Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
برف اتفاق‌های آن‌روز - یک
آیین نوروزی
هشت مرداد، توی فیلم سینمایی همه جا پر از برف بود. من نشسته بودم روی صندلی. کاری نداشتم بکنم. به دستم نگاه می‌کردم. تلویزیون نشان می‌داد یک مرد می‌رفت سمت یک کلبه‌. کلبه با تنه‌های گردچوب ساخته شده بود و برف تا پنجره‌هاش آمده بود بالا. کوران شده بود و یارو نمی‌توانست درست راه برود و تلویزیون هی صحنه‌ها را عوض می‌کرد. اول آسمان را نشان می‌داد، بعد روی صورت مرد زوم می‌کرد و کلاهش که برف دورش را پوشانده بود و بعد تک‌درختی را نشان می‌داد که کلی آن‌طرف‌تر بود. صداهایی هم که پخش می‌شد ربطی به تصویر نداشت. معلوم نبود تلویزیون چی را سانسور می‌کند. اصلاً معلوم نبود واقعاً سانسور می‌کند یا نه. مرد رفت توی کلبه. هوای آنجا گرفته بود اما این‌جا هوا صاف بود. این‌جا آفتاب تا وسط فرش آمده بود و گرد و غبارهایی که توی هوا چرخ می‌خوردند را راحت می‌شد دید. ولی از زیرآفتاب که بیرون می‌آمدند دیگر معلوم نبودند. مرد دراز کشید و چکمه‌هاش را مالید به دسته‌ی مبل. چهارتا لکه‌ی سفید روی ناخن دومی از سمت چپ من درست شده بود و هوای خانه گرم بود و کولر درست کار نمی‌کرد. صدای تلویزیون را بلند کردم. چون کنترل دم دستم بود و می‌خواستم به صدای لباس‌های یارو گوش بدهم وقتی ساییده می‌شوند به مبل و صدای کفش‌هاش وقتی روی کف چوبی کلبه راه می‌رود. می‌توانستم چند ساعت همان‌جا بنشینم و گوش کنم. چون توی زندگی واقعی هیچ‌وقت از این صداها نیست. یعنی توی فیلم‌ها خیلی بهترند. یارو بلند شد از پنجره به بیرون نگاه کرد. یکی می‌گفت این لکه‌ها به خاطر کمبود کلسیم است. البته تازه نبود، دو ماه می‌شد تقریباً. اول فقط یکی بود، بعد شد چهارتا. خیلی برف می‌آمد. معلوم بود از اوضاع راضی نیست. اخم کرده بود و تلویزیون صدای نفس‌نفس زدن‌هاش را خیلی رسا پخش می‌کرد. داشتم عرق می‌کردم و ناخنم را فشار می‌دادم تا کلاً سفید شود. حتی نمی‌شد کولر را درست کرد. چون اوضاع طوری بود که هیچ‌کاری نمی‌توانستی بکنی. شاید به خاطر لامپ مهتابی اتاق بود. با این‌که آفتاب از پنجره می‌آمد تو، چراغ روشن بود و نور سفیدی که توی فضا پخش می‌کرد همه چیز را کرخت می‌کرد. یعنی انگار روی همه چیز یک روکش مخصوص کشیده بود. می‌دانستم بالاخره مردِ توی فیلم با یکی حرف می‌زند. حتی شده با خودش. اما معلوم بود منتظر است یکی برسد آن‌جا. اگر حرف می‌زد اوضاع خیلی بدتر می‌شد. یعنی سکونی که همه جا را پر کرده بود به هم می‌خورد. مثل این بود که این‌جا یکی وضعیت را عوض کند و من مجبور شوم عکس‌العمل نشان بدهم. مثلاً یکی زنگ در را بزند یا تلفن کند یا از توی کوچه داد بزند. آن‌وقت مجبور بودم از جایم بلند شوم و شکل همه چیز عوض می‌شد. مدام ناخنم را فشار می‌دادم. انتظار داشتم بیایند بیرون. مرد از جلوی پنجره رفت کنار. رفت سمت تاریک اتاق. معلوم نبود چی کار می‌کند. فقط خوشحال بودم که آن چهارتا هستند و لااقل تا چند ماه دیگر از آن‌جا تکان نمی‌خورند.
نظرات (۲)