Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مغز فسفر شاهزاده‌ی دورگه
آریا باقر

ایستگاه (قسمت پنجم)/ شاهزاده‌ی دورگه

-: نمای بسته از چشم کوبایاشی که ناگهان باز می‌شود.
داخلی/ایستگاه/روز (زمان حال)
کوبایاشی که روی زمین دراز کشیده، گویا خواب بوده و ناگهان از خواب می‌پرد... چرت بعد از ناهارش پاره شده است. بنزما هم کمی آن‌طرف‌تر نشسته است. کوبایاشی دست به زیر سرش می‌برد و متوجه می‌شود که چیزی کم است. او وحشت‌زده از جا برمی‌خیزد و ناباورانه زمین خالی را جستو‌جو می‌کند. با این کارش توجه بنزما را جلب می‌کند.
بنزما: چی شده؟ چی گم کردی؟...
کوبایاشی گیج است و نمی‌داند چه کار کند.

قطع به:
خارجی،داخلی/ خیابان، اتوموبیل/ روز
اینجا به هیچ وجه شبیه تصویری که از ژاپن انتظار داریم نیست... ساختمان‌ها بدقواره و شهر به‌هم‌پیچیده است. پس اینجا ژاپن نیست. خیابان شلوغ است و از هر چند نفری که از خیابان می‌گذرند، یکی دو نفر با اتومبیل تصادف می‌کنند. چند نفری در حال دعوا و کتک‌کاری‌اند و... کوبایاشی در خیابان در حال قدم‌زدن است. او یک پاکت شیر خریده و خوشحال به نظر می‌رسد. سه نفر که بارانی و عینک دودی پوشیده‌اند او را تعقیب می‌کنند. او به چهارراهی می‌رسد و می‌خواهد به طرف دیگر خیابان برود. خیابان در یک لحظه خالی از اتومبیل می‌شود. سکوتی سنگین حاکم می‌شود و صدای تنها اتومبیلی که در فاصله‌ای بسیار دور است، این سکوت را تشدید می‌کند. کوبایاشی پشت سرش را نگاه می‌کند: بارانی‌پوش‌ها به او نزدیک می‌شوند. در نگاه کوبایاشی می‌شود فهمید که به آنها شک کرده است. او ناگهان تصمیم می‌گیرد از خیابان عبور کند. راننده‌ی اتوموبیل وقتی متوجه او می‌شود، پایش را روی گاز می‌گذارد. این طور به نظر می‌آید که می‌خواهد او را زیر بگیرد. بارانی‌پوش‌ها به دنبال کوبایاشی می‌آیند. کوبایاشی موفق می‌شود در یک حرکت خود را از جلوی اتوموبیل کنار بکشد، ولی اولین بارانی‌پوشی که پشت سر اوست، تصادف می‌کند و نقش زمین می‌شود. اتومبیل نمی‌ایستد و راننده‌اش خوشحال به نظر می‌رسد. کوبایاشی لحظه‌ای به عقب نگاه می‌کند، دو بارانی‌پوش دیگر توجهی به مصدوم نمی‌کنند و به دنبال او می‌دوند. کوبایاشی پا به فرار می‌گذارد.

قطع به :
داخلی/ ایستگاه/ روز (زمان حال)
کوبایاشی با عصبانیت به طرف بنزما می‌رود.
کوبایاشی: کجاست؟... چی کارش کردی؟
بنزما: پسر؟... توفارسی بلدی!
کوبایاشی (فریاد می‌زند): چی کارش کردین؟... هرکی برش داشته خودش بیاره بذاره سر جاش.
گل‌ مکانی و رزمریم که کنار هم گوشه‌ای نشسته‌اند، به صدای او بلند می‌شوند و به طرف او می‌آیند. عروه هم خودش را به او می‌رساند.
عروه: چی شده؟...
بنزما: این فارسی بلده!
کوبایاشی: خفه شو... مسخره‌بازی بسه... پسش بدین. وگرنه همه‌ی وسایلتونو می‌گردم ها!
گل‌ مکانی: ببین یوجیمبو... اینجا دهتون نیس که بخوای لات‌بازی در بیاری ها...
دیگران با تعجب گل مکانی را نگاه می‌کنند.
عروه: اگه خوب توضیح بدی، شاید بتونیم کمکت کنیم... تازه ما که چیزی نداریم که بخوای بگردی... بیا... اینم کیف من!
کیفش را به سمت کوبایاشی می‌گیرد.
عروه: این دو تا (بنزما و گل مکانی را نشان می‌دهد) که چیزی همراهشون ندارن!... و تو که نمی‌خوای قنداق بچه‌ی رزمریم رو بگردی؟... بچه‌اش رو ناراحت می‌کنه.
رزمریم با ترس قنداق بچه‌اش را به سینه می‌فشارد. کوبایاشی کیف عروه را می‌گیرد و سر و تهش می‌کند. وسایلش روی زمین می‌ریزد ولی گویا چیزی را که می‌خواسته، پیدا نمی‌کند. گیج و گنگ اطراف را نگاه می‌کند و به سمت گوشه‌ای تاریک می‌رود. دیگران با عصبانیت او را نگاه می‌کنند. همین‌طور که از دیگران دور می‌شود، صداهای مبهمی می‌شنویم، مانند صدای خیابان و بوق اتومبیل و...

قطع به:
خارجی/خیابان/روز
صداها به این صحنه پیوند می‌خورند. کوبایاشی با سرعت در حال دویدن در کوچه‌هاست و دو بارانی‌پوش تعقیبش می‌کنند. او داخل کوچه‌ای می‌پیچد و هنگامی که تعقیب‌کنندگان به سر کوچه می‌رسند، او را نمی‌بینند.

داخلی/خانه‌ی کوبایاشی/روز
او با ترس از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. و سعی می‌کند خود را از دید آن دو مخفی کند.
صدای مادر: اومدی، قلی؟
کوبایاشی، ناگهان از جا می‌پرد.
(کوبایاشی/قلی): مادر... (پاکت شیر را بالا می‌گیرد. و گویا همه‌چیز را فراموش کرده است.) شیر گرفتم.
مادر او را کنار می‌زند و از پنجره بیرون را نگاه می‌کند.
مادر: پس بالاخره سروکله‌شون پیدا شد. احمق چرا بهم نگفتی؟...
(کوبایاشی/قلی): یادم رفت!... اینا کی هستن مادر؟
مادر: الآن وقتش نیست که توضیح بدم... (به سمت میزی می‌رود.) فقط همین‌قدر بدون که پدر تو یک سامورایی خیلی شجاعه که الآن تو ژاپنه و اسم واقعی تو قلی نیست، کوبایاشیه!... وقتی باهاش ازدواج کردم می‌دونستم یه روزی همچین لحظه‌ای می‌رسه. (او رادیوی ترانزیستوری کوچکی را از روی میز بر می‌دارد.) تو باید این رو به دست پدرت تو ژاپن برسونی. توی این رادیو قسمتی از خنجر پدرت جاسازی شده که نیروی خارق‌العاده‌ای هم داره. دشمنان پدرت و تو به دنبال نیروی این خنجر هستن. اون‌ها نیروهای شری هستن که می‌خوان دنیا رو نابود کنن. (یک بسته تراول ۱۰۰ تومنی و یک کاغذ به کوبایاشی می‌دهد.) به کمک این نوشته می‌تونی خودت رو به پدرت برسونی و اگه اون قطعه‌ی خنجر رو با قسمتی که دست پدرته جفت کنی، نیروی شما بی‌پایان می‌شه. و اون‌وقته که می‌تونید دنیا رو نجات بدید.
صدای کوبیده‌شدن در می‌آید. ابتدا آرام، گویا مشت می‌زنند و بعد محکم‌تر، گویا کسی قصد شکستنش را دارد.
مادر: وقت نیست... تو باید بری.
کوبایاشی: نه... من تنهات نمی‌ذارم.
مادر (یک وینچستر از داخل کشویش در می‌آورد.): تو کار مهمی داری که باید انجام بدی! از در پشتی برو!
کوبایاشی آخرین بار مادرش را، وینچستربه‌دست، می‌بیند و بعد رو برمی‌گرداند و به سمت در پشتی می‌رود.
مادر (ناگهان چیزی یادش می‌افتد): باید از فرودگاه امام بری نه از مهرآباد!...
ولی دیر شده و کوبایاشی رفته است. در همین لحظه در می‌شکند و باز می‌شود. مهاجمین به داخل خانه هجوم می‌آورند.

داخلی/ایستگاه/روز(زمان حال)
کوبایاشی در حال گشتن ایستگاه است. او در تاریکی کورمال‌کورمال جلو می‌رود و پایش به چیزی شبیه دسته‌ی بیل می‌خورد. توجه نمی‌کند. جلوتر می‌رود و روی چیزی می‌افتد، شاید روی تلی از خاک.

خارجی/خیابان/روز
کوبایاشی تاکسی می‌گیرد. اتومبیلی می‌ایستد و او سوار می‌شود.

داخلی، اتومبیل/روز
کوبایاشی: آقا با تاکسی برم تهران بهتره یا با مترو؟
راننده: معلومه... این راننده‌ها که گوش می‌برن!... اصلاً بی‌خود که از کرج تا تهران مترو نزده‌ن. با مترو برو داداش!

داخلی/ایستگاه صادقیه/ غروب
کوبایاشی از مترو پیاده می‌شود و خط را عوض می‌کند. او تقریباً هر کسی را که سر راهش باشد هل می‌دهد.

داخلی/قطار شهری/غروب
کوبایاشی رو ی یک صندلی نشسته است و دیگر آرام به نظر می‌رسد. که ناگهان صدایی می‌شنود و به سمت صدا بر می‌گردد. او عروه را می‌بیند که دارد خودش را به در می‌کوبد و فریاد می‌زند: «من نمی‌خوام بمیرم!»

داخلی/ ایستگاه/ روز (زمان حال)
کوبایاشی از تاریکی بیرون می‌آید. دیگران دور هم جمع شده‌اند ولی چیزی نمی‌گویند. او به شدت، آغشته به گرد سیمان است و چیزی در دستش دیده می‌شود: لاشه‌ی رادیوی ترانزیستوری که خرد و خاکشیر شده و مسلماً دیگر قطعه‌ی خنجر در آن نیست. کوبایاشی آرام به زمین می‌نشیند و گریه می‌کند. دیگران (به جز رزمریم) دور او جمع می‌شوند. ما با رز مریم می‌مانیم و آرام‌آرام روی قنداق بچه زوم می‌کنیم. چیزی سیاه، گویا دسته‌ی یک خنجر سامورایی، از آن بیرون زده است.

... ادامه دارد...

نظرات (۱۴)