Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
عجیب‌تر از عجیب فصل اول - قسمت دوم: ماجرای ایندیاناپلیس
فرانک ادواردز
آیا جیمز ریچاردسون وارد خانه شد؟

ریچاردسون وارد خانه‌ی قدیمی شد. تمام فضای خانه متشکل بود از هال کوچکی که دو مبل دونفره و یک میز در آن قرار داشت و اتاق دیگری که درش نیمه‌باز بود و همچنین آشپزخانه‌ای اوپن و بسیار کوچک. از اتاق دیگر صدای موزیکی (مربوط به همان دهه) از گرامافون پخش می‌شد. خانه شلوغ و به‌هم‌ریخته بود. طوری که به قیافه‌ی سیاه‌پوست مسئول پمپ بنزین نمی‌آمد که در این خانه زندگی کند.

جیمز به سمت یخچال حرکت کرد. صدای ترق‌ترق خرده‌شیشه‌ها زیر کفش‌هایش او را بر آن داشت که با احتیاط حرکت کند. میانه‌ی راه بارانیش را درآورد و روی مبل انداخت. دستگیره‌ی یخچال را گرفت و در آن را آرام باز کرد... پوست پس سرش منقبض شد و قلبش شروع به زدن کرد. صحنه‌ای آن‌چنان چندش‌آور در جلوی چشمانش قرار داشت که هیچ نوشته‌ای نمی‌تواند آن را کامل و دقیق بیان کند. در یخچال را بست و روی مبل نشست. صفحه‌ی کذایی روزنامه را باز کرد، در حالیکه آماده‌ی پذیرش هر حادثه‌ای، هر داستان چندش‌آور و ترسناکی بود:

«اشباح شیطنت‌آمیز: ماجرای ایندیاناپلیس» (۱)

ماجرا زمانی به طور رسمی آغاز شد که گزارش‌های ستوان جان اچ داکس (۲) از خانه‌ی جن‌زده‌ی بلوار نورث هاوک (۳) در شهر ایندیاناپلیس شکل جدی‌تری به خود گرفت. گزارش‌ها تا پیش از این مربوط می‌شد به مواردی از شنیده‌شدن سروصدای زیاد و صدای مشاجره در نیمه‌شب، چندین مورد مشاهده‌شدن دود زیادی که از دودکش این خانه بیرون می‌آمده، چندین مورد خون‌مردگی بی‌دلیل اعضای بدن اعضای این خانه و مواردی از گازگرفتگی، جای دندان و شکستگی‌های جزئی. وقتی پلیس شهر برای اولین بار در تاریخ هفتم مه امسال به این خانه مراجعه می‌کند و با اعضای خانه مصاحبه‌ها و بازجویی‌هایی را به عمل می‌آورد، مسأله‌ی خاصی دستگیرش نمی‌شود و پرونده بدون بازشدن به صورت رسمی در بایگانی اداره‌ی پلیس ایندیاناپلیس باقی می‌ماند.
خانم رنات بک (۴) به همراه مادرش لینا گمک (۵) و دختر نوجوانش اعضای این خانه‌ی سیصدساله هستند. به شهادت ستوان داکس زمانی که او برای اولین بار برای شروع دور جدید و جدی‌تری از این بازجویی‌ها بعد از گذشت یک ماه از اولین گزارش به خانه‌ی آنها پا می‌گذارد «هیچ‌چیز جز هیبت قدیمی و زشت و شیطانی این خانه» او را نمی‌ترساند.
در یکی از همین بازجویی ها که مربوط می‌شود به روز بیست و هشتم ژوئن، هنگامی که ستوان داکس همه‌ی اعضای خانه را در پذیرایی برای ترتیب‌دادن یک بازجویی دسته‌جمعی آماده می‌کند، ناگهان صدای ناله‌ی ترسناکی از طبقه‌ی بالای ساختمان شنیده می‌شود. ناله به مدت چند ثانیه به گونه‌ای که گویا حکایت از دردکشیدن موجود ناقص‌الخلقه‌ای داشته باشد ادامه پیدا می‌کند و سپس قطع می‌شود. ستوان داکس به گفته‌ی خودش به دلیل داشتن عارضه‌ی قلبی از بالارفتن از پله‌ها صرف نظر کرده و مأموریت تفحص در خانه را به روزهای بعد موکول می‌کند.

به گفته‌ی داکس در تاریخ سی آوریل او در آن لحظه خطر مرگ را برای خودش پیش‌بینی می‌کرده؛ به این دلیل که توانایی برخورد با چنین شرایط ترسناک و اغراق‌شده‌ای را نداشته. او پیش از این بارها از رئیس پلیس شهر ایندیاناپلیس تقاضای صرف نظر کردن از این مورد مشخص را کرده بوده که هربار مکالمه‌شان با ورود شخص خاص و مشکوکی به اتاق رئیسش - «دقیقاً در لحظاتی که نزدیک بود به نتیجه برسم...» - قطع می‌شده.

مأموریت تفحص و جستجو پس از تاخیر سه‌روزه در اول ماه بعد یعنی یکم جولای شروع می‌شود. ستوان داکس شب هنگام با گروه مجهزی از پلیس‌های مسلح به خانه‌ی خانم بک برای جستجو در فضای خانه می‌رود. به گفته‌ی وی حوالی نیمه‌شب گروه تفحص به صورت سرزده داخل خانه می‌شود و همه‌جا را از جمله اتاق زیر شیروانی و همچنین زیرزمین را - «که بسیار شیطانی و ترسناک و چندش‌آور بود» - از قلم نمی‌اندازند. پس از سه ساعت تفحص و جستجوی بی‌وقفه که به بیدارشدن اعضای خانه می‌انجامد، گروه پلیسی که همراه با ستوان داکس در محل حضور داشته‌اند با خنده‌ی تحقیرآمیزی به ستوان نگاه می‌کنند - «... خدای من! طوری که انگار عقلم پاره‌سنگ برداشته است» - و محل را ترک می‌کنند.

«هیچ‌کس در آن لحظه حرف مرا باور نداشت. حتی وقتی از اعضای خانه در مورد صحت ماجرا به دنبال تصدیق می‌گشتم جوابشان منفی بود... همان لعنتی‌ها بودند که وقتی به سؤالات من جواب می‌دادند با شروع‌شدن صدای ناله، صحبتشان به شکلی هیستریک و عصبی قطع شد. در آن لحظات نمی‌دانستم باید به چه چیزی دست یازم. تنها کسی که مرا از این انزوای ذهنی مصون نگاه می‌داشت ایمان به عیسی مسیح بود و تنها یاورم انجیل.»
(دوم جولای هزار و نهصد و چهل و دو - دفترچه‌ی یادداشت‌های روزانه‌ی ستوان داکس)

پس از آنکه یک هفته از ماجرای جست‌وجوی ناموفق شب هنگام در خانه‌ی مذکور می‌گذرد ستوان داکس این بار بدون مجوز و مدرک پلیس برای بازجویی و تنها برای گرفتن جوابش به خانه‌ی جن‌زده رجوع می‌کند. به گفته‌ی خانم بک پس از نیم ساعت صحبت در مورد چیزهای معمولی و روزمره ستوان داکس ناگهان و بدون دلیل سر جا خشکش می‌زند. سپس با هر سه نفر در مورد صدای ناله‌ای صحبت می‌کند که چند ثانیه‌ی پیش شنیده و گویی از حنجره‌ی موجودی غیر انسانی خارج می‌شود.

«... من قبلاً هم بارها گفته بودم. ما چنین صدایی نشنیدیم. او بار قبل که با گروهش به خانه‌ی ما آمده بود نیز چنین ادعایی می‌کرد. ما گذاشتیم تمام خانه را بگردند و آنها در نهایت چیزی پیدا نکردند. او نمی‌توانست آبروی چندین و چند ساله‌ی خانواده‌ی ما را بی‌جهت زیر سؤال ببرد. این اصلاً عادلانه نبود...»
(سیزدهم جولای هزار و نهصد و چهل و دو - مصاحبه‌ی رنات بک با تحریریه‌ی بخش حوادث همین روزنامه)

یه گفته‌ی خانم بک، داکس با کلت کمری مدل 1911 (۶) با ترس و لرز از پله‌ها بالا می‌رود و پس از یک دقیقه سکوت کامل صدای شلیک سه گلوله و صدای ناله‌ای که از ابتدای اولین شلیک تا انتهای آخرین شلیک درازا داشته شنیده می‌شود. خانم بک سریعاً به پلیس زنگ می‌زند و پلیس پس از چند دقیقه به محل حادثه می‌رسد. هنگامیکه نورمن ری دستیار ستوان داکس به اتاق محل تیراندازی می‌رسد، داکس را در حالیکه دو تیر به دو بازویش و یک تیر به مغزش اصابت کرده می‌یابد.

پزشک کالبدشکافی پرونده بعدها گزارش می‌دهد که سه تیری که به ستوان داکس خورده گلوله‌های کلت مدل 1911 یعنی همان اسلحه‌ای بوده‌اند که داکسِ بی‌جان در دستش بوده. پرونده‌ی خانه‌ی خانم بک پس از دو ماه بدون نتیجه بسته می‌شود.

«... آیا قضیه‌ی مرگ داکس توجیه‌پذیر است؟ آیا او صدای ناله‌ی خودش را هنگام تیرخوردن می‌شنیده؟ دانشمندان از سیستم مغناطیسی‌ای صحبت می‌کنند که طی آن در بعضی از قسمت‌های زمین افراد خاصی می‌توانند نشانه‌هایی از آینده را احساس کنند. آیا این یکی از همان موارد است؟ فکر می‌کنید این بازی بی‌سرانجام نتیجه‌ی مشکلات عصبی و روانی ستوان داکس بوده یا بازی دیوانه‌وار عده‌ای بیمار روانی و هیستریک؟ پس قضیه‌ی مردی را که هر بار مکالمه‌ی داکس با مافوقش را قطع می‌کرده چگونه توجیه می‌کنید؟...»

جیمز روزنامه را تا کرد و گوشه‌ای انداخت. سرش گیج می‌رفت و حالش بسیار بد بود. با خودش فکر می‌کرد که آخر این دنیای لعنتی چه جور جایی ست؟ در حالیکه ذهنش داشت در هزاران فکر ترسناک و چندش‌آور غور می‌کرد پلک‌هایش سنگین شد و خوابش گرفت. همه‌چیز داشت کم‌کم سیاه می‌شد که از بیرون خانه صدای استارت‌خوردن و حرکت ماشینی به گوش رسید.
این آخرین چیزی بود که او پیش از به‌خواب‌رفتن شنید...





۱- Indianapolis
۲- John .H Dux
۳- North hawk
۴- Renate Beck
۵- Lina Gemmecke
۶- M1911 pistol - Caliber .45
نظرات (۶)