Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مغز فسفر میان دو دنیا
آریا باقر
آنچه گذشت:
دیدیم که گل مکانی باور نکرد در ایستگاه گیر افتاده و حاضر نشد غذایش را با دیگران که گرسنه بودند، تقسیم کند. همچنین دیدیم که عروه در ایستگاه حرف‌هایی به بنزما زد.
عروه: فکر کنم تو به زودی بمیری... در واقع مرگ تو رو تا اینجا تعقیب کرده و من می‌تونم اونو روی شونه‌ی چپت ببینم.
... و اینک ادامه‌ی ماجرا...

ایستگاه (قسمت چهارم)/ میان دو دنیا

-: نمای بسته از چشم یک دختربچه/ صدای جیغ تعداد زیادی دختر هم شنیده می‌شود.
-: دختربچه‌ی هشت‌ساله‌ای را با روپوش مدرسه و مقنعه (مغنعه؟ یا مقنئه یا...؟) می‌بینیم که به جایی خیره شده است و ساندیس هشت میوه در دست دارد. او بهت‌زده به نظر می‌رسد. در پس‌زمینه ناگهان می‌بینیم که تاب بزرگی که طراحیش چیزی بین اژدها و کشتی و چند چیز دیگر است، در حالی که در هوا تاب می‌خورد، از سمت راست وارد کادر می‌شود و از سمت چپ خارج. بله ما در پارک ارم هستیم.

خارجی، پارک ارم، روز
حدود سی دختربچه‌ی دبستانی در صف ترن هوایی ایستاده اند. و دختر‌بچه‌ی مبهوت هم بین آن‌هاست. یکی از معلم‌ها آنها را می‌شمارد. یکی از دختربچه‌ها بیرون صف ایستاده است.
معلم: خب بچه‌ها! حالا چهار نفر چهار نفر برید سوار شید. به همین ترتیبی که واستادید... عجله نکنید، همدیگه رو هم هول ندید عزیزانم.
دختر بیرون صف: خانوم اجازه؟ می‌شه ما هم سوار شیم؟
معلم: خفه شو... (بیپ)*... می‌خواستی رضایت‌نامه بیاری، که بتونی بازی کنی. اصلاً تو رو از قصد آوردم که حالتو بگیرم... تا تو باشی، رضایت‌نامه بیاری.
دخترِ بیرون صف سرش را پایین می‌اندازد. بچه‌ها حرکت می‌کنند ولی دختربچه‌ی مبهوت سر جایش میخکوب شده است. پشت سریش وقتی می‌بیند او حرکت نمی‌کند با دست به آرامی به پشت او می‌زند. با این کارش ناگهان ساندیس هشت‌میوه از دست دخترک می‌افتد و شروع به جیغ کشیدن می‌کند. حرکت بچه‌ها متوقف می‌شود. همه به او نگاه می‌کنند. معلم به سمتش می‌رود.
معلم: چی شد عزیزم؟
دستی به سر دخترک می‌کشد اما بچه آرام نمی‌شود. زانو می‌زند و او را نوازش می‌کند.
معلم: چی‌شده؟
دختر‌بچه‌ی مبهوت: خانم تو رو خدا... ما نمی‌خوایم سوار شیم...
معلم: باشه عزیزم... ترس نداره که... ولی خب اگه نمی‌خوای سوار نشو.
دختر‌بچه ی مبهوت: خانم نذارین هیشکی سوار شه... هر کی سوار شه می‌میره.
معلم حالت چهره‌اش عوض می‌شود.
معلم: با این حرفات داری بچه‌ها رو می‌ترسونی عروه. برو وایستا اون گوشه... دختره‌ی (بیپ).
عروه: خانم تو رو خدا...
معلم او را کشان کشان به طرف دختر بی‌رضایت‌نامه می‌برد.
عروه (همچنان گریان، التماس می‌کند): خانم تو رو خدا... تو رو خدا...

قطع به:
داخلی، ایستگاه، روز (زمان حال)
صدای قطار در حال گذر عروه را به خود می‌آورد. قطار با سرعت می‌گذرد بدون این‌که در ایستگاه بایستد. گل مکانی با تعجب به دیگران نگاه می‌کند. بنزما که گوشه‌ای روی زمین نشسته، به حرف می‌آید.
بنزما: بله!... اینطوریه!... بعدیش هم وای نمیسته!.... می‌تونی امتحان کنی... یا می‌تونی ما رو گشنه نذاری!... انتخاب با خودته!
گل مکانی با کیسه‌ی غذاهای در دستش متعجب مانده است.

قطع به:
داخلی، مطب روانپزشک، روز
عروه بزرگتر شده است. شاید ۱۶ ساله. به همراه مادرش، روبه‌روی روانپزشک نشسته است.
روانپزشک: انتخاب باخودتونه!... می‌تونید با رفتارتون بهش ثابت کنید این چیزهایی که می‌بینه واقعیت ندارن... یا می‌تونید باهاش مدارا کنید و تصورات اون هر روز قوی‌تر خواهند شد، همون‌طور که تا الآن شده‌ان، شما باهاش مدارا کردین. این می‌تونه تاثیر فیلم‌ها هم باشه. اینقدر نذارین final destination و اینجور چیزا رو ببینه... اما بذارید صادقانه بهتون بگم. مسأله‌ی دختر شما بغرنج (بقرنج؟)تر از دوستای خیالیه که بچه‌ها واسه خودشون دست‌و‌پا می‌کنن. من که می‌گم بندازینش تیمارستان... اینطوری هم بهش فهموندین اشتباه می‌کنه، هم خودتون از شرش راحت شدین.
مادر: آو!... خب... فکر نکنم بندازیمش تیمارستان... ولی تو اتاقش زندانیش می‌کنیم تا آدم شه! دفعه‌ی پیش که این کار رو کردیم تا دو سال از این چرت‌و‌پرتا نگفت.

قطع به:
داخلی، ایستگاه، روز(زمان حال)
عروه به گوشه‌ای خیره مانده است.
صدای گل مکانی: بگیر...
عروه از جا می‌پرد. گل مکانی یک ظرف یک بار مصرف غذا را به سمت او گرفته است. او هم از این حرکت عروه می‌ترسد و از جا می‌پرد. ظرف غذا از دستش می‌افتد و درش باز می‌شود. حالا دیگر غذاها پخش زمین شده است. هردو لحظه‌ای به غذای زمین‌ریخته می‌نگرند و بعد به یکدیگر. توجه دیگران به آنها جلب شده است. بنزما و کوبایاشی هر یک ظرف غذایی در دست دارند ولی رزمریم هنوز غذا نگرفته است. گل مکانی با عصبانیت عروه را رها می‌کند و به سمت رز مریم می‌رود.
گل مکانی: بابا!... تو یکی دیوونه‌ای... جات تو تیمارستانه.
عروه به غذای روی زمین نگاه می‌کند و به فکر می‌رود.
-: نمای بسته از زرشک پلو با مرغی که روی زمین ریخته، از دید عروه.

خارجی، خیابان، غروب
-: نمای بسته از چلو کباب.
-: عروه پشت ویترین یک رستوران ایستاده و با حسرت به غذاها و مردم داخل رستوران نگاه می‌کند. او حال نزاری دارد و همان لباس‌های داخل ایستگاه را به تن دارد و در همان سن داخل ایستگاه است. موبایلش زنگ می‌زند. شماره را نگاه می‌کند. کلمه‌ی مامان را می‌بیند و جواب نمی‌دهد.

داخلی، ایستگاه مترو، غروب
او هنگام عبور از کنار یک سطل آشغال، در یک حرکت نمادین، موبایلش را داخل آن می‌اندازد.

داخلی، داخل قطار شهری، غروب
قطار در حال حرکت است و عروه در حالیکه به میله‌ای آویزان است، ایستاده. در ابتدا حالتش عادی است ولی کم‌کم حالش دگرگون می‌شود. ابتدا با تعجب و بعد با حیرت اطراف را نگاه می‌کند. با حرکاتی سریع، سرش را می‌چرخاند و هر لحظه به ترسش افزوده می‌شود. نفس نفس می‌زند و بعد، ناگهان، به سمت در هجوم می‌برد و دیوانه‌وار خودش را به آن می‌کوبد.
عروه (فریاد زنان): نه!... من نمی‌خوام بمیرم... ما باید پیاده شیم.
دیگران با تعجب به او خیره شده‌اند و واکنشی نشان نمی‌دهند. عروه همچنان جیغ می‌کشد و فریاد می‌زند که «من نمی‌خوام بمیرم». او باز هم خودش را به در می‌کوبد و جیغ می‌زند.

... ادامه دارد...


*: BEEP
نظرات (۲۰)