pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی آینده‌خوار
طوفان موسوی
من امروز با عجله اینجا هستم. چرا که خدای فردا به دروغ همیشه بزرگ است:

آینده‌خوار


زمان به دنیا آمدنِ مادرم را به یاد می‌آورم. گریه‌های‌اش را خوب به یاد دارم. بیمارستان را روی سرش گذاشته بود. همراهانش که من و پدرم بودیم از به دنیا آمدن‌اش آنقدر خوشحال بودیم که با پرستارها دعوای‌مان شد. آن‌ها می‌گفتند که خنده‌های ما طبیعی نیست و باید اطراف بچه را خالی کنیم. ولی ما می‌خواستیم گریه‌های مادرم را در حافظه‌مان ثبت کنیم. کم لحظه‌ای نبود. به دنیا آمدن مگر الکی‌ست؟ باید می‌دیدیم چطور ونگ می‌زد روی تخت بیمارستان، تا بعدا برای خودش تعریف می‌کردیم و به این لحظه‌ها می‌خندیدیم. این آینده‌نگری‌ها البته کار پدرم است. او گفت لحظه‌ای که در آن هستیم قرار است بهانه‌‌ایی شود برای خندیدن‌مان، در آینده. این‌جور آینده‌نگری‌هایش را دوست ندارم، ولی پدرم است دیگر،‌ خودتان که می‌دانید پدرها چه تاثیر عجیبی روی فرزندان‌شان می‌گذارند. خلاصه پرستارها به زور داشتند ما را بیرون می‌کردند ولی ما چشم‌مان به مادرم بود. حراست را خبر کردند و هرطور بود بیرون‌مان کردند. در هر صورت ما نگاه‌های‌مان را کرده بودیم و برای آب-و-تاب‌دادن به تعریف‌های آینده‌مان بود که می‌خواستیم بیشتر کنار تخت مادرم بمانیم. انداختن‌مان توی حیاط بیمارستان. اضطراب به پدر وارد شده بود. تا انتهای حیاط می‌رفت و نزدیک من می‌شد. انتهای حیاط دنبال چیزی می‌گشت که یک سرش هم به من وصل بود. نمی‌توانست پیدایش کند. پرستاری که کفش‌های آبی داشت نزدیک ما آمد و به پدرم خبر داد که مادرم دیگر برای همیشه به دنیا آمد. پدر از خوشحالی گریه‌اش گرفت و به خود لرزید. خانمِ پرستار من را ناز کرد و از من پرسید که اسم مادرم را چه می‌خواهم بگذارم. به دو تا اسم فکر کرده بودم و مشکل اینجا بود که حواس‌ام به صورت پرستار، که لبخند می‌زد، پرت شده بود و اسم‌ها را فراموش کرده بودم. از آن پرستارهایی بود که مستقیم توی چشم آدم نگاه می‌کند و حواس آدم را پرت می‌کند. مخصوصا که بچه هم باشی. درحالی‌که داشتم به ذهن‌ام فشار می‌آوردم تا اسم‌ها را به زبان بیاورم، دست‌اش را از روی سرم برداشت و از پدر خواست، برای مرخص‌کردن مادرم اقدام کند و بدون خداحافظی از ما دور شد. پدر دست‌ام را گرفت و تا کنارِ تخت مادر هیچ چیز نگفت. مادر خوابیده بود و دیگر گریه نمی‌کرد. او را در کالسکه‌ی زردرنگ‌اش گذاشتیم، که پدر با عکس‌های قدیمی‌ای از یک زن، تزئین‌اش کرده بود. از بیمارستان خداحافظی کردیم و به طرف خانه راه افتادیم.

خیابان آدم نداشت. صدای بوق ماشین‌‌هایی شنیده می‌شد که دیده نمی‌شدند. و ما تصمیم گرفتیم در خیابان راه برویم. اگر بخواهم دنبال علت حادثه باشم و آن را به سال‌ها قبل و سال‌ها قبل‌ترش ربط ندهم، باید بگویم حادثه از خنده‌های پدرم شروع شد. آنجا که آنقدر توی خیابان بلند خندید تا بالاخره مادر را بیدار کرد. بچه طوری خوابیده بود که فکر می‌کردم هیچ اتفاقی نمی‌توانست بیدارش کند. فکر بیهوده‌ای بود؛ خنده‌های پدر را فراموش کرده بودم. مادر بیدار شد و عکسی که در آن، زنی با موهای سفید و کم‌پشت روی یک تخت خوابیده بود، را از کالسکه جدا کرد و همین‌طور که گریه می‌کرد به پدر نشان‌اش داد. نوزاد روی پاهای‌اش ایستاده بود و عکس را جلوی چشم‌های پدرم گرفته بود. پدر مثل مردهای گنده اشک ریخت. پدرم درمورد نقشه‌هایی حرف می‌زد که برای آینده‌ی آن صحنه ـصحنه‌ی خوابیدن مادر در کالسکه- در سر داشت، و از خرابکاری‌ای که با بیدارشدن مادر به بار آمده بود، گله می‌کرد. این شد که تصمیم گرفت مادر را بکشد. شاید هم مادر این تصمیم را گرفته بود. هر چه بود از من دور شدند تا جلوی من همدیگر را نکشند. وقتی از من فاصله می‌گرفتند، احساس کردم صحنه‌ی فوق‌العاده زیبایی را می‌بینم. بیشتر منظورم در مورد مادرم است. لباس نوزادی بر تنش آنقدر خوب نشسته بود که ناخودآگاه نتوانستم گریه کنم. هنوز نمی‌دانم آن شب را باید به عنوان شبی زیبا به یاد بیاورم یا شبی دلخراش. زیبا و دلخراش هم‌معنی‌اند، نباید خیلی سخت گرفت. علاقه‌ای هم به تفکیک‌شان ندارم. روی صحنه‌ی فوق‌العاده تمرکز کرده بودم که صدای بوقی را ار پشت سرم شنیدم. نتوانستم کامل برگردم. برخورد شدیدی بین من و جسم سنگینی اتفاق افتاد. چند لحظه‌ای همچون پرندگان، در آسمان، همراه با کالسکه و عکس‌‌ها به پرواز درآمدم و به زمین نزدیک شدم.

چشم‌های‌ام را که باز کردم، بوی بیمارستان توی دماغم زد. دکترْ بالای سرم توضیح می‌داد که دیگر امیدی به مردن‌ام نیست و اگر درخواستی دارم به آنها بگویم. "آقای دکتر این بزرگ‌ترین هدیه‌ست" اما برای محکم‌کاری و آب-و-تاب‌دادن بیشتر هم که شده گفتم: "حالا که می‌گویید، باشد. برای احترام به رسم این‌جور موقعیت‌ها یک تقاضا از شما می‌کنم". "پرستاری با کفش‌های آبی‌رنگ مدام اینجا پرسه می‌زند و توی چشم آدم‌ها و مخصوصا بچه‌ها خیره می‌شود. می‌توانم او را ببینم؟" پرستار را آوردند و از بقیه خواستم ما را تنها بگذارند. درخواست‌ام بلافاصله انجام شد. خدایا قدرتی که به تخت بیمارستان داده‌ای، الحقُ والنصاف که نعمتی است. بدون هر جر-و-بحث و سخن زائدی، درخواست آدم را اجابت می‌کنند. تو را صد هزار مرتبه شکر که وسیله‌هایی برای کم‌تر حرف‌زدن انسان‌ها -چه بسا خفه‌شدن‌شان- خلق کرده‌ای و بنده‌ات را از این بابت خجالت‌زده. پرستار نزدیک تخت آمد. از او خواستم کفش‌های‌اش را دربیآورد. قبول کرد و با کمالِ میل کفش‌ها را درآورد. تشکر کردم و گفتم: "من دیگه با شما کاری ندارم". از آنجایی که پرستارِ دلسوزی بود، قبل از رفتن، از مادرم پرسید و گفت بالاخره اسم‌اش را چه گذاشتم. "اسم‌ها را به خاطر نمی‌آورم. انتخاب‌های‌ام بین دو گل بودند. یکی اسم گلی گوشتخوار بود که شب‌ها رشد می‌کند. آن یکی گلی از گل های بهشت، که خودروست." خندید و تعجب کرد و من مردم و کفش‌های‌اش را برای آینده‌ام، با خود به دنیا بردم.
نظرات (۱۰)