Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مغز فسفر through the looking glass
آریا باقر
«ایستگاه» (through the looking glass)

نمای بسته از چشم بنزما. در این هنگام صدای گل مکانی را می‌شنویم.
صدای گل مکانی: راستش... به گمونم خیلی هم عجیب نیس. از هر سه نفر، پلیس کبری ۱۱ جلوی یه نفر رو می‌گیره و از ماشینش استفاده می‌کنه.

داخلی، ایستگاه مترو، روز (زمان حال)

-: از دید بنزما بسته‌ی غذا را می‌بینیم که در دست گل مکانی است.
بنزما همراه بقیه‌ی کسانی که دور گل مکانی حلقه زده‌اند ایستاده است. کوبایاشی با بهت دیگران را نگاه می‌کند. گل مکانی متوجه نگاه بنزما می‌شود.
گل مکانی: هی!... به چی داری نگاه می‌کنی؟
بنزما ناگهان به خودش می‌آید.
گل مکانی: با تو هستم... به چی داری نگاه می‌کنی؟
بنزما: ببین... ما تمام دیشب رو اینجا بودیم... هیچی هم نخوردیم...
گل مکانی: فکرشم نکنید... اگه اینا رو نرسونم، اخراج می‌شم.
عروه: متوجه نیستی؟... تو قرار نیست از اینجا بری...
گل مکانی: چرا... من به حرفاتون گوش نمی‌کنم... اگه از دست شما دیوونه‌ها سالم بمونم سوار قطار بعدی می‌شم.
عروه با خنده‌ای تمسخر‌آمیز سرش را تکان می‌دهد. کوبایاشی با بهت دیگران را نگاه می‌کند.
رز مریم: ببین.. من هم دلم نمی‌خواست اینو قبول کنم ولی چند ساعت که اینجا باشی متوجه می‌شی.
بنزما: ببینم... اصلاً دلت میاد بذاری یه زن حامله گرسنگی بکشه؟
گل مکانی: این که حامله نیس... بچه‌اش بغلشه (بقلشه؟)...
بنزما: حالا... هرچی... دلت میاد؟
گل مکانی: آره... این خانوم اگه خیلی اذیت میشه بره بیرون... ایناها... لابد چند ساعت باید اینجا باشم تا بفهمم که این راه خروج نیست.
همه به جایی که گل مکانی نشان می‌دهد، نگاه می‌کنند: ردیف پله‌هایی که به بالا می‌روند و در تاریکی محو می‌شوند. در چهره‌ی همه به جز عروه و گل مکانی می‌شود ترس را دید. کوبایاشی با بهت دیگران را نگاه می‌کند.
عروه: قضیه‌ی اونجا فرق می‌کنه...
گل مکانی: چه فرقی؟
عروه: چرا خودت نمی‌ری ببینی؟
گل مکانی: نه... نه... من همین‌جا منتظر قطار می‌مونم. شما می‌گین اینجا گیر افتادین... اگه اینطوره، چرا راه خروج رو امتحان نمی‌کنین؟... اصلاً چرا به کسی زنگ نمی‌زنین؟ لابد اینجا آنتن نمی‌ده...
عروه: درسته... و حقیقت اینه که ما به یه دلیلی اینجا آورده شده‌ایم.
گل مکانی : برو بابا...
عروه دوباره پوزخند می‌زند. گل مکانی پشت به دیگران می‌کند و به لبه‌ی سکو می‌رود و در انتظار قطار می‌ایستد. بنزما ناباورانه دست به کمر ایستاده است. رز مریم که انگار ناراحت شده است به گوشه‌ای می‌رود و می‌نشیند؛ و کوبایاشی به طرز مبهمی نگاهشان می‌کند.بنزما هم به گوشه‌ای می‌رود. همین‌طور که از دیگران دور می‌شود؛ به فکر فرو می‌رود.

قطع به:
داخلی، اتاق هتل، شب

بنزما بالای سر سیسه نشسته و خیره به او مانده است. ناگهان تصمیمی می‌گیرد و وحشت‌زده از جا بر می‌خیزد. سپس با زحمت فراوان، جسد ‌سیسه‌ را از زمین بلند می‌کند و روی بمب قرار می‌دهد.
بنزما: اوه خدای من!
آنقدر مستأصل (مصتأسل یا مثتأصل یا...؟) است که باز هم برای چند ثانیه خیره می‌ماند. بعد ناگهان تصمیم می‌گیرد از در خروجی فرار کند. برای لحظه‌ای خودش را در آینه می‌بیند و متوقف می‌شود. ما هم با زوم آرامی که به تصویرش در آینه می‌کنیم، کمی مکث می‌کنیم.

داخلی/خارجی، راهروی هتل و مکان‌های مختلف دیگر، شب/روز

-: پای سه نفر را می‌بینیم که با سرعت گام بر می‌دارند. نفر وسطی، عبای سفید پوشیده و نعلین به پا دارد.
-: جلوی در اتاق ‌بنزما، نمای دیگری از راهرو که در آن اثری از آن سه نفر نیست. تصویر شروع به لرزیدن می‌کند و رنگ‌ها و نورها کم‌کم جلوه‌ی خود را از دست می‌دهند. انگار که نقاشی باشند و روی گوشه‌ی دیوارها و لبه ها می‌شود اثر مداد را دید. همه چیز، نقاشی شده است. به شیوه‌ای که در کارتون‌های قدیمی والت‌دیزنی می‌دیدیم. ناگهان در اتاق باز می‌شود و بنزما سراسیمه بیرون می‌آید. او هم کارتونی شده و شکم بزرگش به شدت اغراق شده به نظر می‌رسد. او نگاهی به راهرو می‌اندازد و با سرعتی باورنکردنی به سمت انتهای راهرو می‌دود (لازم به تذکر نیست که سرعتش آنقدر زیاد است که ما به جای پایش دو دایره‌ی محو و سفید رنگ می‌بینیم که اصولاً غیر از این‌که ما را یاد چرخ می‌اندازند، این معنی را دارند که او خیلی سریع گام بر می‌دارد.) او از پله‌ها پایین می‌رود، و گلدان‌ها و سطل آشغال‌هایی که در مسیرش هستند به طرفی پرتاب می‌شوند. از لابی و در ورودی نیز می‌گذرد. در هنگام عبور از لابی از کنار یک پیش‌خدمت که یک سینی پر از لیوان و اینجور چیزها دارد می‌گذرد و بادش که به او می‌گیرد باعث می‌شود که او هم به سرعت دور خود بچرخد. وقتی که از چرخش می‌ایستد، می‌بینیم که دور خودش، مثل دستمالی که چلانده باشند، پیچیده؛ ولی سینی را که با دست بالا نگه داشته است، سالم مانده است.
-: بیرون هتل. بنزما خارج می‌شود، یک راست می‌رود داخل یک تاکسی و تاکسی هم با سرعت راه می‌افتد.
-: بندر. تاکسی با همان سرعت قبل یک‌راست می‌رود داخل یک کشتی. کشتی با سرعت راه می‌افتد.
-: تصویر کره‌ی زمین که از یک جایش که یک نقطه‌ی قرمز وجود دارد، یک سری خط‌چین به یک جای دیگر که یک نقطه‌ی قرمز دیگر است، کشیده می‌شود.
-: بندر. کشتی با سرعت پهلو می‌گیرد و بنزما با یک موتور از آن بیرون می‌آید. و با سرعت می‌رود داخل یک هواپیما و هوایما هم (با سرعت) پرواز می‌کند.
-: باز هم، تصویر کره‌ی زمین که از یک جایش که یک نقطه‌ی قرمز وجود دارد، یک سری خط‌چین به یک جای دیگر که یک نقطه‌ی قرمز دیگر است، کشیده می‌شود.
-: هواپیما به زمین می‌نشیند، و بنزما همان‌طور دوان‌دوان، از آن پیاده می‌شود و سوار یک قطار می‌شود.
-: ایستگاه (همان‌جایی که در زمان حال در آن هستیم). دوباره تصویر می‌لرزد و این‌بار، همه‌چیز از حالت کارتونی در می‌آید. قطار می‌ایستد و بنزما نفس‌نفس‌زنان پیاده می‌شود. می‌بینیم که به جز گل مکانی دیگران قبل از او این‌جا بوده‌اند.
-: چند تصویر که در هم دیزالو می‌شوند: دیگران دور بنزما حلقه می‌زنند/ عروه که صدایش را نمی‌شنویم، شروع به حرف‌زدن می‌کند/ هر کسی گوشه‌ای از ایستگاه نشسته است/ باز هم هر کسی گوشه‌ای نشسته ولی با تغییر جاها/ رزمریم نوزادش را تکان‌تکان می‌دهد/ کوبایاشی با رادیویش ور می‌رود/ و در آخر...
بنزما به دنبال قطاری که از ایستگاه رد می‌شود می‌دود؛ ولی قطار نمی‌ایستد. او ناباورانه به تونل تاریک و خالی مترو خیره مانده است و نفس‌نفس می‌زند. عروه به او نزدیک می‌شود.
عروه: من عذر می‌خوام ولی یه چیزی رو باید بهت بگم... راستش... فکر کنم، تو به زودی بمیری... در واقع مرگ تو رو تا اینجا تعقیب کرده و من می‌تونم اونو روی شونه‌ی چپت ببینم.
بنزما ناباورانه او را نگاه می‌کند و بعد نگاهش منوجه تصویر خودش می‌شود که در یکی از شیشه‌های خاک‌گرفته‌ی تبلیغاتی ایستگاه منعکس شده است. هاله‌ای روی شانه‌ی چپ اوست، که شاید اثر خاک روی شیشه باشد. ما به آرامی روی تصویرش در شیشه، زوم می‌کنیم. ناگهان صدای سوتی کرکننده، از رادیوی کوبایاشی بلند می‌شود و بنزما هم یکهو شروع به جیغ‌کشیدن می‌کند. صدای گریه‌ی بچه‌ی رزمریم هم بلند می‌شود. در این هنگام صدای دیگری را می‌شنویم که شاید صدای قطاری باشد، که می‌آید و می‌ایستد و می‌رود و صدای مردی که فریاد می‌زند: «نه!». ما در تمام این مدت روی تصویر بنزما مانده‌ایم. اما حالا کمی عقب می‌آییم و عروه را هم کنار او می‌بینیم.
عروه: بسه بابا.. کر شدیم.
بنزما همچنان جیغ می‌کشد.
عروه: خفه شو!... مگه نمی‌بینی؟... یه تازه‌وارد داریم...
بنزما به یکباره ساکت و آرام می‌شود. او گل مکانی را می‌بیند که مات و مبهوت با کیسه‌ای در دستش، روبه‌روی او ایستاده است.

... ادامه دارد...

نظرات (۵)