pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
عجیب‌تر از عجیب فصل اول - قسمت اول: Avenger
فرانک ادواردز
جیمز به کجا می‌رفت؟

خلبان جوان هواپیمای جنگی اونجر که اکنون هفته ها می شد که به دلیل نامعلومی در خانه اش به سر می برد بدون وقفه دست به کار شده بود و حالا در بزرگراه خروجی بوستون در حال حرکت بود. با دست راستش فرمان را حرکت می داد و دست چپش را در موهای لخت و خرمایی اش فرو کرده بود. پریشان از این که چه پیش خواهد آمد؛ بر سر خودش. بر سر دنیا. لحظه ها بی درنگ می رفتند و او حس می کرد که با هر حرکت عقربه ی ثانیه شمار قدمی فراتر به کنه حقیقت می پیماید. دلیلی برای عجله کردن نداشت. شکیبایی و صبر بخشی از معامله بود. گذر از تمام این افکار یک دقیقه بیشتر طول نکشید.

(از اینجا به بعد تا مدتی روی تصویر، اسامی سازندگان می آید). به فرانسیس فکر می کرد. به این که حالا معلوم نبود باید چند روز او را تنها می گذاشت به امان خودش؛ دختر حساس لهستانی تبار. محض رضای خدا چه بر سر کشور او آمده بود؟ هیچ چیز، هیچ چیز با هم جور در نمی آمد. هیچ چیز درست نبود. اما همه چیز گویای این حقیقت بود که زمین اکنون نفرین شده بود. شاید نیروی عجیبی آن را تحت کنترل داشت. نیرویی که نه روح بلند جیمز و نه هیچ کس دیگر یارای مقابله با آن را نداشت. (اسم نویسنده و کارگردان به عنوان آخرین شخص سازندگان مجموعه روی صفحه می آید و تیتراژ در اینجا به پایان می رسد.)

جیمز غرق در افکارش بود که ناگهان صدای بوق ممتدی شوکه اش کرد. حالتی همچون حمله ی عصبی وجودش را فراگرفت. سپس نماهایی از جلوی چشمش به این ترتیب گذشتند، نماهایی که خیلی سریع با صدای آژیر اعلام خطر هواپیمای بمب افکن گرومن* به هم قطع می شدند: تصویری سیاه و سفید از یک فروند هواپیمای اونجر در آشیانه اش در حالیکه خلبانی در حال سوار شدن بر آن بود و به دوربین می خندید ... بمب اتمی ای که منفجر شده بود ... موج هایی که صبحدم بر کنار ساحل میامی جسدی بی جان را حمل می کردند... چهار فروند اونجر که بر روی دریا در حال پرواز بودند... شخصی در برج مراقبت فرودگاه میامی که در حال برقراری تماس بود... تکه ای از دماغه ی هواپیمایی نامشخص در دریا، نیمه‌شب... (نمای آخر به سفید و سپس به تصویر جیمز در پشت فرمان فید می‌شود)

جیمز به خودش آمد. صدای بوق از داخل ماشین بود. نگاهی به عقربه ها انداخت. بنزین تمام کرده بود. کفری شد و با کف دستش روی فرمان کوبید و حرف زشتی به زبان آورد. روی ترمز زد و بلافاصله نقشه را از توی داشبورد درآورد و آن را باز کرد. آنطور که نقشه می گفت، تا اولین پمپ بنزین مسیر زیادی مانده بود. دلش را به دریا زد و تصمیم گرفت تا جایی که می تواند برود و اگر به جایی نرسید پیاده شود و از ماشین های توی جاده بنزین بگیرد.

در کمال نا امیدی یک کیلومتر دیگر به مسیرش ادامه داد. پیچی را گذراند. باورش نمی شد... حدود دویست متر جلو تر از پیچ، پمپ بنزین محلی ای را دید که تنها یک مخزن بنزین داشت. محض رضای خدا همان هم کافی بود. بله. البته که بود. اما نقشه پمپ بنزین را نشان نمی داد، پس چه طور؟...
ماشین اش را گوشه ای پارک کرد و پیاده شد. کمی آنطرف تر از مخزن بنزین مرد سیاه پوستی با لباس سرهمی آبی ماشینش را زیر تیغ آفتاب می شست و برق می انداخت. لباس مرد سیاه پوست فوق العاده تمیز می نمود. آنطور که از یک مسئول پمپ بنزین محلی یا یک مکانیک کاملا دور از انتظار بود. جیمز نگاهی کنجکاوانه به اطراف انداخت. خانه ای کوچک در پشت پمپ بنزین قرار داشت. بالا، روی سقف شیروانی اش صلیب برنجی و کهنه ای خودنمایی می کرد. به نظر می آمد خانه ای بسیار قدیمی باشد.
کمی جلوتر رفت. سرش را خاراند. منتظر موقعیتی بود تا نظر مرد سیاه چرده را به سمت خودش جلب کند اما مرد، کاملا سرگرم کار خودش بود. برای او انگار جیمز اصلا وجود نداشت.

- هی!...
سیاه پوست دوست داشتنی در حالیکه همانطور مثل قبل سرگرم کار خودش بود جواب داد :
- سلام. خوش اومدی...
مکثی برقرار شد. نه چندان طولانی. ادامه داد:
- پس بنزین تموم کردی.
طوری صحبت می کرد که انگار مدت ها منتظر آمدن جیمز باشد.
- خیله خب. برو تو برای خودت یه نوشیدنی درست کن تا ماشینتو رو به راه کنم... تو خسته ای. آره، حسابی عرق کردی. نور جهان** امروز بهمون سخت گرفته...

رویش را به جیمز کرد و خندید. دو ردیف دندان از میان چهره ی شبقگونش بیرون زد. هیچ چیز تهدید کننده ای در چهره اش نبود. برعکس، رفتاری دوستانه داشت. جیمز دلیلی ندید که به او اعتماد نکند. تصمیم گرفت به خانه برود و استراحتی بکند. بار دیگر صلیب برنجی را دید که زیر نور آفتاب برق می زد. می خواست به خانه داخل شود که چشمش به روزنامه ای جلوی در افتاد. تاریخ همان روز؛ هفدهم جولای. بازش کرد و تیترها را از نظر گذراند. دو صفحه ی اول اختصاص داشت به وقایع جنگ جهانی و آغاز نبردی که برای بازپس گرفتن استالینگراد از نازی ها در شوروی شروع شده بود. علاوه بر آنچه که از خبرها می دانست چیز جدیدی در آن ندید. صفحات مختلف را نگاه کرد. همه مثل روزهای قبل بودند.
همان طور مشغول وارسی اخبار بود که ناگهان در قسمت حوادث تیتری نظرش را جلب کرد:
«اشباح شیطنت آمیز: ماجرای ایندیاناپولیس»


* : Grumman TBF Avenger
** : این عبارت اشاره ایست به کتاب مکاشفات یوحنا، فصل هشتم. آنگاه که عیسی مسیح رو به مردم می گوید : «من نور جهان هستم، کسی که از من پیروی کند در تاریکی سرگردان نخواهد شد بلکه نور حیات خواهد داشت.»



نظرات (۴)