوون مرگ، شوکه شدی لابد!؟
– آره خب اصلا انتظارش رو نداشتم. فکر کردم شیش هفت‌ماه دیگه‌ست!
+ یعنی چی، آخه کی انتظار همچین چیزی رو می‌کشه؟! شیش هفت ماه دیگه چه خبره مگه؟
- ای بابا من فکر می‌کردم هنوز شیش هفت ماه دیگه تا عید مونده. نمی دونستم الانه. باید تندی آماده شم!
+ (حرکت گشاد چشم) ... ای خاک تو سر اون بابات کنن مردیکه .... بوق، بوووق، بووق.
(چندساعت بعد)
بله خوشبختانه با سعی بسیار آقای عادی بالاخره حالیش شد که عیدز یک عید جدید نیست و نیازی به شادمانی و خوشگذرانی هم ندارد. البته الان که فکر می‌کنم می‌بینم بعضی‌ها واقعا حقشون هم هست همچین بلایی سرشون بیاد، مردیکه مُزقُل! سپس آقای عادی بسیار غمگین بغض کرد و دوباره روی صندلی زوار دررفته‌اش نشست. نیم‌نگاهی هم به جوالدوزی داشت که هنوز به نوک انگشت سبابه دست راستش فرو شده‌بود اما دیگر هیچ رقمه رمقی برایش نمانده‌بود تا آنرا بیرون بکشد. کم کم شروع کرد به ... به شمردن لکه‌های سوخته‌ی موکت از ریخت افتاده‌اش، بعد تعداد سوراخ‌های دیوار را شمرد، سپس رسید به شمردن جای پی‌پی گنجشگ‌ها و قُمری‌ها بر روی شیشه پنجره، لکه های زرد بجامانده بر روی تشک، تعداد ستاره‌هایی که هنوز توی آسمان پیدا بود، رقم دقیق لکه‌های خون روی متکاش،حجم تقریبی اَن‌دماغ ریخته شده دور و بر تخت و تعداد مورچه‌هایی که درحال حمل و نقل آنها بودند، تعداد لکه‌های نمی که روی سقف مانده بود، تعداد موهای روییده شده بر روی دست چپ، تعداد موهای روییده شده بر روی دست راست و یک لحظه ببخشید {شـَـتَرَق} بعله و بالاخره به پستی بلندی‌هایی که در زندگی کسالت بارش گذرانده‌بود فکر کرد. در یک لحظه تمام زندگی‌اش مثل یکی از این سریالای درب و داغون تلویزیونی از جلوی چشمانش رد شد.
نما داخلی/ شب/ خانه پدر و مادر آقای عادی
+ببینم خانوم‌جان، اومد؟ - من چه می‌دونم،خودت باید ببینی اومد یا نه! +من داغم حالیم نیست چشمام جایی رو نمی‌بینه. بیاد بدبخت می‌شیما خانوم‌جان،حواستون باشه. - آخه یه چیزی میگی مرد اون فسقلی تو روشنی روز دیده نمیشه، الان که ظلمات شومه،من چه‌جوری باید ردشو بگیرم آخه؟ مرد مرد با تواَم؟! گوش میدی چی میگم. خوابیدی؟! ای خاک بر سر من کنن با این زندگیم، آخر نفهمیدم اومد،نیومد نصفه شبی.
چند ماه بعد/ نما داخلی/ روز/ خانه پدر و مادر آقای عادی
مادر آقای عادی هیجان‌زده از دستشویی بیرون می‌پرد: آخیش...!
پدر آقای عادی با تعجب بسیاز:خانوم‌جان بایستی خیلی اَن کرده باشی که اینقدر لاغر شدی؟
-خاک تو سرت بریزن مرد صدبار گفتم این چاقی نیست، توی این خراب شده مگه چیزی پیدا میشه من بخورم چاق شم. بلند شو برو بچتو از تو کاسه بردارش بیار تا غرق نشده. بلند شو میگم!
+یا امام چندم!خانوم‌جان مگه نگفتم مواظب باشین ببینید اومد یا نیومد،دیدید بدبختمون کردید. در همان حال به سمت دستشویی میدود. مادر آقای عادی با صدای زیر: بدبخت خبر نداره یه شب که اون نبوده،اومده!!
صدای گریه یک نوزاد از دستشویی به گوش می‌رسد.بعله آقای عادی چشم به جهان می‌گشاید.
هفته‌ی اول بعد از تولد آقای عادی به بحث و جدل برای تعیین جنسیت وی سپری شد. چرا که مادر آقای عادی دلش پسر می‌خواست و پدر آقای عادی دختر و از طرفی هیچ با قاطعیت نمی‌شد گفت آقای عادی کدام یک از آنهاست. هر دکتری هم یک چیزی می گفت، این بود که آقای عادی یکروز آقای عادی می‌شد و روز دیگر خانوم عادی. آخر سر هم اگر آقای عادی، آقای عادی شد بخاطر نظر دکترها و نتایج آزمایشات یا پیدا شدن چیز قابل استنادی نبود، دلیلش فقط چربیدن زور مادر آقای عادی به پدر آقای عادی بود. بعد از رد شدن از این مرحله بود که پدر و مادر تقریبا محترم آقای عادی تلاش‌های خود را برای خلاصی از دست وی آغاز کردند. چرا که پدر آقای عادی دیگر تحمل یک نان خور بیش‌تر را نداشت و تا قبل از این مادر آقای عادی نمی‌دانست که یک بچه‌ی به این کوچکی هم می‌تواند برایش سرِخر شود و مانعی برای لذت بردن از زندگی به حساب بیاید.در این راستا یکبار که آقای عادی هنوز توی قنداق بود مادرش او را به جای توپ پلاستیکی به بچه‌های تو کوچه داد تا بروند باهاش یک گل کوچیکی بزنند اما چندساعت بعد بچه‌ها در حالی که از درد پا رنج می بردند او را برگرداندند. یا یکبار که او را به بقال محل دادند تا بعنوان سنگ ترازوی 3 کیلویی از وی استفاده کند اما بعد از آنکه بقال محل فهمید بخاطر انباشت فضولات در روده‌ی آقای عادی وی بعضی مواقع حتی تا سه،چهار کیلو سنگین‌تر بوده و به همین خاطر کلی پول از کیسه‌اش رفته‌است، او را برگرداند. حتی یکبار او را به قاچاقچیان انسان فروختند تا اعضای بدنش به عنوان نیروی کار خیلی جوان و شاداب به کشورهای همجوار صادر شود اما بعد از آنکه کامیون قاچاقچیان چپ کرد و غیر از او همه مردند، توسط پلیس پس آورده شد. پس می‌بینیم که آنها همه‌ی سعی خود را کردند اما آقای عادی سخت‌جان‌تر از این حرف‌ها بود. با اینحال آنها هیچ موقع نفهمیدند که چیزی مثل ایدز هم وجود دارد که می شود با آن از شر امثال آقای عادی راحت شد. پدر آقای عادی همین که او را می‌دید به آن شب کذایی لعنت می‌فرستاد و مادرش در حالی که دست بر سینه می کوفت از خدا میخواست تا آقای همسایه جِز جيگر بزند که اینقدر سر به هوا و دروغ و دغل است و رعایت نمی کند. در خانه هم تا می توانستند به آقای عادی بی‌محلی می‌کردند اما آقای عادی عین خیالش نبود و با همه‌ی اینها آنان را دوست داشت و خدا ر ا به دلیل داشتن پدر و مادری حداقلی، شکر می‌کرد. اما این بدبختی و مشکل پدر و مادر آقای عادی خیلی زود و فقط یکی دو سال بعد از تولد آقای عادی حل شد و شر آقای عادی از راهی که فکرش را هم نمی کردند و برای همیشه از سر آنها دور شد. ماجرا مال زمانی است که پدر و مادر و خود آقای عادی از یک مسافرت که برای عوض شدن مزه‌ی دهانشان قصد آن را داشتند و در عمل بخاطر کمبود مایه‌تیله ناکام ماند بر‌می‌گشتند که به یک ریل قطار برخوردند و ماشین آنها بر روی ریل قطار خاموش کرد. در این هنگام با توجه به اینکه پدر آقای عادی عُرضه‌ی تعمیر ماشین را نداشت و صدای بوق قطار هم هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد آنها دو راه پیش روی خودشان می دیدند. اولی ترک ماشین و نجات جانشان و دومی باقیماندن در ماشین و مخلوط شدن با آهن‌قراضه‌ها بود. اما پدر آقای عادی نمی‌توانست ماشینی که با هزار جور قسط و وام گرفته‌بود را از دست بدهد. بنابراین سعی کرد تا راه سومی پیدا کند و در آخر به این نتیجه رسید که ماشین به دلیل وزن سنگین سرنشینان قادر به حرکت نیست و وقتی این نظر را با مادر آقای عادی در میان گذاشت، در چشمان هردویشان برق شیطنت‌آمیزی سوسو زد. بعد از آن هردو به آقای عادی نگاه کردند و با یک حرکت هماهنگ که شاید تنها کاری بود که در انجامش تفاهم بی‌نظیری نشان می دادند وی را از ماشین بیرون انداختند. چند ثانیه بعد که قطار به ماشین آنها رسید، مصادف بود با وقتی که پدر آقای عادی هم متوجه اشتباه خود در دلیل حرکت نکردن ماشین شد. حالا آن اطراف پر از آهن‌پاره و قطعات متنوعی از گوشت و دل و روده‌ بود و روی زمین هم رودی از خون تازه و گرم جاری شده بود. مغز ترکیده‌ی پدر آقای عادی که مایعات لزجی از آن بیرون می‌ریخت می‌توانست عبرت کسانی باشد که بدون بازدید و معاینه‌ی فنی خودرو جان خود و خانواده‌شان را به خطر می‌اندازند. همچنین از شکم به پایین بدن قطع شده‌ی مادر آقای عادی هم می توانست نمادی برای نکوهش عدم پایبندی به همسر و خانواده تلقی شود با ترجیع بند دریم دریم، عاقبت خیانت. شاید اگر خیلی دقیق‌تر، موشکافانه و ترجیحا با چشم مسلح بررسی می‌کردی حتی می‌شد تکه‌ای از پدر آقای عادی را به عنوان آرم انجمن مردان نابارور مورد استفاده قرار داد و یا تکه‌ای دیگر از بدن مادر آقای عادی می‌توانست سمبل دوستداران عمل‌های زیبایی و حجیم‌سازی شود، خلاصه تکه‌هایی آن‌جا یافت می‌شد که می‌توانست نشانگر خیلی چیزها باشد که متاسفانه به علت ذیق وقت و عفت کلام از ذکر آن عاجزم. از سرنوشت خود آقای عادی هم خبری نبود تا چند روز بعد که ماموران زحمتکش شهرداری از طرف پلیس برای پاک‌سازی آن محل رفتند و ناهار را مهمان بچه‌ی کوچولویی بودند که داشت توی یک قالپاق خوراک گوشت درست می‌کرد. این بچه را بعد از آنکه مدتی بین فامیلهایش دست‌به‌دست می‌شد و نحسی او نقل همه‌ی محافل شده بود، فرستادند پیش مادربزرگش که در مناطق مرطوب و خیس زندگی می‌کرد. با یادآوری این خاطرات اشک توی چشمان آقای عادی که هنوز جوال‌دوز به دست روی صندلی نشسته بود حلقه زد. او همیشه پدر و مادرش را قهرمانانی می‌پنداشت که برای حفظ جان فرزندشان فداکاری کرده‌اند. درست در همین موقع بود که در با شدت باز شد و آقای عادی را تا دو سه متر آنطرفتر پرتاب کرد.

نظرات (۸)