pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مغز فسفر سریال
آریا باقر
قسمت اول: ایستگاه

شخصیت‌ها: گل مکانی*/عروه**/ کریم (بنزما) / رزمریم / بچه‌ی رزمریم

نمای بسته از چشم «گل مکانی» که ناگهان باز و مردمک چشمش سریعاً کوچک می‌شود.

داخلی، قطار شهری/ایستگاه قطار، روز (زمان حال)

نمای بسته از چهره‌ی گل مکانی که شوک‌زده به نظر می‌رسد و عرق سر و صورتش را فرا گرفته. او نفس نفس می‌زند.
(صدای خارج از قاب): ایستگاه میرداماد...
حالا می توانیم او را ببینیم که در قطار شهری با دو کیسه‌ی بزرگ در دست نشسته است. قطار بسیار شلوغ به نظر می‌رسد. قطار می‌ایستد. او با شنیدن نام «میرداماد» با عجله بلند می‌شود. راهش را به سختی از بین مسافران باز می‌کند و از در خارج می‌شود، ولی یکی از کیسه‌هایش، بین مردم و یک میله گیر می‌کند و پاره می‌شود. یک سر کیسه در دستش می‌ماند. در بسته می‌شود و قطار راه می‌افتد. او به دنبال قطار می‌دود.
گل مکانی (فریاد می‌زند): نه...!
قطار با سرعت دور می‌شود و او را تنها بر جای می‌گذارد. ناباورانه دور شدن قطار را نظاره می‌کند. کم کم که صدای قطار محو می‌شود. صداهای دیگری می‌شنویم. انگار مردی جیغ می‌کشد، صدای گریه‌ی نوزادی و صدای سوتی که کمی کر کننده به نظر می‌رسد. او برمی گردد و پشت سرش را نگاه می کند. ما هم با چرخشی صد و هشتاد درجه دور او می‌چرخیم و نقطه‌ی دید او را می‌بینیم. زنی گوشه‌ای نشسته و نوزادی را که در بقل (بقل؟) دارد؛ تکان تکان می‌دهد. مرد چاق و قوی‌هیکلی در کنار زنی سبزه ایستاده و در حالی‌که صورتش را چنگ می‌زند جیغ می‌کشد... و صدای سوت همچنان به گوش می‌رسد. ایستگاه خرابه و خاک‌گرفته است. گویا سال‌هاست بی‌استفاده رها شده. در واقع اینجا یک ایستگاه متروکه است. چیزی در گوشه‌ی تاریکی برق می‌زند. زن سبزه ناگهان فریاد می‌زند.
زن سبزه: بسه بابا... کر شدیم.
مرد همچنان جیغ می‌کشد.
زن سبزه: خفه شو!... مگه نمی‌بینی؟... یه تازه‌وارد داریم...
مرد به یکباره ساکت و آرام می‌شود؛ گویا قبلش اصلاً ناراحت نبوده است.
زن سبزه ( با اشاره به گوشه‌ی تاریک): با تو هم بودم.
مردی ژاپنی، به آرامی از تاریکی بیرون می‌آید و رادیو ترانزیستوریی را که در دستش است خاموش می‌کند و با این کارش صدای سوت را قطع می‌کند. گویا بچه هم آرام‌تر شده است. همه به «گل مکانی» که مات و مبهوت به آنها خیره شده است؛ نزدیک و دورش جمع می‌شوند. مرد قوی‌هیکل بو می‌کشد.
مرد قوی‌هیکل: بوی غذا میاد.
زن سبزه: فعلاً همه آروم باشن. بیاین خودمونو معرفی کنیم. من «عروه» هستم.
زن بچه‌به‌بغل: من هم «رزمریم» هستم.
مرد ژاپنی: «کوبایاشی».
مرد قوی هیکل: من «کریم» ام. میتونی «بنزما» (benzema ) صدام کنی! من یه خواننده‌ی معروفی‌ام. باید منو بشناسی.
گل مکانی مبهوت مانده است.
بنزما (می‌خواند): «قاقی! پسر سراغ داری...؟»
عروه: بنزما!... تمومش کن.
گل مکانی: اینجا.. .اینجا چه خبره؟
عروه: مسأله یه کم پیچیده است... اینجا مسلماً اون ایستگاهی نیس که تو می‌خواستی پیاده شی... ببینم به نظرت نحوه‌ی رسیدنت به اینجا یه ذره عجیب نیست؟
گل مکانی به فکر فرو می‌رود.
قطع به:

خارجی/داخلی، خیابان/اتومبیل، روز

ترافیک سنگینی در خیابان است. یک پراید سفید در مرکز تصویر است که هرچه سعی می‌کند راهش را از میان خیل ماشین‌ها باز کند، موفق نمی‌شود. گل مکانی پشت رل پراید است و دائماً فرمان را می‌پیچاند، دستش را روی بوغ (بوق؟) می‌گذارد و بسیار عصبی به نظر می‌رسد.
صدای گل مکانی: راستش من شغلم دلیوری غذاست. امروز وقتی می‌خواستم غذا رو برسونم به یه آدرسی حوالی میرداماد، دیدم موتورم خرابه و رئیسم هم تهدیدم کرد که اگه غذا رو به موقع نرسونم، اخراجم می‌کنه. این بود که ماشین دوستم رو قرض گرفتم. ولی خیابون خیلی شلوغ بود.
بالاخره راهی از بین دو اتومبیل می‌گیرد و از یک چراغ قرمز هم می‌گذرد و وارد خیابان نسبتاً خلوت‌تری می‌شود که ناگهان دو نفر جلوی اتومبیلش می‌پرند. آن‌ها «تام» و «سمیر»، مأموران کبری ۱۱ هستند.
تام: پلیس... ما به ماشین شما احتیاج داریم...
گل مکانی قصد پیاده‌شدن را ندارد ولی سمیر در را باز می‌کند و او را در یک حرکت بیرون می‌اندازد. تام هم هنگام سوار شدن کیسه‌های غذا را از صندلی شاگرد بیرون می‌اندازد و سوار می‌شود. قبل از این که «گل مکانی» به خودش بیاید آنها رفته‌اند. او کیسه‌های غذا را بر می‌دارد. بعد از این‌که اتوبوسی از جلویش می‌گذرد، می‌بیند که در مقابل ورودی مترو قرار دارد.
قطع به:

داخلی، ایستگاه مترو، روز (زمان حال)

گل مکانی: راستش... به گمونم خیلی هم عجیب نیس. از هر سه نفر، پلیس کبری ۱۱ جلوی یه نفر رو می‌گیره و از ماشینش استفاده می‌کنه.

ادامه دارد...

*: برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به شبکه‌ی دو، برنامه ورزش از نگاه دو.
**: برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به دانشجویان ورودی ۸۴ دانشگاه هنر، رشته‌ی معماری (بعید است راه بهتری وجود داشته باشد).
نظرات (۹)