pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
شوخی‌های سالم ماجراهای غیرعادی آقای عادی - اپیزود نخست
کسری ایزدفر
ماجرای غير‌عادی آقای عادی،می توانست خيلی عادی‌تر از اين‌ها شروع بشود.اما آن وقت نمی توانستيم بهش ماجراهای غيرعادی آقای عادی بگوييم. آن روز صبح آقای عادی مثل همه‌ی روزها خروس‌خوان از رختخواب بيرون آمد.باز هم شلوارش خيس بود. آقای عادی توی يک زير پله‌ای توی خانه‌ی خاله و شوهر خاله‌ی بدجنسش زندگی نمی‌کرد. آقای عادی مستاجر بود و توی يک زير شيروانی توی يک جای کثيف يک شهر دوردست زندگی می‌کرد. در عوض مدتی بود که يک زير پله اجاره کرده بود و در آنجا معجون مخصوصی که خودش می‌ساخت را می‌فروخت. فرمول این معجون از پيرمردی بهش به ارث رسيده بود که در زمان کودکی‌اش خيلی با او رفت و آمد داشت و به شدت اصرار می کرد تا به او محبت کند و شب‌ها را پيشش بخوابد تا او نترسد و با غول‌ها و اجنه‌ها و بختک‌ها تنها نماند.‌پيرمرد خيلی مهربان بود. او هميشه شب‌ها وقتی که اجنه‌ها و بختک‌ها به پشت آقای عادی حمله می‌کردند با چاقوی بزرگی به جنگشان می‌رفت و شکست‌شان می‌داد، هميشه هم چندتايي از آن‌ها را می‌کشت و برای همين بود که هميشه شلوار اقای عادی پر از خون سفيد بختک‌ها بود. بعدها پيرمرد به آقای عادی که داشت از کودکی خارج می‌شد، گفته بود چون او لاغر شده است و دارد پر از مو می‌شود، بختک‌ها و اجنه‌ها ازش می‌ترسند و به سراغش نمی‌آيند. خودش هم به کانالا رفته‌بود و گفته‌بود ديگر از دست پدربزرگ و مادربزرگش و اين‌که بايد هر‌شب دور از چشم‌شان از پنجره به اتاقش بيايد و از او مواظبت‌های لازم را به‌عمل بياورد خسته شده‌است و چون خيلی وصف بچه‌های خوب کانالا و بختک‌های نامرد کانالايی را شنيده‌است می‌خواهد تا به نجات‌شان بشتابد و آنجا تحت حمايت قانون به زندگی شيرينش برسد و گفته‌بود يک روزی او را هم با خود خواهد‌برد. گفتم که شلوار آقای عادی خيس شده‌بود ولی اين نمی‌توانست بابت گرما باشد چرا که زير‌شيروانی‌ها برعکس زيرپله‌ها در تمام فصول سال خنک هستند. به‌ همين خاطر بود که وحشت و ترس آقای عادی را فرا‌ گرفت چون فکر میکرد بختک‌ها دوباره به او حمله‌ور شده‌اند و چون کسی نبوده تا شکست‌شان بدهد، روی آقای عادی ادرار کرده و در رفته‌اند.اما آقای عادی نمی‌توانست کاری جز تحمل بکند چرا که شکارچيان بختک‌ها خودشان هم شکار شده‌بودند و اگر او می‌خواست به يکی از آن‌ها مراجعه کند، بايد ريسک شکار شدن را پذيرا می‌شد. از رختخواب پا شد، به طرف کمد لباس‌ها و خرت و پرت‌هايش رفت و در چشم به‌هم‌زدنی تا قبل از آنکه روح عمه‌ی بزرگوارش که از بچگی او را عزيز می‌داشت و هميشه موقع حمام رفتنش سرزده داخل حمام می‌شد و سعی می‌کرد تا در شستشوی اعضای بدن ياريش کند و هميشه هم از خوب‌بودن و بزرگ‌بودن يک چيزی تعريف می‌کرد، نتواند آن چيز تعريفی را ببيند و بفهمد که متاسفانه باز هم عروس تعريفی دچار نفخ دستگاه گوارش گرديده و آن چيز به همان سايز باقی‌مانده‌است اینطوری روح عمه شاد می‌شد و گل از گلش می‌شکفت مثل زمانی که سگک کمربند مردهایی که برای محکم‌کردن کمربندهایشان به او مراجعه می‌کردند را سفت می‌کرد تا در دیگر عرصه‌های اجتماعی شلوارشان نیفتد و آبروشان سرجاش بماند. سپس آقای عادی دم پنجره رفت و به منظره‌ی سحرگاهی خيابان چشم دوخت. يک رييس‌جمهور پير و زحمتکش داشت با جاروی حصيری مدل نيمبوس 2000‌اش خيابان را در بی‌سروصدا‌ترين حالت ممکن جارو می‌کرد. با اين‌حال يکی از همسايه‌ها مثل کسی که دارد بلند‌بلند خواب می‌بيند آقای ديگری به نام جاروکش را صدا می‌زد و از او می‌خواست تا لنگ‌ِصبحی خفه‌شود و هی فش‌و‌فش نکند. کم‌کم آقای گاو داشت خورشيد‌ را فوت می‌کرد تا‌بيايد و بالای شاخ‌هایش بايستد و همه‌جا را روشن‌ و ‌نرم کند. زمين سراسر صاف‌ و ‌سر‌سبز بود. آقای‌ عادی همش توی اين فکر بود که کدام داستان بود که با اين جمله آغاز می‌شد. هر چند الان ديگر اين مهم شده‌است که داستان‌ها با چه جمله‌ای تمام می‌شوند نه آغاز. پس از جلوی پنجره رد شد و روی صندلی زوار‌ در رفته ای که گذاشته بود دم در، آرام گرفت. اين صندلی را گذاشته‌بود دم در تا وقتی در باز می‌شود تَلَقی صدا بدهد و او را ملتفت‌کند که خانوم صاحب‌خانه دوباره برای سرکشی‌های وقت و بی‌وقتش آمده. خانوم صاحب‌خانه عاقله‌زنی بود شوهر‌مرده ولی خيلی مهربان. از طرفی هم عاشق رياضيات بود و هميشه به آقای عادی می‌گفت: از آنجا که آدم مسئله‌داری است می‌ترسد هر کسی را به عنوان مستاجر به خانه‌اش راه دهد و برای اينکه فردا روز برايش عقبه‌ای درست‌نشود که از پس قيچی‌کردنش برنيايد مجبور است هر وقتی سرزده به او سری بزند که البته بيشتر تَه‌میزد چرا که هميشه در را با فشار قمبل‌های سهمگين و دهشتناکش باز می‌کرد. اما اين موقع صبح وقتی بود که آقای عادی می‌توانست با خيال راحت روی صندلی‌اش لم بدهد البته اگر چوب قاچ‌قاچ شده و برآمده‌ی کفِ‌صندلی و ميخ‌هايي که حالا ديگر سر‌ و ته‌اشان زياد با هم توفيری نداشت،جای سالمی برايش مي‌گذاشت.درآمد معجون فروشی‌اش هم آنقدر‌ها نبود که بخواهد به يک صندلی نو فکر کند، عُرضه‌ی تعميرش را هم نداشت. اينطور موقع‌ها تنها کاری که از هر آدمی حالا چه عادی يا غيرعادی برمی‌آيد تحمل است.مگر اينکه بخواهيد چیز زيادی بخوريد و با حرف‌های فلسفی سرو ته‌تان را گرم کنيد چرا که تقريبا خيلی وقت است که کسی پيدا نمی‌شود برای اين حرف ها پشمی را فِر بدهد چه برسد که چيزی خُرد کند، اگر دقيق بخواهم بگويم بعد از پیروز شدن حزب سوسیال دموکرات آلمان در انتخابات اخیر به اينور. آقای عادی همان‌طور که روی‌صندلی قراضه‌اش لم داده بود و سعی می‌کرد همه چيزش را هم تحمل کند،دست کرد توی خورجينی که آويز شده بود پشت در و از مستاجر قبلی جامانده بود تا ببيند ايندفعه قرار است با چه چيزی روبرو شود و خوش‌خوشانش شود و ساعت‌ها و يا حتی روزها سرگرمش کند. اين خورجين تقريبا يک هفته بعد از آمدن به اين زيرشيروانی به چشم آقای عادی خورده بود. چرا که هفته اول در اتاق باز بود و خورجين که پشت در بود ديده نمی‌شد. در هم باز بود تا بوهای عجيبی که از مستاجر قبلی بجامانده بودند و تقريبا از تمام سوراخ‌سُنبه‌های اتاق بيرون می‌زدند،از اینجا دِل‌ بکنند و بروند دنبال آقای مستاجر قبلی بگردند و آنجا قابل زندگی‌کردن بشود. خانوم صاحبخانه مي‌گفت مستاجر قبلی در یکروز از روزهای خدا که خاطرش نبود کِی بوده، غیبش زده و حتی نمانده پول پیشش را پس بگیرد. وی اضافه می‌کرد آقای مستاجر قبلی آدم خوب و در عين حال نفاخی بوده‌است. در ضمن خيلی هم تاکيد داشت که اين را نبايد به چشم يک عيب نگاه کرد و خيلی هم سعی داشت که اين موضوع را به مانند نياز زنان شوهر مرده به برخی ارتباط‌های خارج از عرف با برخی از مردان خارج از گود، عادی جلوه دهد. هر چند هيچ موقع نتوانست اين را به آقای عادی بقبولاند. اعتقاد راسخ آقای عادی اين بود که آدم بايد خودش را نگاه‌دارد و جايی ول بدهد که دسترسی به جريان های هوايي ديگر هم مقدور باشد. در مورد زنان شوهر‌مرده هم چون او زن شوهر‌مرده نبود و حتی زن شوهر‌مرده هم نداشت نمی‌توانست قضاوت کند. آقای عادی در عين اينکه بی‌صبرانه انتظار می‌کشيد تا دوباره به يک چراغ جادوی ديگر بر بخورد، ژست يک آدم خونسرد را گرفت و دستش را توی خورجين بالا پايين کرد، همينطور مشغول بود که ناگهان سوزشی را نوک انگشت سبابه دست راستش احساس کرد.
نظرات (۴)