pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی کثافت بی‌شعور؛ دیوانه
طوفان موسوی
پسربچه‌ی همسایه‌ی ما مریض است. یعنی کم دارد. قسم می‌خورم که دیوانه است. به خدا دیوانه است. شب‌ها پشت در اتاق من ظاهر می‌شود و آهسته در می‌زند، تا وقتی جواب‌اش را ندهم ول‌کن نیست. بارها خواسته‌ام این موضوع را با پدر و مادرش در میان بگذارم، ولی احتیاج به مدرک دارم. کدام پدر و مادری همچین چیزی را در مورد فرزندشان قبول می‌کنند؟ "سلام آقای همسایه، پسرتان شب‌ها وقتی شما خواب تشریف دارید وارد خانه‌ی ما می‌شود و در اتاق مرا می‌زند! لطفا از این به بعد حواس‌تان بیشتر بهش باشد"! خندیدن که هیچ، احتمالا کارمان به دعوا بکشد. زن و مرد همسایه‌ی ما البته آدم‌های منطقی و حتی مهربانی هستند. پسرشان را هم خیلی دوست دارند. یعنی جدا فکر می‌کنم به داشتن‌اش افتخار می‌کنند. یادم هست یک‌بار با لبخند دوستانه‌ای که بر چهره داشتم، اسم بهترین دوست‌اش را پرسیدم. چشمانش را گرد کرد و انگار که خصوصی‌ترین سوال دنیا را از او پرسیده‌اند، ‌پاسخ داد که جواب این سوال به من مربوط نیست. فکر می‌کنید در آن وضعیت مادرش چه کار کرد؟ با غروری که از یک زن خانه‌دار انتظار می‌رود پسرش را تحسین کرد و از من خواست که سوال‌های این‌چنینی نپرسم، چون "پسر من با بقیه بچه‌ها فرق می‌کنه"! بله پسر شما با بقیه بچه‌ها فرق می‌کند. فرق‌اش هم این است که دیوانه است. شب‌ها پشت درِ اتاق‌ام سوال‌های مسخره می‌پرسد.

"به نظر تو مادرم امروز شبیه چه حیوانی شده بود؟ چون دیدم زیاد نگاهش می‌کردی می‌پرسم"، "حیوان مورد علاقه تو چیست؟"، "دوست داشتی جای کدام حیوان بودی برای شکار مادرم؟". بعضی شب‌ها سعی می‌کند قراردادی را با من امضا کند: "یک چشمت را به من بده در عوض سرِ پدرم را تحویل بگیر"، "سه دروغ بزرگ را در مورد خودت فاش کن، ‌لبخند مادرم برای تو"، برگه را از زیر در می‌فرستد و می‌خواهد که امضا کنم. هیچ‌وقت امضا نکرده‌ام، مگر دیوانه‌ام؟ فکر نکنید دارم از پسربچه‌ی مودب و عاقلی حرف می‌زنم، که موجبات حسادتِ هم‌سن‌و‌سال‌ها و اطرافیانش را فراهم می‌کند؛ به هیچ‌وجه. او خطرناک است. کدام بچه‌ای را دیده‌اید که از مهدکودک اخراج شده باشد؟ اما او شده. مربیِ از همه جا بی‌خبر روی پوست بچه‌های مهد، آثار سوختگی پیدا می‌کند و شهادت بعضی از بچه‌ها و کبریت‌هایی که توی جیب‌اش پیدا می‌کنند، کار را به صحبت با پدر ومادر هم نمی‌کشاند؛ بی‌معطلی اخراجش می‌کنند. جالب است، پدر و مادرش نمی‌خواهند قبول کنند که پسرشان روانی است و احتیاج به یک دکتر روان‌کاو دارد. گاهی فکر می‌کنم آنها هم دیوانه‌اند. با این حال ترجیح می‌دهم پسر را دیوانه‌ی واقعی بدانم.

یک روز تصمیم گرفتم حقیقت را به زن و مرد همسایه‌مان بگویم، باید همه چیز را درمورد پسرشان می‌گفتم. این‌طوری از شر مزاحمت‌های شبانه خلاص می‌شدم. مهم نبود اگر دیوانه می‌خواندنم. ترسِ ناشی از قراردادها و امضاکردن‌ها بیشتر از تهمت دیگران بود.
با پدرش صحبت کردم. گفتم که می‌خواهم به منزل‌شان بروم و درباره پسرشان با هم حرف بزنیم. درخواست غیرمنتظره‌ای بود، اما ترسی که هنگام حرف‌زدن در چهره داشتم، باعث شد مرد همسایه بعد از این‌که به آرامش دعوت‌ام کرد، درخواست‌ام را بپذیرد.

حرف‌هایم را بارها با خود تمرین کردم تا آمادگی کاملْ برای گفتن چنین موضوع عجیبی را داشته باشم. نزدیک‌های نیمه‌شب پشت در خانه‌شان بودم. زنگ زدم و منتظر ایستادم. مرد در را باز کرد و با گرمیْ سلام و احوال‌پرسی کردیم. وقتی وارد خانه شدم، احساس کردم وارد خانه‌ی خودم شده‌ام. شباهت عجیبی به خانه‌مان داشت. وسایل خانه کپی‌ای از وسایل خانه ما بود. حتی سلیقه چیدن‌شان هم با هم تفاوت نداشت. انگار فقط آدم‌های دو خانه عوض شده بودند. با این‌که دیروقت بود ولی هیچ نشانی از خستگی و خواب‌آلودگی در چهره زن و مرد دیده نمی‌شد. سرحال، لبخند بر لب، صمیمی و گرم. نمی‌خواستم خیلی وقت‌شان را بگیرم و بیشتر از آن منتظرشان بگذارم. پس شروع کردم با صدای آرام (چون آن دیوانه‌ی ستمگر در خانه خواب بود) و با آرامش از مزاحمت‌های پسرشان صحبت‌کردن. همه‌ی مقدمه‌چینی‌ها و جزئیات حرف‌هایم را نمی‌خواهم برای‌تان تکرار کنم، فقط این را بگویم که بعد از نزدیک به دو ساعت بحثی که با جواب‌های منطقی آن زن و مرد، سراسرش آرامش بود و لبخند، و البته همان‌طور که پیش‌بینی کرده بودم با تهمت‌زدن به من، پایان یافت. زن دیوانه به من پیشنهاد کرد نزد روان‌پزشک بروم و با بی‌شرمی، آدرس یک دکتر خوب را هم معرفی کرد. مشکل بزرگی که در طول تاریخْ گریبان خیلی‌ها را گرفته و خدا می‌داند تا کی می‌خواهد ادامه پیدا کند، من را هم مورد حمله‌ی خودش قرار داده بود: حرف‌ام را باور نمی‌کردند.

"پسر ما شاید کمی بازیگوش باشد ولی دیگر شبح نیست..."، "من به شما تذکر داده‌ام که بچه‌ی من یک بچه‌ی معمولی نیست. حتما حرفی بهش زده‌اید و او هم جواب‌تان را داده، حالا می‌خواهید این‌طوری تلافی کنید"، "نمی‌دانم، واقعا نمی‌دانم به شما چه باید گفت. حرف‌تان واقعا عجیب است، ها ها ها..."، "خودتان خنده‌تان نمی‌گیرد؟"، "بچه‌ی من شب‌ها از رختخوابش هم بیرون نمی‌آید، بعد شما چطور می‌گویید پشت در اتاق من ظاهر می‌شود؟"، "مهد کودک؟ فکر بچه‌ی من واقعا ذهن شما را مشغول کرده. اتفاق مهدکودک یک تصادف بود. ما قرار است به زودی جای بهتری ثبت‌نامش کنیم. آنجا واقعا بچه‌های بی‌ادبی داشت و آن تهمت را هم آنها به پسر من زدند"، "اگر با حرف‌هایش شما را آزرده کرده، یا نمی‌دانم، اگر از دستش عصبانی هستید ما از شما عذرخواهی می‌کنیم. قبول داریم که گاهی شیطنت‌هایی می‌کند، اما بچه‌ست و شیطنت‌هایش طبیعی".

جمله‌ی آخر زن با دیواره‌های کاسه سرم برخورد کرد و صدای‌اش سه مرتبه توی سرم پیچید. انرژی‌ای وارد بدن‌ام شد که با آن می‌توانستم سرِ مردی که رو-به-‌روی‌ام نشسته بود را ببرم. یا با کارد میوه‌خوری‌ای که برای پذیرایی کنارِ میوه‌ها گذاشته بودند، لب‌های زن را وقتی می‌خندید از جا دربیاورم. خودم را شکل گرگی دیدم که حمله‌کردن و دریدن جزو طبیعت‌اش است و برای زنده‌ماندن، باید طعمه‌اش را پاره‌پاره کند تا راحت‌تر آن را بخورد. می‌توانستم همان‌جا آن‌ها را بکشم و مثل یک قهرمان خودم را به پلیس معرفی کنم. اما با کشتن آنها همه چیز به زودی تمام می‌شد و روحیه‌ی انتقا‌م‌جوی من خواستار زجردادن آنها شده بود. هیجان ناشی از انتقام جای خودش را میان تفکراتم پیدا کرده بود و تشخیص‌اش برای‌ام غیرممکن. در لحظه‌هایی که چند ثانیه بیشتر طول نکشید، و من با تعجب به آنها نگاه می‌کردم، احساس کردم افکارم نظم و جهت خودشان را پیدا کرده‌اند. فکری به ذهنم رسید که از طریق آن می‌توانستم طبیعت حیوانی‌ام را آزاد کنم. مودب‌تر از همیشه و با عقلانیتی کم‌نظیر، خودم را دست‌انداختم و پیشنهاد زن را برای مراجعه به روان‌پزشک قبول کردم. به‌خاطر حرف‌های عجیب‌ام عذرخواهی کردم و بعد از گفتن یک شب‌به‌خیر دوستانه از آن خانه خارج شدم.
با اینکه آرامش را در ظاهرم حدس می‌زدم، ‌اما درونم را آتش هیجان فرا گرفته بود. وارد خانه شدم و خودم را به اتاقم رساندم. مثل کودکی که در انتظار بازشدن هدیه‌ای‌ست، سر از پا نمی‌شناختم و منتظر بودم صدای در اتاق‌ام را بشنوم. دقایقی به راه‌فتن در اتاق‌ام گذشت و بالاخره صدای آرام در زدنش را شنیدم. بله خودش بود. شبح مزاحم. شیطان طبیعی. دیوانه‌ی معصوم. زن و مرد احمق باید اینجا بودند، تا ببینم باز هم می‌توانستند به حرف‌های‌ام بخندند؟ پسربچه قرارداد جدید آورده بود. با اشتیاق نزدیک در رفتم و خم شدم. وقتی برگه را می‌گرفتم، سوز شدیدی را پشتِ در احساس کردم. طوری‌که وقتی بلند شدم، قسمت بیرون رفته‌ی دستم، برای چند ثانیه بی‌حس شده بود. به‌هرحال، او شروع کرد توضیحات مربوط به قرارداد را با صدایی پایین‌تر از حد معمول برایم تکرار کردن.
"در یک چاه پر از کود انسانی کاشته می‌شوی. به تو آب داده می‌شود تا رشد کنی و بزرگ شوی. در عوض، پدرم برای همیشه ناپدید می‌شود و مادرم برای همیشه در اختیار تو قرار می‌گیرد"، "روبه‌روی تو یک عمارت قدیمی‌ست و مادرم در بالاترین طبقه آن عمارت قرار دارد. رشد می‌کنی تا به آخرین طبقه که رسیدی می‌توانی مادرم را..."، "...برای اطمینان، قبل از کاشته‌شدن تو، پدر من ناپدید می‌شود تا با خیالی آسوده به رشدت ادامه دهی"، "شاید فکر کنی قرارداد منصفانه‌ای نیست، و هر وقت چنین فکری کردی به لذت انتقام و زجردادن زنی که همیشه در اختیار تو خواهد بود فکر کن..."
اشتباه می‌کرد، من اصلا با منصفانه‌بودن یا نبودن قرارداد کاری نداشتم. بدون معطلی امضا کردم.
اطرافم را سیاهی فرا گرفت. وسایل اتاق یکی بعد از دیگری تغییر شکل دادند و همه تبدیل به توده‌ای قهوه‌ای‌رنگ -با بویی فوق‌العاده آزاردهنده- شدند. بالای سرم دریچه‌ای که نوری طبیعی از آن می‌تابید را می‌دیدم. فاصله زیادی با آن نداشتم، شاید فقط چند سانتی‌متر. حیوانی که چثه یک سگ تنومند را داشت بالای سرم رسید و یک پایش را بالا برد. آبیاریِ بی‌نظیری بود. تکان خوردم و از گودال سیاه بیرون آمدم. برجی چند طبقه، با معماری بسیار قدیمی (شاید قدیمی‌تر از تاریخ) را مقابلم دیدم. اطراف‌م بیشتر شبیه دشتی پر از گل و گیاه قهوه‌ای بود، تا یک بیابان. دوباره آن حیوان را دیدم که نزدیکم شد. بزرگ‌تر و تنومندتر از قبل بالای سرم قرار گرفت، کاری که قبلا کرده بود را تکرار کرد. توقفی روی من می‌کرد و رد می‌شد... تکان خوردم... رشد کردم... حیوان بزرگ‌تر شد... بالای سرم بود... پایش را بالا برد... رشدم لحظه به لحظه بیشتر می‌شد... حیوان هم بزرگ‌تر و ترسناک‌تر... هیئتی هیولایی به خود گرفت... پاهایش را بلند کرد... داشتم حسابی قد می‌کشیدم... سایه‌اش روی سرم بود... به خوبی آبیاری‌ام می‌کرد... به بالای برج نزدیک شده بودم... دیگر چیزی نمانده بود... هیولا برای آخرین‌بار بالای سرم قرار گرفت... یک حرکت سریع از پاهایش، و رشد من کامل شد!
فاصله‌ام با چاه آنقدر زیاد شده بود که اگر رد خودم را می‌گرفتم، فقط می‌توانستم مکان تقریبی‌اش را حدس بزنم. زنی را دیدم که اصلا شباهتی به زن همسایه‌مان نداشت. شاید هم خودش بود نمی‌دانم. احساس کردم چیزها برایم قابل تشخیص نیستند، شعورم داشت پاک از دست می‌رفت. ناخودآگاه داشتم به زن نزدیک می‌شدم. ذوق‌زدگی‌ام به ترس تبدیل شد، خنده‌ام گرفته بود. بلند فریاد زدم، "قرارداد فسخ... نمی‌خواهم... زن و مرد را می‌کشم... من را از این جهنم نجات بده"، فریاد می‌زدم و لحظه به لحظه به زن نزدیک‌تر می‌شدم. بلندتر فریاد زدم. قول دادم. قسم خوردم. دیگر فاصله‌ای میان من و زن نبود. نگاهم کرد و چشم‌هایش را بست. هیولا ظاهر شد. خدایا شکرت! بالای سرم قرار گرفت و انقدر آبیاری‌ام کرد، که از آن پنجره جهنمی تا نقطه‌ای نامعلوم در آسمان اوج گرفتم.

روی زمین اتاقم به هوش آمدم. به هر زحمتی بود سر پا ایستادم و از خانه خارج شدم. پشت در خانه‌ی همسایه‌مان رسیدم و در را محکم کوبیدم. مرد خواب‌آلود در را باز کرد و خواست لبخند همیشگی‌اش را تحویلم بدهد، که هولش دادم و وارد خانه شدم. سراسیمه دنبال چاقویی مناسب کارم در آشپزخانه گشتم. چاقوی بزرگ را پیدا کردم. ریش‌سفید چاقوها، برّنده‌ترین‌شان، ساتوری بود برای خودش. زن آشفته از اتاق بیرون آمد. به هیچ‌کدام فرصت حرف‌زدن ندادم؛ سر مرد. قلب و صورت زن.
اگر می‌خواهید آدمی را بدون تمرین و پشتکار، حرفه‌ای‌اش کنید، او را در مخمصه قرار دهید. درست مثل من. آدم کشتن سخت است ولی نه در هر شرایطی. امیدوارم به من حق دهید که باید کار پسربچه را هم همان‌جا تمام می کردم، اما کمک بزرگی که در آن جهنم قهوه‌ای‌رنگ کرده بود را نمی‌توانستم نادیده بگیرم.
وقتی به طرف تلفن رفتم تا با پلیس در مورد قتلی که مرتکب شده بودم صحبت کنم، متوجه شدم پسربچه همه چیز را دیده. گوشه‌ای از خانه ایستاده بود، و من چون در کشتن زن و مرد عجله داشتم او را ندیده بودم. ساکت و آرام نگاهم می‌کرد. زمان زیادی طول نکشید که مامورها رسیدند و با هم به اداره پلیس رفتیم.

من تا ساعاتی دیگر به جرم قتل عمد اعدام خواهم شد. پسربچه‌ای را یتیم کرده‌ام و از این بابت خیلی خوشحالم. اما چند روزی‌ست خبر خوشحال‌کننده‌تری را در مورد او شنیده‌ام. می‌گویند حالش بد است و دیوانه شده. احتمال می‌دهم صحنه‌های معرکه‌ای که جلوی چشم‌هایش به نمایش گذاشته‌ام، حسابی تاثیرگذار از آب درآمده‌اند. آرزو می‌کنم آنقدر هذیان بگوید و در تب بسوزد تا بمیرد، چون من هنوز از او تشکر نکرده‌ام. چه جایی بهتر از دنیای پس از مرگ برای تشکرکردن سراغ دارید؟
نظرات (۱۱)