Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
عجیب‌تر از عجیب فصل اول - قسمت چهارم: چهره‌ای بر روی ماه
فرانک ادواردز
هرچه بیشتر به ماه دقیق شوید و بر روی آن مطالعه کنید، بیشتر پی می‌برید که آن یک قمر پر رمز و راز و چه بسا یک گوی شیطانی و چندش‌آور است... یک غول یک‌چشم نورانی و بزرگ که دائم به دور زمین می‌گردد... مثل اینکه امور انسان‌ها را تحت نظارت آسمانی داشته باشد. در مواقع بی‌شماری، ناظرین ورزیده مناظر عجیبی در سطح ماه پیدا کرده‌اند. انوار، خطوط، گنبدها، برجستگی‌ها، گاهی طرح چهره‌های اشخاص و الگوهای هندسی‌ای که ظاهراً طرح هوشمندانه‌ای داشته‌اند. به مجموعه‌ی هزاران عدد از این مناظر که تاکنون ثبت شده و از خاطره‌ها محو شده‌اند، اینک می‌توانیم یک نمونه‌ی جدید بیفزاییم...


***


جیمز به پمپ بنزینی رسید و با مرد سیاه‌پوستی ملاقات کرد. سپس به دعوت مرد سیاه به خانه‌ی کوچکی در همان محوطه رفت. صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ای را باز کرد و ماجرایی وحشتناک خواند. سپس به خواب رفت و کابوس ترسناکی دید. پس از آن که از خواب برخاست. همه چیز به یادش آمد و شتابان از خانه بیرون رفت...
جیمز چه دید؟

ریچاردسون از خانه بیرون رفت. هوا تاریک شده بود. جز نور کم و مسحورکننده‌ای که از ماه می‌توان انتظار داشت هیچ چراغ یا لامپی در آن اطراف نبود که جایی را روشن کند. جیمز بی‌هدف و جاخورده چند قدمی جلوتر رفت و سپس ایستاد تا چشم‌هایش به تاریکی عادت کنند. زیر نور مهتاب در آن ساعت از شب -محض رضای خدا ساعت چند بود؟- فقط و فقط خاطره‌ی خواب ترسناکش زنده می‌شد. این جنگل تاریک چیزی کم از برهوت آلاماگوردو نداشت.

کم کم چشم‌هایش به تاریکی عادت کردند. خوب که همه‌جا را زیر نظر گرفت دید اثری از هیچ‌کس در آن اطراف نیست. هیچ جنبنده‌ای در کار نبود و هیچ...
یا عیسی مسیح... ماشینش آنجا نبود.
عرق سردی بر تمام بدنش نشست. دوان دوان و ناشیانه خودش را به آنجا که قبلاً ماشینش را پارک کرده بود رساند. چند متر مانده به ستون سمت راست پمپ بنزین، جایی که ماشینش را در منتهی الیه آن پارک کرده بود، سکندری خورد و به زمین افتاد. بغض گلویش را گرفته بود. از حالت نزار خود شرمش می‌آمد. خواست خودش را جمع‌و‌جور کند و روی پا بایستد که احساس کرد دستش روی قطعه‌ای استوانه‌ای قرار دارد. آن را با دست برداشت و نگاهش کرد. یک چراغ قوه بود.

چه کسی آن را برای او به جا گذاشته بود؟
چراغ قوه را روشن کرد. نور آن درست سه متر جلوی پایش را روشن کرد. تکه کاغذی به روی زمین افتاده بود. لحظه‌ای مکث کرد. گویی ترسیده بود از اینکه همه چیز به گونه‌ای کارگردانی شده به پیش می‌رود. سپس از سر ناچاری و کنجکاوی سه متر جلوتر رفت و با بغض گرفته در گلویش کاغذ را از روی زمین برداشت و به آن نگاه کرد:
«احمق احمق است. سوخت پر است.»*

ماه همچون گوی منحوس و موذی‌ای تمام ماجرا را زیر نظر داشت. در آن وقت شب چهره‌ی ترسناکی به خود گرفته بود و حتی –اگر کمی دقت می‌کردی- گویی تصویری از یک موجود وحشتناک و چندش‌آور در آن دیده می‌شد.
بله تصویری از موجودی وحشی با دندان‌های نیش دراز و لثه‌های خونین لزج، چشمان شیطانی و حالتی بسیار عقده‌ای بر سطح ماه شكل گرفته بود.

اگر با یک «تلسکوپ انکساری»** معمولی به آن نگاه می‌کردی دو ردیف دندان به موازات هم و به درازای چهار اینچ*** و ضخامت دو سانتی‌متر در صورتش دیده می‌شد. چشم‌های آن از بالای سرش به اندازه‌ی دو و نیم اینچ فاصله داشتند و شعاع هر کدام یک و نیم سانتی‌متر بود. از این طرف تا آن طرف صورتش تقریباً به اندازه‌ی نیم فوت**** فاصله بود و فاصله‌ی دو چشمش از هم به اندازه‌ی نه دهم اینچ.

جیمز آنچنان مبهوت و جاخورده سر جایش ایستاده بود که به‌هیچ‌وجه امکان نداشت حتی به این بیندیشد که نیم‌نگاهی به ماه و آن چهره‌ی کریه‌المنظر درونش بیندازد. پس از خواندن آن دو جمله به او برخورده بود و سخت تحقیر شده بود.

ذهن عجولش چنین اندیشیده بود که مرد سیاه‌پوست ماده‌ی خواب‌آوری در فضای خانه پخش کرده، ماشینش را دزدیده و برای آنکه ته دلش به او بخندد این شوخی را با او کرده.
کاکاسیاه لعنتی! با خودش چه فکری کرده؟
هر فکری که کرده بود، حالا او پیروز میدان بود و جیمز بازنده. فحش زشتی نثار سیاه برزنگی لعنتی کرد. لحظه‌ای به فرانسیس فکر کرد و سپس پشیمان شد. به این فکر کرد که اگر برایش از حماقتی که امروز کرده و ماشینی که به راحتی از دست داده تعریف کند، عکس‌العملش چه خواهد بود. هر کاری که می‌کرد حق او بود.

جیمز به گریه افتاد. به سرآغاز سفرش اندیشید. به تماس مشکوک آن مرد از دفتر وزارت دفاع در بوستون. به گریه‌ی فرانسیس...
و از خود پرسید تمام این راه را به چه هدفی طی کرده بود. آیا چیزی در پس همه‌ی این اتفاقات مشکوک پنهان شده بود؟ مرد سیاه‌پوست به چه هدفی این کار را کرده بود؟ شاید دزد لعنتی‌ای بیش نبوده باشد، اما نوشتن آن دو جمله چگونه توجیه‌پذیر بود؟

بار دیگر دو جمله را از سر خواند:
«احمق احمق است. سوخت پر است.»

شاید مرد سیاه‌پوست خودش توی دردسری افتاده بود و می‌خواست این‌گونه به او پیامی بدهد تا جیمز هم خودش و هم او را نجات دهد.
خودش را جمع‌و‌جور کرد و اشک‌هایش را از روی صورتش پاک کرد. ناگهان چیزی به ذهنش خطور کرد. به سراغ مخزن بنزین رفت و درجه‌ی روی آن را خواند؛ مخزن سوخت پر پر بود. برق شادی در چشم‌هایش جرقه زد. با خود اندیشید که پیام مرد سیاه‌پوست را به خوبی گرفته است. از کنار ستون سمت چپ گالن دستی کهنه‌ای برداشت و آن را پر از بنزین کرد.
آن چنان گرم کار بود که توجهی به چهره‌ی وحشتناک موجود درون ماه نداشت.

گالن پر از بنزین شد. جیمز آن را روی زمین قرار داد و سپس دسته‌ی شلنگ پمپ را سر جایش گذاشت. ایستاد. دست توی جیبش کرد و از وجود چراغ قوه در آن مطمئن شد. نفس عمیقی کشید. گالن را برداشت و با اراده‌ی یافتن حقیقت به سوی جنگل‌های تاریک کنار بزرگراه به راه افتاد و هرگز به ماه بالای سرش نگاه نکرد...



*: «.Fool is fool. Fuel is full»
در متن اصلی، جناس لفظی ظریفی وجود دارد که در برگردان آن به فارسی و رعایت جناس نهایت کوشش را به خرج دادم، منتها نتوانستم عبارت مناسبی برای آن پیدا کنم. پس بنا شد تا معنای تحت‌اللفظی آن را در متن فارسی قرار دهم. م
**: Refracting Telescope
***: ۱ اینچ معادل ۲/۵۴ سانتی‌متر است.
****: ۱ فوت معادل ۵/۳۰ سانتی‌متر است.



نظرات (۶)