pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مغز فسفر جذابیت پنهان شهرت
آریا باقر
آن‌چه گذشت:
در قسمت قبل دیدیم که «گل مکانی» که شغلش دلیوریِ غذاست، در هنگام دلیوریِ غذا، وسیله‌ی نقلیه‌اش توسط مأموران کبری ۱۱ گرفته می‌شود. او که مجبور به دلیوریِ غذاست، ناچار از مترو استفاده می‌کند، ولی در ایستگاهی عجیب پیاده می‌شود که چند نفر آدم عجیب آنجا هستند: زنی به نام «عروه»، یک ژاپنی به نام «کوبایاشی»، کسی که خود را خواننده‌ی آهنگ معروف «قاقی، پسر سراغ داری» معرفی می‌کند و نامش «کریم» است و «بنزما» صدایش می‌کنند. و یک زن به نام «رزمریم» با نوزادی در بقل (بغل؟)...
... اینک ادامه ی ماجرا...

«ایستگاه» (جذابیت پنهان شهرت)

نمای بسته از چشم «بنزما». آنقدر روی چشمش می‌مانیم تا پلک بزند. در این هنگام صدای «عروه» را می‌شنویم.
صدای عروه: مسأله یه‌کم پیچیده است...

داخلی، ایستگاه مترو، روز (زمان حال)

[از دید «بنزما» بسته‌ی غذا را می‌بینیم که در دست «گل مکانی» است.]
صدای عروه: ...اینجا مسلماً اون ایستگاهی نیس که تو می‌خواستی پیاده شی...
«بنزما» همراه بقیه‌ی کسانی که دور «گل مکانی» حلقه زده‌اند، ایستاده است.
عروه: ... ببینم به نظرت نحوه‌ی رسیدنت به اینجا یه ذره عجیب نیست؟
«بنزما» به فکر فرو می‌رود. در این حین صداهایی را به صورت مبهم می‌شنویم که کم‌کم واضح می‌شوند تا این‌که این صداها به صحنه‌ی بعد پیوند می‌خورند: صداهایی مثل صدای تشویق مردم و صدای موسیقی.

داخلی، سالن اجرای کنسرت، شب

یک کنسرت در کشوری اروپایی یا شاید هم آمریکا. جمعیت زیادی ایستاده‌اند و تشویق می‌کنند. گروه موسیقی روی سن، آهنگ معروف «قاقی! پسر سراغ داری...؟» را می‌نوازند و در مرکز آن‌ها «بنزما» را می‌بینیم که با موزیک جست‌و‌خیز می‌کند. پس از آن‌که آن‌ها موزیک را تمام می‌کنند، سالن از تشویق حضار محترم، می‌ترکد.

داخلی، پشت سن، شب

«بنزما» با لباس آستین حلقه‌ای، عینک آفتابی و موهایی که به طرز عجیبی آرایش شده‌اند، به همراه دیگر اعضای گروه موسیقی، وارد می‌شود. او دستش را دور گردن یکی از آن‌ها حلقه کرده است. اسم او «جبرئیل سیسه» است. هر دو با سرمستی می‌خندند. مشخص است که آن‌ها اعضای اصلی‌تر هستند و روابط خوب و نزدیکی با هم دارند. هنگام ورود، یکی از اعضای گروه که گیتار به دست دارد، به «بنزما» نزدیک می‌شود.
مرد گیتار‌به‌دست: هی... معلوم هست داری چی کار می‌کنی؟ کل قطعه‌ی آخر رو فالش خوندی...
جبرئیل سیسه: بابا بی‌خیال... اصلاً تو خوبی!...
یکی از عوامل پشت صحنه به سمت «بنزما» و «سیسه» می‌آید.
عامل پشت صحنه: بچه‌ها!... اون‌ها با شما کار دارن...
آن دو خنده‌شان قطع می‌شود و به گوشه‌ای نگاه می‌کنند که دو مرد بسیار رسمی، با کت و شلوار خاکستری و پیراهن سفید که تا دکمه‌ی آخرش بسته است، ایستاده‌اند. ریششان هم نشان از این دارد که از افراد دولتی ایران هستند، یا یک همچین چیزی...

خارجی، مقابل یک هتل بزرگ، شب

یک لیموزین مشکی جلوی هتل می‌ایستد. یکی از مستخدمین هتل، در اتومبیل را باز می‌کند و ابتدا دو مأمور دولتی و سپس، «بنزما» و «سیسه» پیاده می‌شوند. دو مأمور اطراف را با دقت برانداز می‌کنند. سپس همگی وارد هتل می‌شوند.

داخلی، اتاق هتل، شب

«بنزما» و «سیسه» وارد اتاق می‌شوند. ولی دو مأمور، بیرون در می‌ایستند.
یکی از مأموران: تا چند لحظه‌ی دیگه «شیخ» تشریف میارن.
آنها در را می‌بندند و «سیسه» و «بنزما» تنها در اتاق می‌مانند.
سیسه: باورم نمی‌شه... یعنی ما این‌قدر آدم‌های مهمی هستیم؟
بنزما (کاملاً جدی): معلومه که هستیم... مسلماً می‌تونیم تو نتیجه‌ی انتخابات تأثیرگذار باشیم... محبوبیت ما کم نیس.
سیسه: ایول!... بذار ببینم می‌تونم یه چیزی پیدا کنم بخوریم؟
به طرف یکی از گنجه‌های داخل اتاق می‌رود.
بنزما: فکر کنم اگه چیزی بخوای باید زنگ بزنی برات بیارن...
سیسه: اینجا باید یه چیزی باشه!
در گنجه را باز می‌کند و ناگهان خشکش می‌زند.
سیسه: خدای من!
بنزما به طرف گنجه می‌رود و داخل آن را می‌بیند. او هم خشکش می‌زند. یک بمب ساعتی داخل گنجه هست که ساعتشْ نشان می‌دهد فقط دو دقیقه و سی ثانیه به زمان انفجار مانده است.
... پیام بازرگانی...

داخلی، اتاق هتل، شب*

«بنزما» و «سیسه» جلوی بمب خشکشان زده است. ناگهان «سیسه» به طرف در می‌رود.
سیسه: این یه تله بود...
بنزما: نه!... نباید این کار رو بکنیم... اصلاً شاید هدفشون شیخ باشه...
سیسه: به هر حال باید دیگران رو خبر کنیم... باید بمب رو خنثی کنن.
بنزما: ممکنه بمب‌گذارها اینجا رو تحت نظر داشته باشن... اونوخت وقتی ببینن که کسی خبردار شده، با فشار یه دکمه همه‌ی هتل می‌ره رو هوا...
سیسه: در هر صورت که تا چند ثانیه‌ی دیگه می‌ره رو هوا...
بنزما: نمی‌دونم... یه کاری می‌تونیم بکنیم... تو این فیلما دیدی که یکی می‌پره رو نارنجک بقیه رو نجات می‌ده؟...
سیسه: اون نارنجکه... این بمبه!... اگه قوی باشه که فایده نداره...
بنزما: به هر حال این کاریه که از دستمون بر میاد... من می‌پرم رو بمب تو هم برو اون گوشه‌موشه‌ها پناه بگیر... و دعا کن که شیخ قبل از انفجار نرسه... و دعا کن که بمبه ضعیف باشه... و دعا کن که...
سیسه: نه... چرا تو بپری روی بمب؟ من این کارو می‌کنم...
«بنزما» به طرف «سیسه» می رود و او را در آغوش می‌گیرد.
بنزما: نه... این فکر من بود...
سیسه: ولی تو نباید... ببین تو بهتر از منی... گروهمون بدون تو از هم می‌پاشه...
بنزما: خیلی خب... من توجیه شدم. تو خودت رو بنداز روی بمب.
«سیسه» دوباره «بنزما» را در آغوش می‌کشد و بعد پشتش را به او می‌کند و به طرف بمب می‌رود. در این هنگام، «بنزما» یک آباژور بر می‌دارد و به سر «سیسه» می‌کوبد و او را نقش زمین می‌کند.
بنزما: هر دومون می‌دونیم که من باید این کار رو بکنم...
به طرف بمب می‌رود، کمی تردید دارد. برای این که بر خودش مسلط شود، چشمش را می‌بندد و سرش را پایین می‌اندازد. بعد تصمیمش را می‌گیرد و چشمانش را که باز می‌کند، متوجه جوی خونی می‌شود که در زیر پایش جاری است و بعد متوجه منبع آن می‌شود: سر سیسه. او وحشت‌زده فریاد می‌زند و به طرف «سیسه» می‌دود. بالای سرش می‌نشیند و وقتی نبضش را می‌گیرد متوجه می‌شود که او مرده است. او خیره به «سیسه» مانده است.
صدای یک مرد : هی... به چی داری نگاه می‌کنی؟

قطع به:
داخلی، ایستگاه مترو، روز (زمان حال)

بنزما ناگهان به خودش می‌آید.
گل مکانی: با تو هستم... به چی داری نگاه می‌کنی؟
«گل مکانی» متوجه نگاه خیره‌ی «بنزما» به کیسه‌ی غذای در دستش شده است. «بنزما» خودش را جمع‌و‌جور می‌کند.
بنزما: ببین... ما تمام دیشب رو اینجا بودیم... هیچی هم نخوردیم...

... ادامه دارد...

*: کل این سکانس در کمتر از دو دقیقه و سی ثانیه رخ می‌دهد.
**: در قسمت بعد خواهید خواند: "through the looking glass"
نظرات (۷)