pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
من این همه نیستم بابوشکا
مهمان
به نام خداوند بخشنده و مهربان

من و سه کله‌پوک برای دیدار از کتابخانه‌ی مرکزی دانشگاه ۵۰ تومنی از شیراز عازم تهروانات شدیم. بگذارید از همین الآن تکلیف را یکسره کرده، اذعان داشته باشم که ما جملگی به شهرستانی‌بودن خود افتخار نموده؛ و البته به جز افتخارنمودن از دست این حقیر کاری ساخته نیست. حالا که موضع خود را کاملا شفاف‌سازی نمودیم اینک شرح ماوقع: الی -یکی از سه کله‌پوک- دخترعموی من برای رویت نسخه‌ی خطی کلیله و دمنه عازم پایتخت بود که این‌جانب با عجز و لابه خود را به وی چسبانده و با جلیت مطلق او را لبیک‌گویان تا تهران مشایعت نمودیم.
بدین گونه بعد از ساعتی سرگردانی در فرودگاه و دعا به جان خواهر مادر وزیر راه و ترابری به نعش‌کش توپولوف جلوس نمودیم. ناگفته نماند هواپیمائی کشوری برای دادن حال مضاعف به سرنشینان از جان گذشته یکی یک عدد خودکار به مناسبت مبعث -شما بخوانید ماس‌مالیزیشن- تقدیم نمود. ولی درخواست‌های ملت برای ورقه‌ی وصیت‌نامه بی‌جواب ماند و با زبان بی‌زبانی خرفهممان کردند که همین قلم‌ها از سر مبارکمان هم زیادتر است و در دیزی باز است و حیای گربه سیاه کجاست. خلاصه بعد از سلام و صلوات به روح و روان بنیان‌گذار هواپیمائی کشوری و با عبور از چاه‌های ویل هوائی و فضائی به هر جان‌کندنی بود وارد خاک کلاس بالای پایتخت شدیم.
از عجایب تهران همین بس که راننده‌ی فرودگاه رأس ساعت ۳ بعد از نصف شب خانم بود. پدیده‌ای که شاید تا قرن‌ها بعد ملت شیرازی برای هم تعریف کرده از شدت تعجب دم در بیاورند. همین جا یادآور می‌شوم در میهن همیشه دل‌به‌نشاط شیراز کارکردن از ۱۰ شب به بعد جزو خوارق عادات است، چه رسد به ۳ نصف شب، آن هم خانمی با توانائی‌هائی برتر از شوماخر. به قول شاعر هنر برتر از گوهر آمد پدید.
خلاصه در اولین روز اقامت به‌یاد‌ماندنی خود بعد از تحمل درد و رنج بسیار و به‌جان‌خریدن گرمای خانمان‌سوز بالاخره به خانه‌ی هنرمندان رسیده و بعد از خرید چند قلم کالاهای روشن‌فکری لازانیای ۱۰۰ درصد گیاهی را به زور آب طالبی پائین فرستادیم و به خود لعن و نفرین فرستادیم که هیچ‌وقت در حالی که از گرسنگی ریسمان سیاه و سفید را مار می‌بینیم غذای گیاهی امتحان نکنیم. بعد از صرف نهار هم برای فرار از گرمای کشنده که نزدیک بود به هلاکتمان منجر شود، به تماشاخانه‌ی کناری پناه برده و لعنت به پدر و مادر کسی که فکر کند ما روشن‌فکر نبوده، سگ سکوت یعنی چه؟
واقعاً من و سه کله‌پوک با خود چه فکری کرده بودیم؟ که خانم باران کوثری خانم در آن ظهر گرما که سگ از خانه‌اش بیرون نمی‌آید -که ما آمده بودیم- می‌آید سگ سکوت اجرا کند؟ زهی خیال باطل و زهی تصور محال.

و بدین‌گونه بود که ما روز اول را به پایان رسانیده و طبق قاعده‌ی گردش ایام وارد نقطه‌عطف سفر شدیم. روز دوم هم به دید و بازدید از سردر دانشگاه ۵۰ تومنی [لابد می‌پرسید چرا سردر؟ خب حرف حساب هم جواب ندارد، اگر راهمان می‌دادند که از داخل هم دیدن به عمل می‌آوردیم.] و کتابفروشی‌های کذائی گذشت. اما آنجائی که من با مفهوم شهر آشنا شدم جائی بود در یک کتابفروشی در نتیجه‌ی یک لحظه غفلت؛ و نتیجه‌ی غفلت چه بود؟ به‌فنارفتن عینک گرون‌تومنی در عرض نیم‌ثانیه چرخش گردن برای دیدن عنوان یک کتاب. بعد هم در کمال اعتمادبه‌نفس انگار نه انگار که اتفاقی افتاده، کتاب‌ها را زیر بغل زده و از آن مکان کوفتی خروج به عمل آوردم. جا دارد از همین جا پیام بهداشتی داده و همه‌ی سارقین محترم و فرهیخته را به خواندن کتاب تشویق نمایم.
ستاد کل فرهنگسازی کتاب‌خوانی.

در حالی که در پیاده‌رو مشغول سیرکردن در عوالم خود بودم یک خانم چادر ملی ناگهان مثل خفاش شب با یک میکروفن اسلحه‌وار جلو پرید من هم که از همه‌جا بی‌خبر جیغی خفیف کشیده تا مرز غش‌کردن رفتم. بعد هم خانم خبرنگار با آقای دوربین‌به‌دست شروع به ترتر خنده‌های دراکولائی کردند به طوری که نزدیک بود پس بیفتند. خانم خبرنگار درحالی‌که در ذهن خود می‌گفت عجب جوجه‌شهرستانی ترسویی گیر آوردیم، پرسید آخی نازی ترسیدی؟
من که سنگر را رها نکرده بودم و رنگ رخسار هم خبر از سرّ درون نمی‌داد، نه‌ی محکمی گفته و آنها باز هم قهقهه‌های کوفتی خود را آغازیدن گرفتند.
خلاصه کنم مصاحبه‌ای راجع به وزارت و وزارت‌خانه‌ها بود که من هم حسابی از خجالتشان درآمدم و با لبخندی موذیانه خنده از چهره‌های آن‌ها زدودم. بالاخره هر چه نباشد من همشهری مسعود شصت‌چی هستم.

آخرین روز هم به گشت‌و‌گذار در جمعه‌بازار گذشت؛ بسی گرمای جان‌کاه کشیدیم و بساتر که چقدر پنجیرزده شدیم که به علت فقدان همراهی جنس مذکر صدای خود را در نطفه خفه نمودیم.
توصیه به نسوان محترمه برای رفتن به مکان‌های مزدحم و پرمزاحم: یا یک سرخر به همراه ببرید یا ببر بیان به تن کنید تا هر کس قصد دست‌درازی داشت، قهوه‌ای شده و تا تهش بسوزد.

با اجازه‌ی آقایان سردبیر و ادیب فروتن و تمامی ریش‌سفیدان وبزرگان پرونده.

سحر تعصب از شیراز
نظرات (۱۴)