Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
تابستان خود را چگونه گذراندید قسمت سوم از مجموعه‌ی «چی چی می‌گی؟»
اديب فروتن
قسمت سوم: پارک محله‌‌ای شکوفه

راستش با وجود اینکه در خانواده‌ی آقای هاشمی همه بی‌تاب بودند که قضیه را از دهان زهرا بشنوند، اما قبل از آن لازم بود چند تذکر داده شود. اولین تذکر را خانم هاشمی به زهرا داد: «کفش‌هایت را درست جفت نکردی». خانواده‌ی هاشمی روی جفت‌بودن صحیح کفش‌ها کمی حساس بودند. درست است که زهرا قبل از ورود به خانه کفش‌هایش را جفت کرده بود، اما این جفت‌کردن کجا و آن جفت‌کردن ایده‌آل خانواده‌ی هاشمی کجا. سپس آقای هاشمی رشته‌ی کلام را در دست گرفت و توضیح داد که این طور وارد‌شدن‌ها و خبر‌آوردن‌های ناگهانی شگون ندارد و می‌توان همین کار را با آرامش بیشتری انجام داد. از آنجا هم بحث را کشاند به لزوم اتحاد اعضای خانواده و مقایِسه‌ی آن با اتحاد مورچه‌ها. بالاخره همین که زهرا خواست صحبت‌هایش را آغاز کند مادربزرگ اعلام کرد که پاهایش مور‌مور شده است. او از زهرا خواست صحبت‌هایش را کمی با تأخیر آغاز کند تا بتواند تمام حواسش را متوجه زهرا کند. اعضای خانواده‌ی هاشمی معمولاً در خانه تحرک کمی داشتند و با توجه به وجود تعداد زیادی دستمال کاغذی بر روی زمین که حرکت‌کردن را کمی مشکل می‌کرد،‌ هیچکس بدون فکر قبلی و مطمئن‌شدن از نتیجه‌ی هر حرکت، بی‌گدار به آب نمی‌زد. بنابراین پیش می‌آمد که هریک از آنها ساعت‌ها از سر جای خود تکان نخورند و مور‌مورشدن پای مادربزرگ در این مقطع مسئله‌ی نادری نبود. حتی پیش می‌آمد که دستِ برخی از اعضای خانواده مور‌مور می‌شد. خلاصه زهرا خطاب به اعضای خانواده که حالا همگی در کنار کرسی وسط اتاق جمع شده بودند گفت: «صبح در مسیر همیشگی خود به مدرسه بودم که ناگهان هوشنگ را در پارک محله‌ای شکوفه دیدم. او سخت مشغول بارفیکس‌زدن بود. ظهر هم موقع برگشت او را دیدم که عرق کرده ولی با همان شدت صبح در حال بارفیکس‌زدن است».

پارک محله‌ای شکوفه یک پارک کوچک است که درست بین خانه‌ی آقای هاشمی و خانه‌ی هوشنگ این‌ها قرار گرفته است؛ شامل یک سرسره و یک بارفیکس. همه می‌دانستند که بارفیکس‌زدن هوشنگ -نامزد نیمه‌رسمی آوا که یک سر ‌و‌ گردن از خود او کوتاهتر است- در پارک محله‌ای شکوفه، آن هم تا آن ساعت از روز چه معنایی می‌تواند داشته باشد. جلسه‌ی خانوادگی تشکیل شد و همه نظرات خود را راجع به قضیه‌ی هوشنگ مطرح کردند. تصمیم بر آن‌‌ شد که برای جلوگیری از ریختن آبروی چندین و چند ساله‌ی خانواده‌ی هاشمی یک بارفیکس خریداری کنند و آن را به دست هوشنگ برسانند تا از بارفیکس‌زدن او در ملأ عام جلوگیری شود. آقای هاشمی گفت: «فقط یک مشکل وجود دارد. نحوه‌ی صحیح، دقیق و کم‌هزینه‌ی رساندن بارفیکس به دست هوشنگ چیست؟ نباید طوری عمل کرد که باعث ناراحتی شود». زهرا گفت: «من می‌توانم فردا بارفیکس را به مناسبتی به سپیده هدیه بدهم». سپیده خواهر هوشنگ و همکلاسی زهرا بود و این بهترین روش برای نزدیک‌کردن بارفیکس به هوشنگ به نظر می‌رسید. پدربزرگ به مناسبت این موفقیت خانواده در مشورت و تصمیم‌گیری صحیح، همه را به گرفتن فال خیام دعوت کرد. او از همه خواست که نیت کنند و کتاب را با احتیاط -طوری که روبان قرمز از سرجایش تکان نخورد- برداشت، صفحه‌ای را باز کرد و خواند:
دنیا به مراد رانده گیر، آخر چه؟
وین نامه‌ی عمر خوانده گیر، آخر چه؟
گیرم که به کام دل بماندی صد سال،
صد سال دگر بمانده گیر، آخر چه؟
هنگامی که خانواده مشغول صحبت پیرامون معنای فال بودند صدای یک انفجار بلند از اطراف به گوش رسید. کسی چیزی نشنید.

ادامه دارد...
نظرات (۱۲)