Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
پلک سنگین هولدن کالفیلد
معین فرّخی
من سعی می‌کنم، شما هم سعی کنید این صحنه را بسازید:
شما پسرید. در دانشکده دختر و پسری که شما دختره را نمی‌شناسید -به نظر دوست‌دختر و دوست‌پسر نمی‌آیند- با هم حرف می‌زنند. کرکر راه انداخته‌اند. پسر چیزی می‌گوید و دختر می‌خندد و چیزهایی که می‌گوید که شما نمی‌شنوید ولی می‌فهمید که بلند گفته. شما که با دوستتان -که او هم پسر است- مشغول چرت‌وپرت بافتن‌هستید به جای دیگری از دانشگاه -مثلاً بوفه- می‌روید. دوباره آن دو نفر را می‌بینید. این بار چند نفر دیگر هم با آن‌ها هستند. برای به‌تر ساخته‌شدنِ صحنه فرض کنید نفر بعدی دختر دیگری است. پسر چیزی می‌گوید و آن دو می‌خندند.

شما ممکن است در چنین شرایطی همه چیز را طبیعی بدانید. ولی من -ممکن است- در چنین شرایطی برای خودم داستانی می‌سازم. مثلاً با این مضمون که پسره می‌خواهد مخ دختره را بزند یا مثلاً این دختره هم سر و گوشش می‌جنبد و از این جور چیزها. از من ناامید می‌شوید اگر بگویم روی همین داستان‌های خاله‌زنکی درباره‌ی آدم‌ها قضاوت می‌کنم. (بگذارید در دفاع از خودم بگویم که به آن قضاوت‌ها بهای چندانی نمی‌دهم و داستان‌هایم را برای دوستم تعریف نمی‌کنم.)

وقت‌های دیگری هم هست، که خودم را می‌بینم که در جمعی مشابه هستم. من چیزی می‌گویم و بقیه می‌خندند. یک‌هو دوربین را برمی‌دارم و از زاویه‌دید کسی که دارد ما را می‌بیند خودمان را می‌بینم. ما کی هستیم؟ چه می‌گوییم؟ حرف خاصی می‌زنیم؟ رابطه‌ی غیرعادی‌ای داریم؟ مگر غیر از این است که ما چندتا آدم هستیم که نشسته‌ایم با هم حرف می‌زنیم؟ این‌جا که همه چیز عادی است. بعد ممکن است کسی که ما را دیده روز بعدش من را ببیند و تیکه‌ای به من بیندازد. من هم احتمالاً به شوخی و خنده از موضوع رد می‌شوم. ولی باز در ذهن خودم او را متهم می‌کنم: او چه حقی دارد که درباره‌ی من هر قضاوتی را که خواست بکند؟

***
باید بگویم راوی اول‌شخص بالا اغراق‌آمیز حرف زده. دست‌کم مثالی که زده آن‌قدر پیش‌وپاافتاده است که نمی‌توان جدی‌اش گرفت. ولی چیزی که او اشاره کرده، زیاد هم پرت نیست. این مثال -که مختص ترم اول دانشگاه است- به نظر من مصداق‌های زیادی دارد. مثلاً من نمی‌توانم جمعی را ببینم که دور میر کافه‌ای نشسته‌اند، سیگار می‌کشند و از کار جدیدی که روی صحنه است حرف می‌زنند و در دلم به روشن‌فکرنمایی‌شان نخندم. ولی باید اعتراف کنم که خیلی وقت‌ها خودم را دیده‌ام که درباره‌ی فلان تئاتر با دوستانم حرف می‌زنم و در همان جایگاه قرار گرفته‌ام. واقعیت را می‌دانید؟ من نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم و درباره‌ی هر آدمی که می‌بینم قضاوت‌های احمقانه و عادی نکنم. دست‌کم از دور نمی‌توانم مدام تیپ‌شناسی نکنم.
نظرات (۸)