Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
شراب ملک ری گنده‌لات
الف.میم
• یکی از شب‌های آخر شهریور هزار و سی‌صد و هشتاد است. توی یک پیکان تاکسی نارنجی نشسته‌ام وسط‌های بولوار. رادیوی تاکسی چپ و راست جدیدترین اخبار یازده سپتامبر را پخش می‌کند. آن اول‌ها هنوز کسی این را نمی‌گفت که این، کار خود آمریکایی ها بوده یا یهودی‌ها. هیچ‌کس تردیدی نداشت که کار کار عرب‌هاست.
راننده پیرمردی‌ست با موهای سپید و کم‌پشت. دست‌های تپل‌ش خِرِ فرمان را گرفته و شکم و سینه‌اش با هر نفس‌کشیدنی بالا و پایین می‌رود و صدا می‌دهد.
«نمی‌دونم شاعرش کی ئه. می‌گه روزگار است آن که گه عزت دهد گه خوار دارد، چرخ بازیگر از این بازی‌چه‌ها بسیار دارد»
کلی باد می‌کنم از این که می‌دانم شاعر شعر کیست.
«اینو قائم مقام فراهانی گفته که وزیر قاجاریه بوده.»
حتا نگاهی هم نمی‌اندازد به‌م. انگار نشنیده. می‌گویند بچه نباید این چیزها را به رخ پیرمردها بکشد. عین آن‌بار که خواستم برای پیرمردی که توی میدان ولی‌عصر، سیگار خاموش بر لبْ دور و بر را نگاه می‌کرد، آتش بگیرم. رو ترش کرد و ازم آتش نگرفت.

• طیب حاج رضایی از آن بچه‌هایی بود که توی ری قدیم به دنیا آمد. توی مولوی، که بیش‌تر از جاهای دیگر پایینِ پیچ شمران (مثل خیابان شاه یا بهارستان) لات و لوت جمع می‌کرد. جوانی را تازه شروع کرده بود که شده بود یکی از لات‌های گردن‌کلفت تهران. توی میدان بار (جایی که باغ‌دارها و زمین‌دارها میوه و صیفی و سبزی‌شان را از دور و بر تهران می‌آوردند برای فروش و میوه‌فروش‌های تهران می‌خریدند) اسم و رسمی به هم زده بود. کسی پا توی کفش‌ش می‌کرد و به‌ش می‌گفت بالای چشم‌ت ابرو، به سه‌شماره خط‌خطی می‌شد. طیب را بارها و بارها مأموران گرفتند و به زندان انداختند. اما دشنه‌ی طیب توی غلاف آرام نگرفت؛ مگر پس از پایان دوران تبعیدش در بندرعباس به اتهام قتل. نمی‌شود گفت آدمی مثل او را زندگی سختِ بندر ترسانده، شاید فرونشستن شر و شور جوانی، هم زمان شد با پایان تبعید و برگشتن طیب در چهره‌ی «میون‌دار» به میدان بار. نوچه‌های طیب جلوی در میدان بار می‌ایستادند و از هر خرکچی‌ای که می‌خواست بار به میدان ببرد، حق و حسابکی می‌گرفتند. طیب بود دیگر. مگر می‌شد به‌ش نه گفت؟ آدم بد می‌دید.

• رابطه‌ی طیب و حکومت اصلن خوب نبود. شهربانی هی پا توی کفش طیب و کار و کاسبی‌اش می‌کرد. طیب آرام شده بود. گنده‌لات تهران خودش را به یک میدان و چند حجره توی میدان بار محدود کند، این یعنی کلی آرام و سربه‌راه‌شدن. کارش هم که داشت حسابی می‌گرفت و حجره‌هایش بیش‌تر می‌شد. حکومت به هر حال خوش‌ش نمی‌آمد از اعتباری که طیب به‌ش رسیده بود. این اعتبار اما روز بیست و هشت مرداد سی و دو به کمک حکومت آمد. روزی که طیب حاج رضایی، شعبون بی‌مخ و نوچه‌های‌شان شهرِ بی‌شاه را توی مشت گرفتند و نخست‌وزیر پیر را فرستادند توی تاریخ. بعد از این روز طیب عزت و احترامی گرفت و مدال درجه ۲ رستاخیز روی سینه‌اش نشست. رابطه‌ی حکومت و طیب خوب شد و شب نهم آبان وقتی ولی‌عهد شاه در بیمارستان مادر چهارراه مولوی به دنیا آمد، طیب همه‌ی خیابان مولوی را چراغان کرد و شیرینی داد.

طیب با شماره‌ی پنج روی کلاه در کنار آیت‌الله کاشانی؛ و شماره‌ی یک: حاج حسین اعلم، شماره‌ی دو: طاهر حاج‌رضایی، شماره‌ی سه: شعبان جعفری، شماره‌ی چهار: حسین مهدی قصاب، شماره‌ی شش: اکبر حاج‌رضایی، شماره‌ی هفت: سید اکبر خراط. عکس از کتاب خاطرات شعبان جعفری


• لات‌بازی و قداره‌بندی و باج‌گیری همه‌ی طیب نبود. دستِ بده هم داشت، پول جهیزیه و دوادرمان و عروسی و عزای خیلی‌ها را می‌داد. از وقتی اوضاع‌ش سروسامانی گرفته بود، به فکر سروسامان‌دادن به اوضاع دیگران هم بود.
طیب حاج رضایی مذهبی بود. دسته‌ی عزاداری طیب، به جلوداری خودش که گل روی سرش می‌مالید، همیشه از شوش راه می‌افتاد تا میدان خراسان. کلی سینه‌زن و زنجیرزن و علم‌کش و زیرِتیغ‌رو. این بزرگ‌ترین و مهم‌ترین دسته‌ی تهران بود تا همین امروز. طیب سفره‌های بلندبالای خرج امام حسین می‌انداخت و به سرووضع دسته و هیئت و تکیه و مسجد می‌رسید.
حتمن همین خلق‌وخوی طیب بوده که او را در روزهای پس از عاشورای ۴۲ واداشته به هواداری از مرجع تقلیدی که روزبه‌روز از آیت‌الله بروجردیِ بزرگ، بزرگ‌تر می‌شد.
درباره‌ی آن چه شب پانزده خرداد بر طیب، طیبِ وفادار به شاه گذشت نقل‌های گوناگون توی دهان‌ها و توی کتاب‌ها چرخید. خیلی‌ها روی حساب ارادتِ سالیان سالِ طیب به شاه و دربار، گردش صد و هشتاد درجه‌ای شب پانزده خرداد را به حساب این می‌گذارند که هواداران امام خمینی سبیل‌ش را چرب کرده‌اند یا وعده‌هایی به‌ش داده‌اند.
اما روایت‌های دیگر از شاهدان عینی، پیامی شفاهی از امام خمینی به طیب را در شب پانزده خرداد نقل می‌کنند و قول طیب را که اگرچه از سوی حکومت به او امر شده، اما کاری به کار تظاهرکنندگان فردا نخواهد داشت و حتا با نصب عکس امام خمینی برروی علامت جلوی دسته‌اش، حمایت غیرمستقیم خود از مذهبی‌های انقلابی را اعلام خواهد کرد (ر.ک ناگفته‌ها، خاطرات حاج مهدی عراقی [از اعضای جمعیت مؤتلفه‌ی اسلامی]. ص. ۱۷۵). روایت‌هایی که بر پیشینه‌ی مذهبی طیب و ارادت‌ش به مراجع تقلید تکیه می‌کنند و موضع روز پانزده خرداد طیب حاج رضایی را گردش یک‌شبه نمی‌دانند.
تهرانِ دوران پهلوی دوم، سه بلوای بزرگ پیش از هفده شهریور پنجاه و هفت دید. سی تیر هزار و سی صد و سی، بیست و هشت مرداد سی و دو و پانزده خرداد چهل و دو. طیب حاج رضایی در دوتا ازاین بلواها نقشی کلیدی داشت، در یکی به سود شاه و در دیگری به زیان‌ش. اولی را خود به راه انداخت و دومی را با وجود توقع شاه، بر هم نزد و تنها تماشای‌ش کرد. تماشایی که برای‌ش گران تمام شد. ۱۸ خرداد چهل و دو کلانتری شش مولوی طیب را به اتهام همکاری با خراب‌کاران احضار کرد.

• تهران آن روزها لات زیاد داشت، و همه‌شان هم لقبی داشتند. حسین رمضون یخی، ناصر جیگرکی، شعبون بی‌مخ و خیلی‌های دیگر که جلوی این نام‌ها جوجه‌لات بودند. اما هیچ کدام‌شان نتوانستند هم‌قد‌و‌قواره‌ی طیب حاج رضایی شوند. کسی که هر آن چه را یک لات بزرگ درست‌حسابی باید داشته باشد داشت. از بزن‌بهادر و دست‌به‌تیزی‌بودن گرفته تا زیر علم و کتل رفتن و خرج‌دادن و هوای فقیر بیچاره‌ها را داشتن. کسی که لقب نداشت: «طیب حاج رضایی».
خب قبول که یک لات کلاسیک ایرانی نباید پای‌ش به سیاست باز شود و جلوی این‌و‌آن دولاراست شود. اما چه می‌شود کرد. آن دوران می‌طلبید. دورانی که روی دیوار قهوه‌خانه‌های‌ش می‌زدند «بحث سیاسی ممنوع»، می‌طلبید که گنده‌لات پای تخت‌ش هم مهره‌ی کلیدیِ جابه‌جا‌کردن سران مملکت باشد. آخرش هم نسخه‌ی طیب را همین سیاست پیچید. صبح روز یازده آبان چهل و دو توی پادگان حشمتیه به جرم پشتیبانی از تظاهرات پانزده خرداد دارش زدند.

• راننده تاکسی انگار دارد با خودش حرف می‌زند. اصلن انگار حواس‌ش به خیابان هم نیست
«کار دنیاس دیگه. یکی می¬‌بینی همه‌ی زمینو گرفته تا کره‌ی ماه و مریخ هم رفته، چند‌تا بچه میان می‌زنن دمار از روزگارش در می‌آرن.»
چیزی نمی‌گویم. برای چی بگویم؟ که دوباره بزند توی ذوق‌ام؟ فقط سری می‌جنبانم.
«به قول معروف بالاخره علی کوچیکه طیبو زد... اون موقعا طیب میدون بارو قرق کرده بود. هرکی می‌خواست بار بفروشه باید باج طیبو می‌داد... یه بار طیب می‌ره مسافرت. یه پسره... شونزده هیوده سال‌ش بوده. تو جعفرآباد یه زمین بادمجون داشته. پدرشم مرده بوده. کسیو نداشتن. ور می‌داره بادمجوناشو می‌آره میدون بفروشه، نوچه‌های طیب می‌آن ازش شیتیل بگیرن می‌گیره همه‌شونو می‌زنه. صبر می‌کنن طیب که از سفر می‌آد به‌ش می‌گن طیب‌خان، این پسره این‌جوری کرده. می‌گه اگه یه‌بار دیگه اومد به‌م نشون‌ش بدین... می‌گذره و پسره دوباره بادمجوناشو ور می‌داره می‌آد میدون. به طیب می‌گن این همون ئه. می‌ره جلو می‌گه تو واسه چی نوچه‌های منو زدی؟ پسره می‌گه نمی‌ذاشتن بادمجون بفروشم؛ اگه تو هم نذاری می‌زنمت. طیب یکی می‌خوابونه زیر گوش پسره، پسره می‌گه واسه چی زدی؛ و یکی می‌زنه تو گوش طیب. نوچه‌های طیب می‌آن جلو پسره رو بزنن... طیب جلوشونو می‌گیره می‌گه بذارین این بادمجوناشو بفروشه...اسم پسره علی بوده، ریزه‌میزه هم بوده به‌ش می‌گفتن علی‌کوچیکه... بعد از اون معروف شد که آره... علی‌کوچیکه طیبو زد.»

------------------------------------------------------------

منابع:
سیری در زندگی طیب حاج رضایی (سید مهدی حسینی)
گفت‌و‌گوی روزنامه‌ی اعتماد با امیر حاج رضایی
نظرات (۷)