Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی فاصله
طوفان موسوی
«افسانه‌هایی از آینده» ممکن است بی‌تفاوتی را در چهره‌ی عده‌ای آشکار کند و از این بابت نه خوشحال‌ام و نه ناراحت. من در «افسانه‌ها...» دیدم که جسدی را به طرف قبر خالی‌ای می‌بردند. شب بود و خورشید در کوره‌ی آسمان می‌سوخت و تمایل به ذوب‌شدن را در خود تقویت می‌کرد. گرما مجالِ شیون و زاری در رثای جسد را به همراهان نمی‌داد. عرق از جای‌جای بدن آنها سرازیر بود و احتمال تلف شدن‌شان زیاد. کنارِ درخت خشک‌شده‌ای که همچون پیرانْ تنه‌ی نحیف و غیرجذابی داشت، ساز بزرگی ـشبیه به ویلون سلی کهنه- روی زمین افتاده بود.
فاصله‌ا‌ی که میان زمان و انسان‌ها وجود داشت مانع از رسیدن‌شان به قبر می‌شد. از دست کسی کاری بر نمی‌آمد. در جا زدن‌شان خنده‌دار بود و ناامیدانه.
ناگهان فریادی از سر ناتوانی کشیده شد و کسانی‌که جسد روی دست‌های‌شان بود، با چنان شدتی مرده را به طرف قبر پرتاب کردند، که بعد از به زمین افتادن گویی مردند. جسد میان زمین و هوا از مقابل خورشید گذشت و در فاصله‌ایی ناچیز با گور، روی زمین افتاد. آهِ همگان بلند شد و تصمیم جمعی گرفته شد:
"حالا که دیگر فاصله‌ی قبر و جسد کم است و کوتاه، عزم‌مان را جزم می‌کنیم برای رسیدن به هدفی جانکاه. مردگان و زندگان بیدار شوید، دفن می کنیم جسد را با تضمینِِ همین آه."

از درون ساز، فرشته‌ی کوچکی با بال‌هایی به پهنای آسمان بیرون آمد. ساز را راست کرد و آماده‌ی نواختن شد. سفیدی بال‌های فرشته، آسمان شب را پوشاند و با این‌حال سیاهی همچنان قابل تشخیص بود.
صورت مهربان او هر انسانی را به یاد اشک‌های عاشقانه می‌اندازد و وقتی دست آرشه‌مانندش را روی سیم‌های ساز می‌کشد، زبان بی‌اختیار تاب توصیف‌اش را از دست خواهد داد. به راستی صدای حاصل از کشیده‌شدن دست روی سیم‌ها چیست؟
فرشته می‌نوازد و بال‌هایش را برای همراهان تکان می‌دهد تا سوز گرما را فراموش کنند؛ تا رعد-و-برقِ شب و روز را نظاره کنند.
و همراهان نمی‌ایستند مگر برای تمدید راه‌رفتن، یا دویدن. از غذای جسم آنها چیزی نمی‌دانم جز اینکه روح‌شان با فرشته و سازش تغذیه می‌شود.
و جسد، کنار قبر خالی، دفن‌شدن را خواب می‌بیند.
نظرات (۲)