pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
previously on lost greatest hits
محدثه
[هشدار! این متن ممکن است حاوی اسپویلر باشد.]

لاست را بارها تماشا کرده‌ام، ولی دقیقن نمی‌دانم چند بار. جاهایی را شاید نه بیش‌تر از دو بار، جاهایی را هم بیش از ده بار. به گمانم می‌شود تا مدت‌ها به مرور صحنه‌های به‌یادماندنی پرداخت، و به سؤال «چرا از لاست لذت می‌بریم» به ازای هرکدام از آن‌ها جواب داد.

فکر می‌کنم همه‌ی عاشقان لاست در این مورد هم‌عقیده باشند که اغلب قسمت‌های لاست، شروع و پایانی خیره‌کننده دارند. این موضوع، به‌خصوص درمورد شروع و پایان فصل‌ها به اوج خود می‌رسد. همه‌ی فصل‌ها طوفانی، پیش‌بینی‌ناپذیر و غیرمنتظره شروع می‌شوند و در تعلیقی وحشتناک و نابودکننده به پایان مي‌رسند.

روزی که لاست‌دیدن را شروع کردم، می‌دانستم قرار است داستان نجات‌یافتگان یک سانحه‌ی هوایی را ببینم که در جزیره‌ای گم شده‌اند. ولی حتی اگر سال‌ها فرصت فکرکردن داشتم، نمی‌توانستم افتتاحیه‌ای چنین بی‌نظیر و باورنکردنی‌ برای چنین داستانی تصور کنم. فقط به یاد بیاورید همه‌ی‌ هراس چشم‌های جک را در لحظه‌ی باز شدن وسط ناکجاآباد، دویدنش به سمت ساحل، لحظه‌ی اول مواجهه‌اش با فاجعه‌ای که اتفاق افتاده، طراحی بی‌نظیر صحنه‌ی حادثه، آدم‌ها، فریادها، انفجارها، آن‌ همه هیجان مطلق... و شاید لحظه‌ای که نام بازیگرها روی صفحه نقش بست، اولین جایی بود که فرصت کردیم نفس تازه کنیم و به آنچه که دیده‌ایم فکر کنیم... و لاست تا انتها همین است، همیشه جایی‌ست فراتر از انتظارهای ما، پیش‌بینی‌های ما، ظرفیت‌های ما.

اکثر ما که در چند روز فصل ۱ را تمام کردیم، ولی تصور کنید حال انسان‌هایی را که چند ماه برای بازشدن در hatch و ساخته‌شدن و به‌آب‌افتادن قایق صبر کرده‌ بودند و در آخرین لحظات باقیمانده از فصل ۱، مجبور بودند آن‌چه را که تا آن لحظه دیده‌اند فراموش کنند و به روز اول برگردند، و همه‌ی مسافران نجات‌یافته‌ی پرواز ۸۱۵ هواپیمایی اوشینیک را در آخرین لحظات قبل از پرواز، دوباره تماشا کنند و در پایان دوباره برگردند به جزیره، به جک و لاک که روی hatch خم شده‌اند و دوربین با بی‌رحمی از آن‌ها دور می‌شود تا یک سال دیگر...

این بی‌رحمی را البته من و شما که لحظاتی بعد قسمت بعدی را شروع کردیم چندان هم نفهمیدیم، و شاید شوک شروع فصل ۲ را نیز... صدای بیپ منظم، باز هم چشمان فردی که نمی‌شناختیم در جایی که نمی‌دانستیم کجاست و در زمانی که نمی‌دانستیم چه زمانی‌ست باز می‌شدند، داده‌هایی که نمی‌دانستیم چیست وارد کامپیوتر می‌شدند، فردی که نمی‌دانستیم کیست برای خودش موسیقی می‌گذاشت و برای دقایقی کارهای روزمره‌اش را انجام می‌داد، و ناگهان صدای انفجار و آن‌چه بعد از آن می‌دیدیم، از زمان و مکان آگاهمان می‌کرد. شروعی باورنکردنی برای فصلی جدید که در همین ناباوری هم به پایان رسید... نمی‌دانم چند درصد از ما شک داشتیم که آن دکمه و آن اعداد سرکاری باشند یا نباشند، و چند درصدمان پیش‌بینی می‌کردیم اتفاقی را که در اثر وارد نکردن اعداد خواهد افتاد. فقط می‌دانم که ده دقیقه‌ی آخر فصل ۲ را ده‌ها بار تماشا کرده‌ام و هربار درمقابل ترکیب استثنایی هیجان و استرس و عصبیت و شوق و حسرت و غم و رومنس و... که این چند دقیقه در انسان ایجاد می‌کند، مات و مبهوت مانده‌ام. ترکیبی استثنایی‌ از احساسات که فقط خود لاست بعد از آن توانست پیچیده‌ترش را در من ایجاد کند. پایان فصل ۲ هم که تعلیق مطلق بود، پنی را می‌دیدیم که با «پول و انگیزه‌ی کافی» سرانجام توانسته رد دزموند را بیابد.

شروع فصل ۳ شاید از همه‌ی فصل‌ها غیرمنتظره‌تر بود. دقیقن مانند فصل ۲، چشمان فردی که نمی‌شناختیم در جایی که نمی‌دانستیم کجاست و در زمانی که نمی‌دانستیم چه زمانی‌ست باز می‌شدند، باز هم موسیقی‌ای انتخاب و پخش می‌شد و فردی که نمی‌دانستیم کیست شیرینی می‌پخت و دستش را می‌سوزاند و جلسه‌ی نقد کتاب برگزار می‌کرد... و ناگهان زمین شروع به لرزیدن می‌کرد و همه از خانه بیرون می‌آمدند و سرانجام زمان و مکان، در کمال ناباوری قابل شناسایی می‌شد. «دیگران» را که تا آن زمان به‌شکل عده‌ای انسان جنگل‌نشین دیده‌بودیم، درحال زندگی‌ای کاملن متمدنانه می‌دیدیم، و این فقط چند ثانیه شوک محسوب می‌شد، شوک اصلی دیدن تأیید حرف دزموند بود؛ دیدن هواپیمای پرواز ۸۱۵ به‌خاطر واردنشدن اعداد و عدم تخلیه‌ی مغناطیسی جزیره برای چند ثانیه، به دو تکه تقسیم می‌شد و در مقابل چشمان حیرت‌زده‌ی ما سقوط می‌کرد.

اوایل که دیدن لاست را شروع کرده بودم، فرم روایت‌اش به شدت جذبم کرده بود و مدام یاد «جنگ آخر زمان» یوسا می‌افتادم. جنگ آخر زمان حکایت عده‌ای آدم است که هرکدام با گذشته‌ای متفاوت، نهایتن به هدفی جایی جمع شده‌اند و روایت داستان چنین است که کمی از زمان فعلی تعریف می‌کند و در میان آن به‌‌طور منظم، برش‌هایی به گذشته‌ی هرکدام از آدم‌ها دارد. کلی کیف کرده بودم از اینکه در دنیای سینما هم افراد باشعوری هستند که خیلی تمیز و طوری‌که توی ذوق بیننده‌ی تلویزیونی نخورد، از این فرم روایی جذاب استفاده می‌کنند... این کیف من در پایان سیزن ۳ تبدیل به یک شوک وحشتناک شد، در لحظه‌ای که فهمیدم این نویسنده‌های نابغه‌ی لاست دو ساعت است که ما را شدیدن سر کار گذاشته‌اند... تا چند دقیقه نمی‌توانستم از جایم تکان بخورم. کنار آمدن با این واقعیت که آخرین قسمت موجود هم تمام شده و فعلن باید انتظار کشید، در مقابل دشواری هضم این فرم به‌کلی جدید و باورنکردنی، هیچ بود. برای من همیشه یوسا پروردگار «روایت» بود، و گرفتن این مقام از او برایم بسیار سخت. برای همین خیلی تلاش کردم که بتوانم معادل اتفاقی را که در لاست افتاده بود، در ادبیات به‌طور تئوری شبیه‌سازی کنم، و در نهایت به این نتیجه رسیدم که یوسا همچنان خداست، و این فرم روایی فقط در یک سریال تلویزیونی با ابعاد لاست می‌تواند معنی پیدا کند. یعنی حتمن باید چیزی به نام «زمان حال» تعریف شود که گذشته و آینده درمقابلش تعریف شود، کاری که فقط در یک سریال طولانی‌مدت تلویزیونی ممکن است. درک فرم روایی کاملن جدید، دیدن «قهرمان» تا آن زمان نه‌چندان دوست‌داشتنی داستان در حالتی ترحم‌انگیز و باورنکردنی و دل‌سوزاندن برای او، تجدیدنظر در «خوب‌ها و بدها»ی فعلی و در صدر همه «بنجامین»، و پرسیدن هزارباره‌ی پرسش‌های بی‌پاسخ «چه کسی مرده و چرا مرگش جک را چنین زیرورو کرده» و «چرا باید برگردند»، تنها کارهایی بود که می‌شد در فاصله‌ی بین فصل ۳ و ۴ انجامشان داد.

فصل ۴، با شروعی پرهیجان در فضایی متفاوت، ظرف چند دقیقه چیزی را که باید می‌فهمیدیم برایمان معلوم می‌کرد، این حقیقت تکان‌دهنده را که تنها ۶ نفر از مسافران پرواز ۸۱۵ نجات پیدا کرده‌اند، و ظاهرن بعضی‌هایشان هم بدجوری قاطی کرده‌اند...

مرور این هفت صحنه‌ی افتتاحیه‌ها و اختتامیه‌های فصل‌ها، برایم بسیار لذت‌بخش و خاطره‌انگیز بود. ولی حرف‌زدن از پایان فصل ۴، حکایت دیگری‌ست. از روزی که فصل ۴ تمام شده، پنج دقیقه‌ی پایان آن را بیش از هرجای دیگری، بارها و بارها دیده‌ام و هربار انگار که بار اول باشد، بغض کرده‌ام و اشک در چشمانم جمع شده. تا مدت‌ها نمی‌فهمیدم دلیل این‌همه غم چیست، و تعجب می‌کردم. جک هیچ‌وقت جزو شخصیت‌های محبوبم نبود که از دیدن شکستن‌اش تا این حد غمگین شوم. درمورد تابوت هم که آن‌قدر شایعات هولناک خوانده بودم و آنقدر مطمئن بودم که یا «دزموند» و یا «سعید» و یا «بن» مرده‌اند، که دیدن لاک باید به‌شدت خیالم را از مرگ این سه نفر راحت، و قاعدتن شادم می‌کرد... و حالا فهمیده‌ام که دلیل نابودشدنم این است که در همه‌ی این بارها، همیشه منتظر بقیه‌اش بودم، و هرگز باور نکردم که تا نه ماه دیگر، این دقایق آخرین دقایقی است که داریم. هنوز هم باور نمی‌کنم که نویسنده‌های لاست، در این یک سال با ما چه کردند...
نظرات (۱۲)