Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
تابستان خود را چگونه گذراندید قسمت چهارم از مجموعه‌ی «چی چی می‌گی؟»
اديب فروتن
قسمت چهارم: مدل ساده

در خانه‌ی هاشمی هر‌کس مشغول کاری بود. زهرا در دفترچه‌ی خاطراتش چیزهایی یادداشت می‌کرد. آوا داشت تلفنی با هوشنگ صحبت می‌کرد و به او می‌گفت که تعریفت از عشق چیست؟ خانم هاشمی هم در حال ساخت یک وسیله‌ی با ارزش با استفاده از لوازم دور‌ ریز و بدرد‌نخور بود. او قبلاً هم موفق شده بود با استفاده از چوب‌های بستنی‌ای که جمع کرده بود یک جا‌صابونی درست ‌کند تا دیگر نیازی به تهیه‌ی آن از بازار نباشد. پدربزرگ در گو‌شه‌ای از اتاق برای آرمان راجع به نحوه‌ی صحیح گذراندن اوقات فراغت صحبت می‌کرد. مادربزرگ هم طبق معمول در حال ترجمه‌ی چند جمله‌ی مشکل از کتاب زیان زهرا بود. با توجه به نزدیک‌شدن فصل امتحانات کار مادربزرگ هم رفته‌رفته سنگین‌تر می‌شد:

آن یک پنجره است.
این یک قلم است.
وجود دارد یک پنجره در کنار آن قلم.

زهرا که خیلی حوصله‌اش سر رفته بود به آرمان پیشنهاد داد با هم سگا بازی کنند. آن‌ها دستگاه را از انباری بیرون آوردند و شروع به بازی کردند. یک بازی ماشینی بود که در دور اول آرمان زهرا را شکست داد. ولی زهرا بلافاصله گفت: «من بازی اصلیم را نکردم». آرمان هم کمی عصبانی شد و پیشنهاد داد یک دور دیگر بازی کنند تا معلوم شود دفعه‌ی قبل هم زهرا بازی اصلی‌اش را کرده است. اما درست در همین موقع بود که دستگاه داغ‌ کرد و خانم هاشمی به آن‌ها تذکر داد. دستگاه را دوباره جمع کردند و در جعبه‌اش گذاشتند تا هر وقت سرد شد دوباره بتوانند از آن استفاده کنند. سپس خانم هاشمی که کارش تمام شده بود پیشنهاد همکاری برای شستن ظرف‌های نهار ظهر را مطرح کرد.

خانم هاشمی نیمی از لیوان را شست و به آوا داد. آوا نیمه‌ی دیگر لیوان را شست و آن را به زهرا سپرد. زهرا نیمه‌ای که خانم هاشمی شسته بود را آب کشید و به دست آرمان داد. آرمان هم نیمه‌ی دیگر لیوان را آب کشید و به مادربزرگ داد تا آن را خشک کند.

آقای هاشمی که یک کارمند بسیار ساده است مانند همیشه خوش‌خبر بود. او بعد از جفت‌کردن کفش‌ها پا بر روی موکت سیاه خانه گذاشت، در حالی که بارفیکسی زیبا در دستانش می‌درخشید. دو لاستیک سبز‌ رنگ در دو طرف میله‌ی اصلی نظر همه را به خود جلب کرد. بر روی میله‌ی بارفیکس برچسبی وجود داشت که بر روی آن عدد ۱۷۰۰ دیده ‌می‌شد. بی‌شک در آن زمان هیچ‌کس معنای این عدد شوم را نمی‌دانست. در واقع مسئله‌ای که باعث شد هیچکس توجه لازم را به بارفیکس و مسائل پیرامون آن نکند تغییر چهره‌ی قابل توجه آقای هاشمی بود. زهرا به سرعت تشخیص داد که آقای هاشمی از آرایشگاه می‌آید و با تیز‌هوشی خاص خود سؤالی را مطرح کرد: «از آقای آرایشگر خواستی تا چه مدلی را برای موهایت بزند؟» آقای هاشمی هم فوراً پاسخ داد: «مدل ساده». این شد که همه به اتفاق از آقای هاشمی خواستند تا ماشین اصلاح‌کنی را از انبار بیرون بیاورد و موهای همه را مدل ساده بزند.

کار موهای آوا و آرمان تمام شده بود. آقای هاشمی مشغول انجام تنظیم نهایی موهای پدربزرگ بود. آوا در حال گرفتن ناخن بود و آرمان هم در گوشه‌ای از اتاق به خواب رفته بود. بقیه پشت سر پدربزرگ در صف ایستاده بودند و بدون اینکه یکدیگر را هل دهند -البته به جز چند مورد جزئی، آن هم نا‌خواسته- منتظر فرارسیدن نوبتشان بودند. ناگهان آرمان چنان سراسیمه از خواب پرید که در کمتر از چند ثانیه همه دورش جمع شدند. گویا آرمان خواب معلم مدرسه‌اشان را دیده بود.

«برای چی‌چی نخواندی؟ چهار روز تعطیل بودی چی کار می‌کردی؟ وقت هم که داشتی بخوانی. چرا نخواندی؟ نکنه یادت رفته؟ چطور یادت نمی‌رود ناهار بخوری؟ چهار روز تعطیلی چی کار می‌کردی؟ بله خواندی ولی چی؟ آواز خواندی. اگر چهار روز تعطیل نبودی دلم نمی‌سوخت. شما چهار روز کامل تعطیل بودی. سه‌شنبه را از ظهر داشتی تا شب. چهار‌شنبه و پنج‌شنبه و جمعه را هم کامل داشتی. شنبه هم از صبح بوده تا ظهر. پس وقت بوده. شما خودت نخواستی. به چه علت نخواندی؟ دلیلی که نخواندی را برای بچه‌ها بگو ببینیم چی‌چی بوده. با توجه به اینکه وقت هم داشتی».
حال آرمان هیچ خوب نبود.

ادامه دارد...
نظرات (۱۳)