|
|||
پلک سنگین جوادمخفی |
| معین فرّخی |
نجف دریابندری در کتاب «یک گفتوگو» که گفتوگوی اوست با ناصر حریری، از پدیدهای حرف میزند به اسم «کیچ» که خودش ترجمه کرده «مزخرف». و میگوید که «هنر کیچ» هنری است قلابی. بعد مثال میزند از نعلبکیهایی که عکس ناصرالدینشاه رویشان چاپ شده. یا تابلوهای مینیتاتوری که در سالنهای بزرگ نصباند. و میگوید که هنر مینیاتور هنر ظرافت است. و نصب آن در سالنی بزرگ معنایی ندارد جز آنکه هنر وسیلهای شود برای فخرفروشی. در جایی هم از قول یک مورخ هنر میگوید: «کیچ در لحظهای از تاریخ هنر ظاهر میشود که زیبایی را هم مثل هر کالای دیگری، میتوان بر حسب فانون عرضه و تقاضا در جامعه توزیع کرد... یعنی وقتی دیگر مدعی نیست که فقط یک نمونه از چیز زیبا میتواند وجود داشته باشد...خب، آن وقت تولید انبوه زیبایی هم دیگر کار دشواری نیست، گرچه البته این زیبایی دیگر مانند نمونهی اصلی یگانه و والا نخواهد بود.»
مثالهایی که دریابندری از «کیچ» میزند، حالا که ۱۵ سال از آن گفتوگو گذشته برای ما هم جذابیتی ندارند. دیگر جواد شدهاند و استفاده از آنها نشاندهندهی تازهبهدورانرسیدگی است. من میخواهم صورتمسأله را اینجور مطرح کنم. که در زمان ما کیچها کمی مخفیتر شدهاند. به اطراف خودمان نگاه کنیم. چهقدر از چیزهایی را که میبینیم کیچ است؟ مثلاً کارتتبریک کوچکی از فلان نقاشی پیکاسو. یا پازل ۱۰۰۰تکهای از یک نقاشی مانه که ممکن است روی میز ما نیمهکاره مانده باشد، در انتظار کاملشدن و نصب روی دیوار. یا بکگراند کامپیوتر از یک نقاشی دالی.
واقعیت این است که اینجور چیزها تا حد زیادی گریزناپذیر است. چند نفر از ما میتواند برود در موزهی متروپولیتن نقاشیهای بزرگ را ببیند؟ طبیعتاً تعداد کمی. پس چاره چیست؟ باید بگذاریم آن شاهکار نقاشی همانجا بماند و کسی نبیندش؟ مسلماً نه. کیچ -همانطور که دریابندری هم در حرفهایش میگوید- این سود را دارد که باعث مطرحشدن و گسترش نسخهی اصل شود. و این بسیار خوب است. به نظر من پدیدهی کیچ وقتی خطرناک میشود که باعث شود صاحب آن کالا به ژستی روشنفکرانه از داشتن آن برسد. وقتی که او با داشتن ِ آن چیز ارضا شود. وقتی خطرناک میشود که طرف وقتی پازل را میسازد، این تصور را داشته باشد -پیش خودش یا دیگری- که من حتا سرگرمیام هم نقاشیهای مانه است. بکگراند کامپیوتر را هم که میبینی...
میخواهم این را بگویم که کیچها در بهترین حالت کالاییاند برای عرضهی هنر. و وقتی ارزش دارند که خود کالا هدف نشود و سکویی بشود برای درک هنر. اگر نه، به نظر من، این پازلهای ۱۰۰۰تکه -با تکههای بیشتر یا کمتر- میشوند چیزی زینتی و وسیلهای برای خودنمایی.
(در اینجا برای آنکه بحث روشنتر شود؛ از نقاشی مثال زدم. وگرنه فکر میکنم مسألهی کیچ را میتوان به قسمتهای زیادی از زندگی ما تعمیم داد.)
نظرات (۳)
مثالهایی که دریابندری از «کیچ» میزند، حالا که ۱۵ سال از آن گفتوگو گذشته برای ما هم جذابیتی ندارند. دیگر جواد شدهاند و استفاده از آنها نشاندهندهی تازهبهدورانرسیدگی است. من میخواهم صورتمسأله را اینجور مطرح کنم. که در زمان ما کیچها کمی مخفیتر شدهاند. به اطراف خودمان نگاه کنیم. چهقدر از چیزهایی را که میبینیم کیچ است؟ مثلاً کارتتبریک کوچکی از فلان نقاشی پیکاسو. یا پازل ۱۰۰۰تکهای از یک نقاشی مانه که ممکن است روی میز ما نیمهکاره مانده باشد، در انتظار کاملشدن و نصب روی دیوار. یا بکگراند کامپیوتر از یک نقاشی دالی.
واقعیت این است که اینجور چیزها تا حد زیادی گریزناپذیر است. چند نفر از ما میتواند برود در موزهی متروپولیتن نقاشیهای بزرگ را ببیند؟ طبیعتاً تعداد کمی. پس چاره چیست؟ باید بگذاریم آن شاهکار نقاشی همانجا بماند و کسی نبیندش؟ مسلماً نه. کیچ -همانطور که دریابندری هم در حرفهایش میگوید- این سود را دارد که باعث مطرحشدن و گسترش نسخهی اصل شود. و این بسیار خوب است. به نظر من پدیدهی کیچ وقتی خطرناک میشود که باعث شود صاحب آن کالا به ژستی روشنفکرانه از داشتن آن برسد. وقتی که او با داشتن ِ آن چیز ارضا شود. وقتی خطرناک میشود که طرف وقتی پازل را میسازد، این تصور را داشته باشد -پیش خودش یا دیگری- که من حتا سرگرمیام هم نقاشیهای مانه است. بکگراند کامپیوتر را هم که میبینی...
میخواهم این را بگویم که کیچها در بهترین حالت کالاییاند برای عرضهی هنر. و وقتی ارزش دارند که خود کالا هدف نشود و سکویی بشود برای درک هنر. اگر نه، به نظر من، این پازلهای ۱۰۰۰تکه -با تکههای بیشتر یا کمتر- میشوند چیزی زینتی و وسیلهای برای خودنمایی.
(در اینجا برای آنکه بحث روشنتر شود؛ از نقاشی مثال زدم. وگرنه فکر میکنم مسألهی کیچ را میتوان به قسمتهای زیادی از زندگی ما تعمیم داد.)
نظرات (۳)



جوادمخفی

حرفِ منم همینه .
موضوع خوبيه خوبه از جنبه هاي ديگه م راجع به اين قضيه بنويسي.
تو دلم مونده بود يكي اين حرفها رو بزنه !