|
|||
تابستان خود را چگونه گذراندید قسمت ششم از مجموعهی «چی چی میگی؟» |
| اديب فروتن |
قسمت ششم: منگلشناس
«آن یک کتاب است. این یک میز است. آن یک صندلی است. این یک کرسی است. آن یک وسیلهی ارزان است. این یک وسیلهی ساده است. وجود دارد یک وسیلهی ساده، در کنار آن وسیلهی مفید». چند دقیقهای میشد که مادربزرگ مدام این جملهها را پشت سر هم تکرار میکرد. اعضای خانواده هم فکر میکردند مادربزرگ شوخی میکند و میخندیدند. البته باید هم حق داد. تصورش را بکنید تنها چند دقیقه به شروع لحظهی با شکوه پخش نقاشی زهرا از شبکهی دوم سیما باقی مانده است. شما بودید چه کار میکردید؟ خانم هاشمی تعدادی گوشماهی بین اعضای خانواده پخش کرد تا صدای دریا را در آن بشنوند و آرامش خود را حفظ کنند. هرکس صدای دریا را میشنید با صداي بلند اعلام میکرد و بعد از آن سعی مینمود بقیه را هم در نحوهی صحیح قرار دادن لالهی گوش بر دهانهی گوشماهی کمک کند تا آنها هم بتوانند صدای دریا را بشنوند.
آقای هاشمی: «غذا را بکشيد». آوا: «بکشید دیگر». خانم هاشمی: «میترسم». زهرا: «ما منتظر هستیم». آوا: «میترسید؟ از چه؟» آقای هاشمی: «میترسید؟ از چه؟» خانم هاشمی:«میترسم. میترسم بکشم از دهان بیفتد». آقای هاشمی: «از دهان بیفتد؟» آوا: «از دهان بیفتد؟» پدربزرگ: «پس این غذا چه شد؟ بابا روده بزرگه روده کوچکه را خورد». زهرا: «میترسید؟ از چه؟» آقای هاشمی: «ما که همه اینجا نشستهایم. اگر سریع بیاوری میتوانیم قبل از اینکه از دهان بیفتد آن را بخوریم». آوا: «از دهان بیفتد؟» پدربزرگ: «از دهان بیفتد؟» خانم هاشمی: «من از عهدهی این کار بر نمیآیم. مطمئنم تا رسیدن غذا به سفره از دهان خواهد افتاد. من مطمئنم». من هيچ توجيهی براي اين رفتارهای اخير خانوادهی هاشمي به ذهنم نمیرسد جز اينكه آنها را به جريان پخش نقاشي ربط دهم. نمیخواهم بگویم که احتمال از دهان افتادن غذا وجود ندارد. برعکس، با توجه به مسافت قابل توجه آشپزخانه و سفره -که در وسط اتاق، کنار کرسی پهن شده بود- احتمال از دهان افتادن غذا زیاد است. اما باور کنید این دلیل مناسبی برای حذف یک وعدهی غذایی نیست.
«خب بچههای خوب توی خانه، کارتونها رادیدید؟ چطور بودند؟ خوشتان آمد؟ خب خدا را شکر. سپیدهی عزیز از تهران برایمان یک نقاشی فرستاده. یک کوه، چند تا کلاغ، یک رودخانه و یک کلبهی زیبا که توی آن یک خانواده بدون هیچ مشکلی دارند زندگی میکنند. آفرین سپیده جان. برویم یک کارتون دیگر ببینیم، برمیگردیم». باورتان بشود یا نه، برنامهی کودک شروع شده است. وضعیت خانوادهی هاشمی کاملاً متشنج است. آقای هاشمی در طول پخش برنامه چند بار به خرید سبزیجات رفته و برگشته است. همه پاک کنترل خود را از دست دادهاند. از دست گوشماهیها هم دیگر کاری ساخته نبود. این آخرین فرصت برای پخش نقاشی زهرا بود. حتی نقاشی سپیده هم -که نقاشیهایش تا به حال در ناحیه هیچ مقامی نیاوردهاند- پخش شده بود. بالاخره مجری برنامه بازگشت. نیازی به گفتن نیست. حتماً خودتان میتوانید جو خانه را در این لحظه تصور کنید. مجری اعلام کرد یک نقاشی دیگر باقی مانده که وقت نداریم پخش کنیم و بچهها را به خداوند بزرگ سپرد. آقای هاشمی دستپاچه کانال را عوض کرد. آنجا یک فوتبال در حال پخش بود و کریم باقری داشت از تجربهاش استفاده میکرد. تراژدی کامل شد.
حالا تصورش را بکنید در یک چنین موقعیتی سپیده هم زنگ بزند و به زهرا بگوید: «نقاشی هر منگلی را پخش کردند به غیر از تو». حالا کاری نداریم که زهرا هم برگشته بود گفته بود: «اگر من منگلم منگلشناسم، میان منگلها تو را میشناسم». آرمان بلافاصله بعد از جریان تلفن به زهرا پیشنهاد داد که با هم سگا بازی کنند. ولی هنوز دستگاه را از جعبه بیرون نیاورده بودند که داغ کرد. البته این فقط نظر آوا بود. زهرا و آرمان بر این باور بودند که دستگاه سرد است. بالاخره خانم هاشمی دماسنجش را روی دستگاه گذاشت و تشخیص داد که دستگاه هنوز داغ است.
با توجه به شرایط خاص پیش آمده تصمیم بر این شد که همه زودتر از همیشه -هنوز حتی هوا تاریک نشده بود- به رختخواب بروند. احتمالاً اگر آرمان آن خواب وحشتناک را ندیده بود و آنطور با نعره همه را از خواب بیدار نکرده بود، آن شب یکی از طولانیترین شبهای خانوادهی هاشمی میشد. معلم مدرسهی آرمان ولکن معامله نیست.
«چیچی؟ خواندی؟ این چه خواندنیه که شما یک جاگذاری ساده را هم نمیتوانی انجام بدهی؟ یک جاگذاری ساده هستها. من تعجب میکنم از شما. برای یک جاگذاری به این سادگی شما الان ده دقیقه وقت کلاس را گرفتی». معلم دائم از یک جاگذاری ساده صحبت میکرد. ولی من پای تخته چیزی نمیدیدم. اصلاً چیزی نوشته نشده بود. تخته کاملاً سیاه بود و هر لحظه سیاهتر هم میشد. «خواندی یا نه؟ نه وقت خودت را تلف کن نه وقت کلاس را. همه جور جاگذاری دیده بودیم، ولی دیگر جاگذاری به این سادگی نوبره. الان یک دانش آموز ما از کلاس اول میآوریم تا این را برای شما حل بکند. دلیلت چیچی هست که نخواندی؟ دلیلی هم داری یا همینجوری الکی نمیخوانی؟ نه شاید واقعاً آقای هاشمی یک دلیلی دارند که ما نمیدانیم. مثلاً شاید وقت نبوده که بخوانند. حالا ما برسی میکنیم ببینیم وقت بوده یا نبوده. سهشنبه ظهر تا آخر شب بوده. چهارشنبه کامل بوده. پنجشنبه کامل بوده. جمعه کامل بوده. شنبه هم از صبح زود بوده تا ظهر. اگر اشتباه نکنم شد چهار روز. آن هم چه چهار روزی. چهار روز کامل. بگذارید من یک چیزی را به شما بگم. شما آدمی هستید که اگر پنج روز کامل هم بهتان وقت میدانند نمیخواندید. مورد داشتیم دانشآموز آمده اینجا سؤال پرسیدیم بلد نبوده. گفتیم چند روز شما تعطیل بودید؟ گفته سه روز. گفتیم بفرمایید بشینید. ولی شما چهار روز کامل تعطیل بودی. بنده میتوانم بگم بفرما، میتوانم بگم بشین، میتوانم بگم بتمرگ. شما خودت باید برای خودت احترام قائل باشی. شما اگر بیست بگیری به حقوق من اضافه نمیشود. اگر هم بشوی صفر از حقوق من کم نمیشود. دانشآموز باید خودش از معلم بخواهد. وگرنه برای من که فرق نمیکند. میتوانم تخته را سیاه کنم بیایم پایین. دلیل نخواندن شما چیچی هست؟ بالاخره بی دلیل هم که نمیشود. برای چیچی نخواندی؟ ها؟ برای چیچی؟». ت-ک-ر...س-س-س-س...
زبان آرمان بند آمده بود.
ادامه دارد...
نظرات (۲۳)
«آن یک کتاب است. این یک میز است. آن یک صندلی است. این یک کرسی است. آن یک وسیلهی ارزان است. این یک وسیلهی ساده است. وجود دارد یک وسیلهی ساده، در کنار آن وسیلهی مفید». چند دقیقهای میشد که مادربزرگ مدام این جملهها را پشت سر هم تکرار میکرد. اعضای خانواده هم فکر میکردند مادربزرگ شوخی میکند و میخندیدند. البته باید هم حق داد. تصورش را بکنید تنها چند دقیقه به شروع لحظهی با شکوه پخش نقاشی زهرا از شبکهی دوم سیما باقی مانده است. شما بودید چه کار میکردید؟ خانم هاشمی تعدادی گوشماهی بین اعضای خانواده پخش کرد تا صدای دریا را در آن بشنوند و آرامش خود را حفظ کنند. هرکس صدای دریا را میشنید با صداي بلند اعلام میکرد و بعد از آن سعی مینمود بقیه را هم در نحوهی صحیح قرار دادن لالهی گوش بر دهانهی گوشماهی کمک کند تا آنها هم بتوانند صدای دریا را بشنوند.
آقای هاشمی: «غذا را بکشيد». آوا: «بکشید دیگر». خانم هاشمی: «میترسم». زهرا: «ما منتظر هستیم». آوا: «میترسید؟ از چه؟» آقای هاشمی: «میترسید؟ از چه؟» خانم هاشمی:«میترسم. میترسم بکشم از دهان بیفتد». آقای هاشمی: «از دهان بیفتد؟» آوا: «از دهان بیفتد؟» پدربزرگ: «پس این غذا چه شد؟ بابا روده بزرگه روده کوچکه را خورد». زهرا: «میترسید؟ از چه؟» آقای هاشمی: «ما که همه اینجا نشستهایم. اگر سریع بیاوری میتوانیم قبل از اینکه از دهان بیفتد آن را بخوریم». آوا: «از دهان بیفتد؟» پدربزرگ: «از دهان بیفتد؟» خانم هاشمی: «من از عهدهی این کار بر نمیآیم. مطمئنم تا رسیدن غذا به سفره از دهان خواهد افتاد. من مطمئنم». من هيچ توجيهی براي اين رفتارهای اخير خانوادهی هاشمي به ذهنم نمیرسد جز اينكه آنها را به جريان پخش نقاشي ربط دهم. نمیخواهم بگویم که احتمال از دهان افتادن غذا وجود ندارد. برعکس، با توجه به مسافت قابل توجه آشپزخانه و سفره -که در وسط اتاق، کنار کرسی پهن شده بود- احتمال از دهان افتادن غذا زیاد است. اما باور کنید این دلیل مناسبی برای حذف یک وعدهی غذایی نیست.
«خب بچههای خوب توی خانه، کارتونها رادیدید؟ چطور بودند؟ خوشتان آمد؟ خب خدا را شکر. سپیدهی عزیز از تهران برایمان یک نقاشی فرستاده. یک کوه، چند تا کلاغ، یک رودخانه و یک کلبهی زیبا که توی آن یک خانواده بدون هیچ مشکلی دارند زندگی میکنند. آفرین سپیده جان. برویم یک کارتون دیگر ببینیم، برمیگردیم». باورتان بشود یا نه، برنامهی کودک شروع شده است. وضعیت خانوادهی هاشمی کاملاً متشنج است. آقای هاشمی در طول پخش برنامه چند بار به خرید سبزیجات رفته و برگشته است. همه پاک کنترل خود را از دست دادهاند. از دست گوشماهیها هم دیگر کاری ساخته نبود. این آخرین فرصت برای پخش نقاشی زهرا بود. حتی نقاشی سپیده هم -که نقاشیهایش تا به حال در ناحیه هیچ مقامی نیاوردهاند- پخش شده بود. بالاخره مجری برنامه بازگشت. نیازی به گفتن نیست. حتماً خودتان میتوانید جو خانه را در این لحظه تصور کنید. مجری اعلام کرد یک نقاشی دیگر باقی مانده که وقت نداریم پخش کنیم و بچهها را به خداوند بزرگ سپرد. آقای هاشمی دستپاچه کانال را عوض کرد. آنجا یک فوتبال در حال پخش بود و کریم باقری داشت از تجربهاش استفاده میکرد. تراژدی کامل شد.
حالا تصورش را بکنید در یک چنین موقعیتی سپیده هم زنگ بزند و به زهرا بگوید: «نقاشی هر منگلی را پخش کردند به غیر از تو». حالا کاری نداریم که زهرا هم برگشته بود گفته بود: «اگر من منگلم منگلشناسم، میان منگلها تو را میشناسم». آرمان بلافاصله بعد از جریان تلفن به زهرا پیشنهاد داد که با هم سگا بازی کنند. ولی هنوز دستگاه را از جعبه بیرون نیاورده بودند که داغ کرد. البته این فقط نظر آوا بود. زهرا و آرمان بر این باور بودند که دستگاه سرد است. بالاخره خانم هاشمی دماسنجش را روی دستگاه گذاشت و تشخیص داد که دستگاه هنوز داغ است.
با توجه به شرایط خاص پیش آمده تصمیم بر این شد که همه زودتر از همیشه -هنوز حتی هوا تاریک نشده بود- به رختخواب بروند. احتمالاً اگر آرمان آن خواب وحشتناک را ندیده بود و آنطور با نعره همه را از خواب بیدار نکرده بود، آن شب یکی از طولانیترین شبهای خانوادهی هاشمی میشد. معلم مدرسهی آرمان ولکن معامله نیست.
«چیچی؟ خواندی؟ این چه خواندنیه که شما یک جاگذاری ساده را هم نمیتوانی انجام بدهی؟ یک جاگذاری ساده هستها. من تعجب میکنم از شما. برای یک جاگذاری به این سادگی شما الان ده دقیقه وقت کلاس را گرفتی». معلم دائم از یک جاگذاری ساده صحبت میکرد. ولی من پای تخته چیزی نمیدیدم. اصلاً چیزی نوشته نشده بود. تخته کاملاً سیاه بود و هر لحظه سیاهتر هم میشد. «خواندی یا نه؟ نه وقت خودت را تلف کن نه وقت کلاس را. همه جور جاگذاری دیده بودیم، ولی دیگر جاگذاری به این سادگی نوبره. الان یک دانش آموز ما از کلاس اول میآوریم تا این را برای شما حل بکند. دلیلت چیچی هست که نخواندی؟ دلیلی هم داری یا همینجوری الکی نمیخوانی؟ نه شاید واقعاً آقای هاشمی یک دلیلی دارند که ما نمیدانیم. مثلاً شاید وقت نبوده که بخوانند. حالا ما برسی میکنیم ببینیم وقت بوده یا نبوده. سهشنبه ظهر تا آخر شب بوده. چهارشنبه کامل بوده. پنجشنبه کامل بوده. جمعه کامل بوده. شنبه هم از صبح زود بوده تا ظهر. اگر اشتباه نکنم شد چهار روز. آن هم چه چهار روزی. چهار روز کامل. بگذارید من یک چیزی را به شما بگم. شما آدمی هستید که اگر پنج روز کامل هم بهتان وقت میدانند نمیخواندید. مورد داشتیم دانشآموز آمده اینجا سؤال پرسیدیم بلد نبوده. گفتیم چند روز شما تعطیل بودید؟ گفته سه روز. گفتیم بفرمایید بشینید. ولی شما چهار روز کامل تعطیل بودی. بنده میتوانم بگم بفرما، میتوانم بگم بشین، میتوانم بگم بتمرگ. شما خودت باید برای خودت احترام قائل باشی. شما اگر بیست بگیری به حقوق من اضافه نمیشود. اگر هم بشوی صفر از حقوق من کم نمیشود. دانشآموز باید خودش از معلم بخواهد. وگرنه برای من که فرق نمیکند. میتوانم تخته را سیاه کنم بیایم پایین. دلیل نخواندن شما چیچی هست؟ بالاخره بی دلیل هم که نمیشود. برای چیچی نخواندی؟ ها؟ برای چیچی؟». ت-ک-ر...س-س-س-س...
زبان آرمان بند آمده بود.
ادامه دارد...
نظرات (۲۳)



قسمت ششم از مجموعهی «چی چی میگی؟»

چیزی ندارم بگم واقعاً. مرزهای خودت رو هم گسترش میدی.
yek shahkar dige!
چی بگم؟
خب بیشتر از بقیه میکشی!
بالاخره آخر ما نفهمیدیم معلم حرف حسابش چی چی هست؟
راستی قضیه داماد خانواده چی چی شد،این جلسه خبری ازش نشد دلمان برای بارفیکس زدن هاش تنگ شده....!
از زهرا بدم میاد چون باعث خورده شدن روده کوچیکه ی پدر بزرگ توسط روده بزرگه اش شد آخر خدا را خوش می آید ؟
عاشق مادر بزرگ هستم چون زبان خارجه اش در سطح بسیار بالایی است و همیشه مارا در هر جلسه با جمله های ثقیل و فلسفی اش شگفتانه* می کند.
*شگفتانه: معادل پارسی سورپرایز....:دی
zabanam az dahanesh ghasere
قسمت های سگا ش خیلی عالیه
لعنت به تو
baba gooli be jamalet, rasti chipse man dare, age male too tamoom shode, az in bokhor
نوستول واقعی اینجا بود:
"مورد داشتیم دانشآموز آمده اینجا سؤال پرسیدیم بلد نبوده"
خیلی خوب بود...
به sepehr:
ايهام ظريف موجود در متنت را گرفتم. خدا حفظت كنه.
lezzate tam o tamam
aaali bood
واقعاً عالی بود و شاهکار بود و ترکوندی و دمت گرم و خیلی خندیدم و خندهدار بود و آفرین و حرفهای شبیه به اینها، از منزلت این متن کم میکنه.
من هر چي بگم نه چيزي به ارزش هنري اين متن اضافه ميشه و نه چيزي از ارزش هنري اين متن كم ميشه پس تاثيري توي ارزش هنري اين متن نداره ، ماها فقط نظر شخصي خودمونو ميديم. نظر شخصي من: very very cool :D
چیزی نمی گم تا به قول امیرحسین عزیز از ارزش این زندگینامه کم نشه. ولی خواهش میکنم اندکی به فکر مخاطبت باش پسرعمو ادیب
such a mess!!
commenta shahkar an
vali " be fekre mokhatabet bash" nokteie mohemie
khodaii
به نظر من خونه اقای هاشمی خیلی ترسناک بود
مخصوصا موکت های مشکی (ازش حالم به هم می خوره)
و خانواده ی اقای هاشمی یک مشت دیوانه بودن
واصلا دوست ندارم که دخترشون با اون پسره ازدواج کنه
خداکنه سر نگیره.
اومدم چند تیکه از متنتو بردارم کپی کنم به عنوان تیکه های خوب و هیچ چرند دیگه ای بهش اضافه نکنم ولی دیدم نه تنها خیلی کار خز و تکراریی میشه بلکه طولانی نیز
اومدم چند تیکه از متنتو بردارم کپی کنم به عنوان تیکه های خوب و هیچ چرند دیگه ای بهش اضافه نکنم ولی دیدم نه تنها خیلی کار خز و تکراریی میشه بلکه طولانی نیز
در اینجا تو را به عنوان پسر داستان نویسی ایران ملقب می کنم
همان طور که می دانیم دل ها با یاد خدا آرام گیرد. یکی از دلایل تشنج، همین عدم ذکر و ثنای حق توسط اعضای خانواده، مخصوصا خانم هاشمی بود که از ایشان بعید بود.
چرا وقتی آدم خواب بد می بینه خوابش طولانی تر می شه ولی کافیه یخوای خواب خوب ببینی... در قسمت بعد به این سوال مفهومی پاسخ کامل بده با ذکر دو دلیل محکمه پسند.
بسیار خنده شد شب امتحانی...
این دفه از همیشه بهتر بود.وااااای سر سفره فوق العاده بود.من عاشق این تیکه های نوستالژیکشم.خیلی فوق العاده اس.فکر کنم تو از اینایی بودی که معلما خیلی از این تیکه ها بارت کردن.
این اسم مجموعه داستانت هم خداییش خیلی متناسبه.
راستی زهرا و آرمان در بنیه علمی شرکت نمی کنن؟
Fantastic