pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
شوخی‌های سالم ماجراهای غیرعادی آقای عادی - اپیزود دوم
کسری ایزدفر
بعله آقای عادی در نوک انگشت سبابه‌ی دست راستش احساس سوزش شدیدی کرد. اما آقای عادی به مثابه دیگر آدم های عادی دستش را سریع پس نکشید تا ببیند چه بلایی بر سر انگشت نازنین سبابه‌ی دست راستش آمده‌است. اوه نه معذرت می‌خواهم مثل اینکه خیلی آقای عادی را دست بالا گرفته‌بودم؛ بله ایشان هم به مانند بقیه دست خود را سریعا پس کشیده‌است تا ببیند چه بلایی بر سر تنها انگشت سبابه تنها دست راستش آمده‌است. آقای عادی که انگشت خود را از داخل خورجین پس گرفته‌بود دید که یک سوزن بزرگ از نظر طولی درست در وسط انگشت سبابه او فرو رفته‌است. سوزن آنقدر دراز بود که هنوز تهش توی خورجین بود و معلوم نبود که منبع آن کجاست یا از چه جایی فرمان می‌گیرد. آیا به یک آمپول یا سرم وصل است یا به یک نخ خیاطی ترجیحا صورتی. آقای عادی که موفق به درآوردن سوزن از نوک انگشت خود نشده‌بود فکر کرد بهتر است سوزن را هر چند که بزرگ و خوفناک باشد از خورجین بیرون آورد و بعد برای خلاصی از آن کاری بکند. او سپس این فکر را عملی کرد و در حالی که به نسبت کشیدن سوزن به طرف بیرون خودش هم از خورجین دور می‌شد سوزن را از خورجین خارج کرد و اندکی بعد در مقابل یک سوزن خیلی بزرگ ایستاده‌بود که تهش به یک کاغذ صورتی چرک‌نویس‌شده متصل‌ بود بطوری که سوزن کاغذ را سوراخ کرده و دقیقا از مرکز آن بیرون زده‌بود. آقای عادی همانطور سوزن در دست، خدا را شکر کرد که این سوزن تهی داشته و تازه تهش هم معلوم شده‌است. چون اگر شما هم مثل آقای عادی تجربه یک عمر زندگی داشتید می‌دانستید که بسیاری از سوزن ها وجود‌ دارند که به آدم فرو می‌شوند و نه ول می‌کنند و نه تهشان معلوم می‌شود. یک مثال البته نه چندان زنده و نه چندان مربوط در این مورد مادربزرگ آقای عادی بود که فردی پیر و سوزن خورده بود که همیشه از سوزن سوزن شدن پاهایش شکایت داشت. حالا آقای عادی با مادربزرگ خدا آمرزیده‌اش هم دردی می‌کرد و حتی مدتی چند را نیز به یادآوری خاطرات گذشته تلف کرد. بهتر بگویم آقای عادی با مغز پرتاب شد به خاطرات بچه‌گی و روزگار پُرلاکتوزی که بهمراه مادربزرگ و پدربزرگ‌های تقریبا مهربانش داشت. آنها در یک منطقه پر از بخار و رطوبت زندگی می‌کردند. در منطقه آنها همه جا آب فراوان و علائم نم‌زدگی به وفور مشاهده می‌شد. بطوری که هیچ گونه خیسی را نمی‌شد از خیسی دیگر تشخیص داد. آنها مردمانی خیس و بسیار سرحال بودند که در خوشی و خرمی و تقریبا در بغل هم زندگی می‌کردند. مادربزرگ در اغلب اوقات و تقریبا در مواقعی که او بصورت شاد و خوشحال برای خریدن نخود سیاه از خانه خارج می‌شد با او رفتاری بسیار مناسب داشت البته از نظر کنوانسیون های حفظ حقوق اسرای سازمان ملل. علاوه بر آن تمام پیرمردهای آن منطقه هم او را نوه‌ی خود می دانستند و حداکثر لطف و ارادت قلبی‌شان را به او می دادند تا به مادربزرگش سلام برساند. در این هنگام آنان با کف دست راستشان بر روی دست چپ می‌زدند و در حالی که چشمانشان برق عجیبی می‌زد ادامه می‌دادند:«آی چه شبایی بود». البته یک پدربزرگ دیگر هم در این اثنا حضور داشت که شبها از سرکار می‌آمد. وی در میان اهالی آن منطقه به عنوان انسانی بسیار فراخ‌دست مشهور بود بطوری که حتی در زمان نشستن روی زمین که به آن حالت انتظار برای آورده‌شدن چای گفته می‌شود، دستهای او در هوا و در‌ همان حوالی می‌چرخید و سلامت و لطافت گوش و گونه و غیره‌ی افراد را جویا می‌شد. اهالی محل او را خواجه آقا صدا می‌زدند و وی در پاسخ چیزی نداشت که بگوید با این حال همیشه و در همه حال خدا و تنی چند از همسایگان را به خاطر فرزندان سالمی که به او عطا شده‌بود و یک لقمه نان تقریبا حلالی که کوفت می‌کرد (نقل به مضمون) شکر می‌کرد. مادربزرگ اما خیلی از دست روزگار گله‌مند بود و بسیار از سوزن‌هایی که سروته‌شان معلوم نیست شکایت داشت. او همیشه یادی از جوانی‌ها می‌کرد و می‌گفت آن‌موقع سوزن‌هایی بود که هر چند دراز و دردناک بود اما هم سرش معلوم بود و هم تهش. اما الان متاسفانه این سوزن‎‌ها چیز مالی هم نیستد. او سپس پایش را می مامالاند و پیش خود ترانه‌ای را با این مضمون زمزمه می‌کرد:«آی چه شبایی بود،وای چه شبایی بود.» آقای عادی خاطرات دیگری هم از سوزن‌ها داشت. کجای کارید زندگی او تقریبا با سوزن عجین شده‌بود. بهتر است بگوییم سوزن‌آجین شده‌بود. این خاطرات مال زمانی بود که او سعی می‌کرد تا خودش را به مدرسه برساند و در مقابل زمانی که سعی می‌کرد خودش را از مدرسه کلا به هر جایی که شد برساند. همین که او پایش را از منزلشان بیرون می‌گذاشت هجوم بی رحمانه سوزن‌ها به سمت او آغاز می‌شد. وقتی می‌خواست از جلوی سوپر گوشت اِبرام‌قاتل، بقالی اکبر دزد، مکانیکی اصغر آچارکج، خیاطی شهین و شوهرش، سبزی پاک‌کنی هادی و زنش، باشگاه اسمال کلفت و حتی آرایشگاه و مرکز زیبایی زنانه فاطی‌خوشگله با مجوز 31/76 از وزارت صنایع و معادن، بگذرد با موجی از حملات سوزن‌های خدانشناس روبرو بود. با رسیدن به مدرسه آقای عادی یک نفس راحت و عمیق می‌کشید و به سمت گله‌ای از دانش‌آموزان درس‌خوان و باهوش مدرسه که او را بسیار تحویل می‌گرفتند و هر روز به انتظارش می‌نشستند روان می‌شد. آنها بسیار با او به مهربانی رفتار می‌کردند و به خصوص آقای حسن شمسی رجب‌پور فردِ اصل‌اعلا با نام مستعار حسن کودکدوست که از وی استقبال شایانی به عمل می‌آورد و همیشه با اصرار فراوان او را بروی پای خود می‌نشاند. بر او دست کشیده و عبارات مهربانانه‌ای را نسبت به وی به زبان می‌آورد که از آن جمله می‌توان به «تو شارژر منی» و «تختخوابشوی من چطوره» اشاره کرد. البته وقتی زنگ می‌خورد و حسن کودکدوست به کلاس می‌رفت، حملات سوزنی اینبار با شدت بیشتر و تقریبا از همه طرف شروع می‌شد. بخاطر اینهاست که می گویم آقای عادی سوزن‌آجین می‌شد و هیچ خاطره‌ی خوشی از سوزن نداشت. آقای عادی در همین اوهامات بسر می‌برد که سر انگشت سبابه دست راستش تیر شدیدی کشید. او از بس که در مقابل دردها مقاوم بود خم به ابرو نیاورد و لب از لب نگشود. آآآآخ! بعله مثل اینکه ایشون بی‌بخارتر از این حرفاست. آقای عادی فکر کرد خیلی بی انصافی کرده که به این شی که در نوک انگشت سبابه دست راستش فرو رفته لقب سوزن را داده، چرا که جوالدوزی هست طرف برای خودش و حتی بیشتر. اما دیگر طاقت نداشت خاطراتی که از جوالدوزها داشت را یادآوری کند. آقای عادی همانطور که به شی فروشده در سرانگشت سبابه دست راستش نگاه می‌کرد بیاد حرفهای معلم عزیز و گرانقدرش آقای پرورشی افتاد که همیشه می‌فرمود:« اگر در زندگی خاری به دست شما رفت بدانید و آگاه باشید که حتما به کیفر گناهی می باشد، اوهو اوهو اوهو اِهِـ اِهِـ اِهِن! خدایا قرار نیست این انفلونزای ما خوب شه نه؟ بله داشتم می‌گفتم سپس به زمین افتاده توبه و زاری کنید و حتی اگر شده به مدت یک هفته چیزی نخورید و نیاشامید و اسراف نکنید تا کاملاً پاک شوید. لذا هر روز توبه و زاری بازهم بفرمایید، آخ‌آخ! اونجام! خدایا انشالا ملتفتی داری با ما چه‌می‌کنی؟؟ خیلی خب حالا اگر بر فرض محال، هان فرض محال که چی نیست بچه‌ها، آفرین، محال نیست. آره زد و خار از دستتون در‌اومد اون‌وقت هم یک هفته بلکم بیشتر روی زمین بیفتید و توبه‌و‌ زاری بفرمایید و جمالی پدرسگ پفیوز مگه صدبار بهت نگفتم آدامس نخور سرکلاس، بدو برو گمشو دفتر بینَم!» آقای عادی فکر کرد اگر هر خاری گناهی باشد لابد این جوال‌دوز به کیفر گناهان آبا و اجدادی وی است. بنابراین با استفاده از ماشین حساب قدیمی کاسیو مدل CG-110 که از یکی که الان بخاطرش نمی‌آمد بهش به ارث رسیده‌بود رقم دقیق گناهان خود را حساب‌کرد و بعد از آنکه ماشین حساب ارور داد شروع به استغاثه و گریه و زاری نمود. اما هنوز چیزی از این مراسم روح‌افزای نگذشته‌بود که تیر شدید دیگری را در نوک انگشت سبابه دست راستش احساس‌کرد. آآآآآخ! بنابراین دست از گریه و زاری شست و با دستمال کاغذی خشک کرد و سپس با دست چپ و به قصد تلافی کاغذ صورتی رنگ را با خشونتی که هیچ‌وقت در خودش سراغ نداشت، از ته سوزن کند. روی کاغذ با خط خرچنگ قورباغه وزغ پروانه اردک میمونی نوشته شده بود: «هاهاها! بچه...! به مجمع عیدزی‌های مقیم مرکز خوش اومدی!»
نظرات (۷)