pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خونه‌ی مادربزرگه آقای مرادبیگی (مرد همسایه)
آرش آرین
به‌نام نامی‌اش

پدرم داشت برای خرید از خونه خارج می‌شد. بهش گفتم: داری میری بیرون حتماً یه شامپو هم واسه من بگیر. گفت باشه و رفت. بعد از نیم ساعت برگشت و گفت: اِ اِ اِ ... شامپو نگرفتم، یادم رفت اصلاً. گفتم حالا خوب شد من تأکید کردم که شامپو بگیر. گفت: حالا عیبی نداره، میرم می‌گیرم الآن. دیدم که رفت و از پشت در شامپو رو آوُرد و گفت:« مگه میشه من چیزی یادم بره، کور خوندی، هیچوقت به حافظه‌ی من شک نکن». اونروز ساعت‌ها به این کار پدرم فکر کردم و اصلاً خوابم نبرد. پدرم عادت داشت همیشه منو سرکار بذاره.
٢٨ سال پیش در یک خانواده‌ی مذهبی متولد شدم، یعنی متولد شدیم، من و برادم دوقلوم. پدرم میگه نمی‌دونسته که ما قرار بوده دوقلو بشیم و می‌خواسته اسم بچه رو فرامرز بذاره. که وقتی دیده ما دوقلو شدیم تصمیم گرفته اسم داداشم رو که در زایشگاه طبقه‌ی بالای تخت خوابونده بودنش بذاره فرامرز و اسم من که در طبقه‌ی پائین بودم رو بذاره فرومرز. بله تبعیض‌ها از همون لحظه‌ی اول بین من و فرامرز شروع شد. پدرم خیلی بین ما فرق می‌گذاشت و از همه حرکاتش می‌شد فهمید که فرامرز رو بیشتر از من دوست داره. همین فرق گذاشتن‌ها باعث شد از بچگی نسبت به برادرم کمتر باشم و همیشه در برابرش احساس ضعف کنم. فرامرز بچه‌ی شیطونی بود و همیشه خرابکاری می‌کرد و همیشه هم گردن من مینداخت. یادم میاد یه روز فرامرز باد لاستیک ماشین همسایه رو کشید و شب همسایه اومد دم درِ‌مون و همه چیز رو به پدرم گفت. فرامرز گفت که کار کارِ فرومرزه و پدرم هم حسابی من رو کتک زد. دیگه از این وضعیت خسته شده بودم. رو به فرامرز کردم و گفتم: «بازم تو خوبه شدی و من بده. بازم همه‌ی کاسه‌کوزه‌ها سر من شکست. دیگه خسته شدم از اینکه آش‌وُ تو بخوری و دهن من بسوزه. خیالت راحت شد؟ کار خودتو کردی؟ حالا بگیر بشین». فرامرز گفت: وقتی خیالم راحت میشه که پوزه‌تو به خاک بمالم. نمی‌دونم چه هیزم تری بهش فروخته بودم که اینجوری باهام تا می‌کرد. یعنی من تاوان کدوم گناهم رو پس می‌دادم؟ این سؤالیه که هیچوقت جوابی براش پیدا نکردم.
پدرم همیشه با من با نیش و کنایه حرف می‌زد ولی با برادرم خیلی خوب بود. یادم میاد یه روز تو خونه نشسته بودیم که تلفن زنگ خورد. هیچکس بلند نمی‌شد که جواب بده. پدرم که داشت روزنامه می‌خوند به من گفت: فرومرز به آقای مرادبیگی (مرد همسایه) بگو بیاد تلفن‌وُ جواب بده. آره همیشه با نیش و کنایه باهام حرف می‌زد.
فرامرز به درسش ادامه داد و مهندس شد. ولی من تا دیپلم بیشتر نتونستم بخونم. حالا اون تو یه شرکت برای خودش آقایی می‌کرد و من با دیپلمی که داشتم تف هم کف دستم نمینداختن. تو یه مکانیکی کار می‌کردم و حقوقم به هیچی نمی‌رسید. فرامرز زن و بچه و خونه‌زندگی داشت ولی سگ هم حاضر نبود دخترشو به من بده. یه روز که توی مغازه داشتم کار می‌کردم فرامرز ماشینش رو آوُرد برای تعمیر. گفت: من این ماشین رو یه ماهه خریدم. همین الآن دیفرانسیلش می‌خونه (صدا میده)، گیرباکسش می‌خونه، کمک فنراش می‌خونه... خلاصه تنها جاییش که نمی‌خونه ضبطشه. گفتم: وقتی ماشینو میدی من تعمیر کنم دیگه نگران هیچی نباش. از روز اولش هم بهتر میشه. تمام عیب‌هایی که فرامرز گفته بود درست کردم به‌اضافه‌ی آچارکشی و تعویض سگ‌دست (قسمتی از ماشین). روز بعد که برادرم اومد ماشینو ببره ٥٠٠ تومن شاگردونه‌ای بهم داد. دیگه نمی‌شد این وضعیت رو تحمل کرد.
فردای اون روز داشتم با پدرم تو خیابون قدم می‌زدم. بهش گفتم: «این چه زندگی‌ایه. نه پولی نه زنی هیچی ندارم من». درست همین لحظه از جلوی یه بیمارستان رد می‌شدیم. پدرم با دیدن بیمارستان گفت: «پسرم خدا رو شکر کن که تَنت سالمه و می‌تونی کار کنی. سلامتی بهترین چیزه».
گذشت تا اینکه یه روز با رئیس یه باند خلافکاری به نام آندرانیک هاچبَکیان آشنا شدم، یه ارمنی خلافکار. بهم پیشنهاد داد که بشم راننده‌شون. یعنی اونا می‌رفتن بانک خالی می‌کردن و منم بیرون می‌موندم و وقتی کارشون تموم می‌شد با موتور فرار می‌کردیم. پیشنهاد خوبی بود می تونستم پولدار بشم و یه شبه ره صد ساله رو برم. پیشنهاد رو قبول کردم. و به پدرم گفتم که یه موتور قسطی خریدم و پیک موتوری شدم. پدرم گفت: «چرا همچین کاری کردی؟ چرا فکر خودت نیستی؟ مگه نمی‌دونی اینا که موتورِ قسطی می‌خرن قسط دومش رو که میدن دیگه تشییع جنازه‌شون و قسط سوم‌شون با هم میشه». به حرفش اهمیت ندادم و رفتم تو کار خلاف.
تو اولین تجربه‌ی خلافکاری با یکی از آدمای هاچبکیان به اسم هاشم رفتیم که یه بانک رو خالی کنیم. اون رفت تو و من بیرون پیش موتور بودم. من عادت داشتم کیلید بکنم تو گوشم. سوئیچ موتورو کرده بودم تو گوشم و می‌چرخوندم که هاشم از بانک دوید اومد بیرون و پرید رو موتور و گفت روشن کن بریم. سوئیچ رو از گوشم در آوُردم و استارت زدم. استارت کار نمی‌کرد. فکر کنم به خاطر این بود که سوئیچ رو کرده بودم تو گوشم و خوب دیگه کثیف شده بوده حتماً. خلاصه موتورو ول کردیم و فرار کردیم. پلیس تونست هاشم رو بگیره ولی من فرار کردم. می‌دونستم اگه برم پیشه آندرانیک هاچبکیان زنده‌م نمی‌ذاره. مجبور شدم برم پیش پدرم و ازش پول بگیرم تا بتونم برم یه جایی که دست آندرانیک بهم نرسه. ماجرا رو برای پدرم تعریف کردم و بهش گفتم پول می‌خوام. پدر گفت: «چرا با آبروی چندین و چند ساله‌ی من بازی می‌کنی؟ مگه نمی‌دونی که در دروازه رو میشه بست دهن مردم رو نمی‌شه. حالا اومدی راس‌راس جلوی من وایسادی میگی پول بده؟ من هیچوقت همچین کاری نمی‌کنم. بهت پول بدم که بری خودتو بدبخت کنی؟...» همینجور داشت حرف می‌زد که از خونه زدم بیرون. نه راه پس داشتم نه راه پیش. نه این دنیا رو داشتم نه اون دنیا. همینطور نوک دماغم رو گرفته بودم و می‌رفتم، وقتی به خودم اومدم که کاملاً از شهر خارج شده بودم. منم که دیگه نمی‌تونستم به شهر برگردم و آفتابی شم، پس کنار جاده وایسادم و روی یه تیکه مقوا نوشتم «نا‌کجا آباد» و منتظر شدم یکی سوارم کنه. نیم ساعتی همونجا وایسادم. هیشکی نگه نمی‌داشت. آخه دیگه اعتمادا از بین رفته. پدرم می‌گفت: «ما قدیما که بچه بودیم تا ساعت ١١-١٢ شب تو کوچه بازی می‌کردیم الآن اگه یه بچه‌ای ٩ به بعد تو کوچه باشه می‌برن هزار تا بلا سرش میارن. البته درست هم نیست که بچه تا ساعت ١٢ تو کوچه باشه. این نشون میده که صاحاب نداری. یادته چن سال پیش ساعت یازده و نیم شب زدم به یکی از همین بچه‌ها؟ از شانس همین که ما بهش زدیم صد تا صاحاب پیدا کرد. وگرنه بگو اگه فکر بچه‌ت هستی نذار تا این موقع تو کوچه باشه نه وقتی زدن بهش یادت بیفته بچه داری». تو همین فکرا بودم که یکی برام وایساد و سوارم کرد. تا سوار شدم گفت: «بذار اول خودمو معرفی کنم، کاظمی هستم. جوون هم سن و سال تو چرا باید اینقدر ناامید باشه که رو تابلو بنویسه ناکجا آباد؟» بعدش هم یکریز حرف زد.خیلی خوب می‌تونست با کلمات بازی کنه. بهم گفت تو یه شهری به نام مرودشت نزدیک شیراز زندگی می‌کنه. تو یه محله‌ای که دو تا ریش‌سفید داره و البته یکی از اونا هم خودش بود. گفت: «همیشه بین‌مون اختلاف وجود داشته و همین باعث شده تو محل اختلاف ایجاد بشه. پس تصمیم گرفتیم که برای انتخاب معتمد محل رأی‌گیری کنیم. اگه یه جا واسه زندگی می‌خوای و یه پول گنده که به جیب بزنی بیا تو تشکیلات من. برای من تبلیغ کن و زیرآب مرزوقی رو بزن ـ راستی مرزوقی همون ریش‌سفید دیگه‌‌س ـ اگه من معتمد محل بشم مطمئن باش که زیر پر و بالتو می‌گیرم و نمی‌ذارم اینجوری آس‌و‌پاس بمونی». راستش پیشنهاد بدی نبود. می‌تونستم از اول شروع کنم و زندگیم رو بسازم. قبول کردم و خیلی زود کارم رو شروع کردم. توی اتاقی که حاج کاظمی بهم داده بود ساکن شدم. روزا می‌رفتم بیرون و علیه مرزوقی اطلاعات جمع می‌کردم. و شبا هم می‌رفتم مسجد محل و برای کاظمی تبلیغ می‌کردم. اولین چیزی که از مرزوقی گیر آوُردم این بود که این آدم حلال و حروم سرش نمی‌شه. ولی خیلی زود فهمیدم که مرودشتی‌ها براشون مهم نیست که کی حلال‌خوره کی‌ حروم‌خور. باید یه چیزای دیگه ازش گیر میاوردم. بعد از چند روز فهمیدم که مرزوقی ٤ سال پیش تو یه پیام بازرگانی بازی کرده پیامی که هرگز پخش نشده. و حتی شنیدم که برای اینکه بتونه با نقشش ارتباط برقرار کنه می‌رفته جلوی آیینه و تمرین می‌کرده. این موضوع خیلی می‌تونست کار ما رو جلو بندازه. این همون چیزی بود که مرودشتی‌ها براشون مهم بود. معتمد آینده‌ی محل باید آدمی باشه که در گذشته زیاد سوتی نداده باشه. دو روز مونده بود به برگزاری انتخابات که من فهمیدم مرزوقی جوون که بوده تو کلاس‌های مولودی‌خوانی هم شرکت می‌کرده و هنوز هم بعضی وقتا یه زمزمه‌هایی می‌کنه و میگه: «صلواتٌ صلواتٌ صلوات صلوات صلوات علی محمد» یا یه اینجور چیزی. این موضوع رو هم به همه اطلاع دادیم و دیگه تقریباً ما برنده‌ بودیم. روز انتخابات بود. شور و هیجان خاصی بین مردم محل وجود داشت. ما تو حوزه‌‌ی رأی‌گیری آدمای خودمونو داشتیم. رأی‌گیری تموم شد و فردای اونروز نتیجه‌ها اعلام شد و حاج کاظمی با اختلاف تونست برنده بشه. درگیری تو محل زیاد شده بود و بعد از انتحاب کاظمی به عنوان معتمد محل محله خیلی ناامن شده بود. ولی کم‌کم تونستیم درگیری‌ها رو آروم کنیم و همه چیز به نفع ما تموم شد. من که از این پیروزی خیلی خوشحال بودم به پدرم زنگ زدم و ماجرا رو براش تعریف کردم. پدرم گفت: «پسر چرا رفتی تو کار سیاست؟ مگه نمی‌دونی سیاست پدر-مادر نداره؟ چرا دیگه حرفای منو جدی نمی‌گیری؟ یه حرفو چن بار باید بگم؟». البته پدرم حق داشت که نگران بشه. هرچی باشه اون صلاح منو می‌خواست. ولی حرفای پدرم دیگه برام مهم نبود. من پول رو بیشتر از اعضای خانواده‌م دوست داشتم و الآن بهش رسیده بودم. دلیلی نداشت که به حرفای پدرم اهمیت بدم. پس چن‌تا بی‌احترامی به پدرم کردم و گوشی رو گذاشتم. دیگه به این کاری که داشتم عادت کرده بوم، دیگه عادت کرده بودم که آدم بدی باشم. من می تونستم بدی رو در خودم تقویت کنم و پولدارتر بشم. می‌تونستم در انتخابات بزرگتری شرکت کنم و زیرآب آدمای مهمتری رو بزنم و بازم پولدارتر بشم.
اگه بخواین پدرم رو بیشتر بشناسین باید بگم که اون آدمی بود که از کاه کوه می‌ساخت و برعکس.

پایان
نظرات (۱۴)