pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
تابستان خود را چگونه گذراندید قسمت هفتم از مجموعه‌ی «چی‌چی می‌گی؟»
اديب فروتن
قسمت هفتم: اُشین

تلویزیون داشت تکرار برنامه‌ای را که در آن نقاشی زهرا نشان داده نشده بود پخش می‌کرد. خوشبختانه زهرا مدرسه بود و برنامه را نمی‌دید. بعد از آن هم یک گزارش پخش شد. موضوع گزارش راجع به این بود که یک پیراهن ساده تا وقتی که به دست ما آدم‌ها برسد چه مراحل مختلفی را طی می‌کند. خانم هاشمی در گوشه‌ای از اتاق مشغول مطالعه‌ی آزاد بود. آقای هاشمی هم همین چند دقیقه پیش برای خرید سبزیجات تازه از خانه خارج شد. انگار امروز مادربزرگ از دنده‌ی چپ برخاسته بود. از صبح که بلند شده بود –در واقع بعد از روشن شدن تلویزیون- پایش را کرده بود در یک کفش که فیلمی که دیروز پخش شد برای بیننده پیام نداشته است. این فیلم همان فیلمی است که بعد از پخش آن آوا به آن علاقه‌مند شد و دلیل این علاقه را پیام داشتن فیلم برای بیننده عنوان کرد. جالب این بود که مادربزرگ همان موقع هیچ اظهار نظری نکرده بود و جالب‌تر اینکه او برای اثبات حرف خود دلیلی نمی‌آورد. تنها پشت سر هم تکرار می‌کرد: «آن سریال پیام نداشت». بالاخره آوا دلایل خود را مطرح کرد و بعد از رأی‌گیری مشخص شد که سریال برای بیننده پیام داشته و نگرانی‌های مادربزرگ بی‌مورد بوده است.

چادری که چهار سر آن را با طناب به چهار طرف اتاق وصل کرده بودند و تقریبا‌ً تمام فضای خانه را گرفته بود نشان از این واقعیت داشت که امروز روز بخور است. هر پنج‌شنبه یک بار همه‌ی اعضا در زیر چادر بزرگی بخور می‌کنند تا از مریضی‌های احتمالی پیشگیری شود. همه در کنار کتری بزرگی که روی گاز‌پیکنیکی می‌جوشید نشسته بودند و نفس می‌کشیدند. خانم هاشمی همه را زیر نظر داشت و اگر کسی نفس نمی‌کشید به او تذکر می‌داد. چند باری هم مچ مادربزرگ را هنگام نفس نکشیدن گرفت. با اشاره‌ی خانم هاشمی جمله‌ی بهداشتی هفته با صدایی رسا توسط آوا خوانده شد: «سرخ کردنی برای گلو بد است».

بخار پخش در هوا، سر و صدای کتری، صدای نفس کشیدن‌ها و در یک کلام جو موجود در زیر چادر فضایی نبود که خانم هاشمی به این سادگی‌ها از دست بدهد. «خدا را گواه می‌گیرم که هیچ مشکلی نیست که با همکاری حل نشود. اگر در خانه هر کسی یک گوشه‌ی کار را بگیرد هم به کسی فشار نمی‌آید هم کار برای انسان لذت‌بخش می‌شود. همانطور که قبلاً هم گفتم باید دقت داشت که اگر ما میم مشکلات را برداریم ‌می‌شود شکلات». آوا در تایید خانم هاشمی گفت: «اگر هرکسی یک گوشه‌ی کار را بگیرد کار به صورت بازی می‌شود». در بین این گفتگو‌ها صدای چند انفجار پشت سر هم از چند خانه آن‌طرفتر شنیده می‌شد. ولی همانطور که خودتان هم دیدید آن‌ها بدون توجه به این صداها گفتگو را ادامه دادند. راستش من خودم اول فکر می‌کردم که کسی صدا‌ها را نمی‌شنود. ولی چندی پیش خانم هاشمی بعد از بلند شدن صدای یک انفجار‌ گفت: «چیزی نیست. گربه است». از آن زمان به بعد بود که متوجه اشتباهم شدم. در واقع این صدا‌ها برای خانواده‌ی هاشمی عادت شده بود و شاید نبودشان تعادل موجود در خانواده‌ را بر هم ‌می‌زد. صدا‌ها طوری بودند که انگار ضبط صوت بزرگی در اطراف خانه‌ وجود دارد که از موسیقی در حال پخش فقط سر‌ضرب‌ها را -آن هم با صدای انفجار- پخش می‌کند و هر از گاهی هم کسی پیچ صدای آن را به سمت صدا‌های بلندتر می‌چرخاند. در ادامه‌ی بحث خانم هاشمی راجع به تاثیر موسیقی در رشد گیاها‌ن صحبت کرد.

آقای هاشمی: «چه گفت؟» آوا: «ت. او می‌گوید ت». آقای هاشمی: «نه، این واقعیت ندارد. او می‌گوید س. بله، فقط حرف سین را می‌کشد». خانم هاشمی: «سین بگوید که چه بشود؟ او دارد یک کلمه می‌گوید». آوا: «یک کلمه؟». خانم هاشمی: «بله یک کلمه‌ی کامل. من شنیدم که او گفت تکرار». پدربزرگ: «خدا یک عقلی به شما بدهد یک پولی به ما». آوا: «بگوید تکرار که چه بشود؟ او یک کلمه می گوید ولی آن کلمه تکرار نیست». آقای هاشمی: «پس چه می‌گوید؟» آوا: «کلمه‌ای که با سین شروع شود. مانند...». خانم هاشمی: « ساده». آقای هاشمی: «سبزیجات». زهرا: «من فکر کنم بدانم که او چه می‌گوید». آقای هاشمی: «چه می‌گوید؟» خانم هاشمی: «چه می‌گوید؟» آوا: «چه می‌گوید؟» زهرا: «چه می‌گوید؟» -درست خواندید. زهرا برای لحظه‌ای کنترلش را از دست داد و اشتباهاً مانند بقیه این جمله را تکرار کرد- پدربزرگ: «چه می‌گوید؟» زهرا: «او می‌گوید تکرار». خانم هاشمی: «این را که من گفته بودم». آقای هاشمی: «بله، این تکراری بود». آوا: «مفید. او می‌گوید مفید». زهرا: «مفید که با سین شروع نمی‌شود». آوا: «درست است ولی او میم هم گفت. من خودم شنیدم». آقای هاشمی: «پس اگر این طور است شاید او گفته باشد مشکلات. آخر مشکلات هم با میم شروع می‌شود». خانم هاشمی: «نه، مشکلات نمی‌تواند باشد. زیرا اگر ما میم مشکلات را برداریم می‌شود شکلات. در واقع مشکلات به نوعی با شین شروع می‌شود». زهرا: «شین؟» آقای هاشمی: «شین؟» آوا: «شین؟» مادربزرگ: «شین؟» پدربزرگ: «اُشین». و دوباره خودش در حالی که صدایش به خاطر خنده کمی نازک شده بود گفت: «ایرانی را ساختن برای جُک».

دیشب را که یادتان هست؟ این گفتگو بعد از بند آمدن زبان آرمان به وجود آمد. قبول دارم. در واقع من زمان نوشته‌ها را به هم ریختم. اما باور کنید که این کار به هیچ وجه آگاهانه نبوده است. باور کنید من یک نویسنده‌ی ساده هستم و از نوشته‌های جدیدی که در آن‌ها زمان را به ‌هم می‌ریزند هیچ دل خوشی ندارم. ولی موضوع این است که من اصلا‌‌ً نمی‌خواستم صحبت‌های بعد از اتفاق دیشب را برایتان تعریف کنم. آخر بعد از سؤالی که آقای هاشمی مطرح کرد دیگر همه پاک فراموش کردند که به وضع آرمان رسیدگی کنند. بالای سر او نشسته بودند و درباره‌ی اینکه او زیر زبان چه می‌گوید صحبت می‌کردند. در نهایت هم که بدون نتیجه‌گیری -و با آن وضعی که دیدید- بحث را به پایان بردند. باور کنید من هم چیزی بیشتر از شما راجع به دلیل این رفتار‌های اعضای خانواده نمی‌دانم... دست آخر با خودم گفتم من برایشان تعریف ‌می‌کنم، قضاوت با خودشان.

همین که آقای هاشمی از خرید سبزیجات برگشت زنگ تلفن به صدا در آمد. آوا گوشی را برداشت. صدای مضطرب پدر هوشنگ بریده‌بریده اما شفاف از آن طرف خط به گوش می‌رسید: «او می‌خواست رکوردی بزند... لاستیک‌های بارفیکس خراب بودند... بیمارستان به سختی ما را پذیرفت... بدجوری صدمه دیده... بارفیکس از جایش در رفت... رکورد قبلی او ۱۱ تا بود... لاستیک‌ها عمل نکردند... لاستیک‌ها عمل نکردند...». سبزیجات از دست آقای هاشمی افتاد.
نظرات (۱۶)