Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خونه‌ی مادربزرگه پشت‌سیاهان
آرش آرین
قو علی خدمتک جوارحی

به نام نامی‌اش

ساعت یازده بود و تازه از خواب بیدار شده بودم. بازم یه روز خسته‌کننده‌ی دیگه.از اتاقم اومدم بیرون و به پدرم گفتم: صبح بخیر. گفت: دیگه باید بگیم ظهر بخیر، یه نگاهی به ساعت بنداز… کم‌کم داشتم عصبی می‌شدم که گفت: حال داری دو کلام حرف حساب بزنیم؟ گفتم: نه و از خونه زدم بیرون. مدتی بود که می‌دیدم چند نفر سر کوچه جمع می‌شن و روی لاستیکای سر کوچه می‌شینن و تعریف می‌کنن. خیلی دوست داشتم باهاشون دوست بشم و از تنهایی در بیام. رفتم سر کوچه، مثل همیشه جمع شده بودن و داشتن تعریف می‌کردن. سلام کردم و یه گوشه‌ای نشستم. یکی‌شون ازم خواست تا خودمو معرفی کنم. گفتم: من آرش هستم و یه ماهی میشه که بیکارم، توی خونه خیلی حوصله‌م سر میره. یکی که بعداً فهمیدم اسمش رستم هست گفت: زیرشو کم کن و همگی زدن زیر خنده… بعد اونی که کنار رستم نشسته بود و اسمش جمشید بود گفت: انتظار نداشته باش اومدی اینجا میگی بیکاری و حوصله‌ت سر رفته ما دلمون برات بسوزه، حالا که اومدی تو جمع ما باید مسخره‌ت کنیم و بهت بخندیم. راستش خیلی حالم گرفته شد ولی هیچی نگفتم. اون روز با همه‌ی بدی‌هاش گذشت. وقتی اومدم خونه دیدم پشت شلوارم سیاه شده و هیچ رقمه هم پاک نمی‌شه. فهمیدم که به خاطر نشستن روی اون لاستیکا بوده. فردا که دوباره رفتم سر کوچه دیدم پشت شلوار بقیه هم سیاه شده بود و به تدریج تو محل به «پشت‌سیاها» معروف شدیم. نمی‌دونم چرا جامونو نمی‌تونستیم عوض کنیم که پشت شلوارامون سیاه نشه. انگار به اون لاستیکا معتاد شده بودیم و اصلاً برای اونا بود که ما دور هم جمع می‌شدیم وگرنه عاشق چشم و ابروی من نبودن که بیان باهام حرف بزنن.
رستم بهم گفت: بگو ببینم قبلاً چیکاره بودی. برای من که دنبال یه همزبون می‌گشتم تا داستان زندگی‌م رو براش تعریف کنم، این بهترین فرصت بود. گفتم: نبینید الآن آس‌و‌پاسم و اینجا ول می‌چرخم. یه موقعی برای خودم برو و بیایی داشتم. صاحب یه امانت‌فروشی خیلی بزرگ بودم و ده نفر از کنارم نون می‌خوردن و دعای خیر زن‌و‌بچه‌شون پشت سرم بود. یه شیراز بود و یه «آرش‌امانت». امانت می‌فروختم که با لبات بازی می‌کرد. امانت‌های مردم رو می‌فروختم و پورسانت می‌گرفتم. وضعم توپ بود ولی کم‌کم دست تو این کار زیاد شد و کاسبی ما هم خوابید. مجبور شدم از این کار بکشم بیرون و بزنم تو کار «پشه‌بند ماشین». همینو که گفتم همه زدن زیر خنده. رستم دیگه از زور خنده روی زمین غلت می‌خورد. خیلی بهم بر خورده بود. فریاد زدم: تمومش کنید… بسه. از لابه‌لای جمع یکی گفت: شامپو بسه. بعد همگی با هم گفتن: ریزش مو دیگه بسه. حاضر نبودم حتی یه کلمه‌ی دیگه حرف بزنم که رستم گفت: اگه ادامه ندی با اسپری رو دیوار می‌نویسم «آرش‌پشه‌بند». اینو دیگه نمی‌شد تحمل کرد. مجبور شدم ادامه بدم و نحوه‌ی کارم رو براشون توضیح دادم. گفتم: پارچه‌های توری رو به‌صورت عمده می‌خریم و در ابعاد جلوی ماشین می‌بریدم و یه دور با چرخ خیاطی روش می‌رفتم و می‌بردم سر چهارراه‌ها و پشت چراغ‌قرمز‌ها می‌فروختم. مردم این پشه‌بند‌ها رو جلوی ماشین‌شون نصب می‌کردن تا پشه توی رادیاتور نره. پول خوبی داشت ولی منو راضی نمی‌کرد. من سعی کردم تو کارم خلاقیت داشته باشم تا بتونم پول بیشتری در بیارم. پس از تور‌های رنگی استفاده کردم و اونا رو مُدل‌دار درست می‌کردم. مدل‌های سلطنتی،‌ کلاسیک و رنگی. ولی حیف که این کار فصلی بود و فقط تابستان پشه بود تا در رادیاتور ماشین‌ها برود. پس پائیز که رسید من بیکار شدم و برای همینه که شاعر میگه: «متنفرم از تهِ دل من از اول مهر».
جمشید گفت: اتفاقاً من عاشق کار‌های فصلی هستم و همیشه تابستونا دکه‌ی یخ، سیگار، روغن‌ترمز و… داشتم و بقیه‌ی فصل‌ها هم بیکار بودم. تا اینکه بازرس‌های شهرداری خیر سرشون قانونمند شدن و از من مالیات و عوارض و هزار جور کوفت و زهر‌مار دیگه می‌گرفتن که تهش هیچی برام نمی‌موند و مجبور شدم در دکه رو گِل بگیرم.
جمشید آدم خیلی عجیبی بود و روی بدنش خالکوبی‌های زیادی وجود داشت. روی بازوش خالکوبی کرده بود «والدین». کامبیز (یکی دیگه از پشت‌سیاها) گفت: بازوی جمشید رو که دیدم یادم افتاد به چند سال پیش که معلم بودم. یادمه که والدین یکی از شاگردام ازم شکایت کردن و من از مدرسه اخراج شدم. همیشه با بچه‌ها بد رفتار می‌کردم و اونا رو تا می‌خوردن کتک می‌زدم. یه روز که یکی از بچه‌ها رو کتک می‌زدم، بهش گفتم تا نگی ننه من غریبم وِلت نمی‌کنم. اونم لج کرده بود و نمی‌گفت. ولی نمی‌دونست که با خودش لج کرده نه من. اینقدر زدمش که از چند ناحیه دچار شکستگی شد و بعدش گفت: ننه من غریبم. منم سر حرفم بودم و ولش کردم و بعد هم همون جوری که گفتم اخراج شدم.
کاووس (پشت‌سیاهی دیگر) گفت: بحث معلم و کتک‌خوردن شد یادم افتاد به حرف پدرم که می‌گفت: پسرم معلم اگه تو رو بزنه هم باید دست‌شو ببوسی. گذشت تا اینکه یه روز تو مدرسه رو صندلی معلمم مایع سفیدکننده ریختم و شلوار معلم‌مون خراب شد. معلم هم منو تا می‌خوردم زد و منم هی دست‌شو می‌بوسیدم.
رستم گفت: هرچی منتظر شدم یکی‌از «چایی» حرف بزنه تا من یاد یه خاطره بیفتم متأسفانه هیچ‌کس چیزی نگفت. ولی مهم نیست من خاطره‌ی خودمو تعریف می‌کنم. یادم می‌آد تو خانواده‌ی ما هیچ‌کس چایی‌خور نبود و تو خونه‌ نه کتری داشتیم نه قوری نه سماور و نه هیچ چیز دیگه‌ای که مربوط به چایی باشه. یه روز داشتم تو خیابون می‌رفتم که دیدم یه ایستگاه صلواتی هست که چایی می‌دادن. من اصلاً ‌از چایی خوشم نمی‌اومد ولی شاعر می‌گه: مفت باشه کوفت باشه. دل رو زدم به دریا و رفتم یه استکان خوردم، بد نبود. یه استکان دیگه خوردم، بهتر شد. یکی دیگه خوردم. خیلی به چایی علاقه‌مند شده بودم. رفتم یه سماور برقی و یک پاکت چای خریدم. روزی پونزده تا استکان می‌خوردم. تصمیم گرفتم یه کارخونه‌ی چای‌خشک‌کنی بزنم. دار و ندارم رو فروختم و باهاش کارخونه رو راه انداختم. درآمدش عالی بود و داشتم یه شبه ره صد‌ساله رو می‌رفتم. اونجا بیرون شهر بود و حیاط خیلی بزرگی هم داشت. تصمیم گرفتیم یه شب اونجا مهمونی بگیریم، یه مهمونی شبانه‌ی آن‌چنانی… دی‌جی، آبکی، دود، قرص، در و داف و از این چیزا. همه چیز مرتب بود و داشتیم حال می‌کردیم که شانس گند ما پلیس ریخت تو مهمونی و همه رو گرفتن و در کارخونه رو هم تخته کردن. نمی‌دونم چرا این‌طوری شد، شاید به خاطر اون ایستگاه صلواتی بود که سه تا چایی خوردم و صلوات نفرستادم.
این سرگذشت چندی از پشت‌سیاها بود. خدا می داند که چند نفر شبیه ما با داستان‌های مختلف در سر‌تا‌سر دنیا وجود دارند که سر کوچه‌هاشان می‌نشینند و از گذشته ‌برای هم تعریف می‌کنند.

سیاهی پشت به از سیاهی سیرت است.

پایان
نظرات (۷)