pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی افسانه‌ی یک خون‌مردگی
طوفان موسوی
برای فرار از بی‌حوصله‌گی
زن و مرد جوانی
اقدامی کردند
علیه تنهایی

.

یک روز صبح زنگ خانه‌ی عروس و داماد
به صدا درآمد، تا بکشند آنها از خوشی فریاد

پشت درْ بسته‌ای برای آنها
توی دست پست‌چی بود پیدا

«سلام آقا شما چرا آمدی اینجا
این همه راه نشد زحمت‌تان؟
ما که توقعی نداشتیم مأمور جان
خودمان می‌رسیدیم اداره پست خدمت‌تان»

پست‌چیِ زحمت‌کش ما خسته بود و بی‌حال
توجه‌ای نداشت به حال آن دو خوشحال
بسته را تحویل داد و خواستار یک امضا
داماد مزاح کرد و گفت «گرفتیمش به خدا»

در که بسته شد
یک طرف، شور و حالی کمیاب
آن طرف مأمورِ پست به دنبال یک لقمه آب


توی خانه خنده حکم‌فرما بود
عروس وزیر و شاهْ داماد بود
فرمانِ شاه بی‌بر-و-برگرد انجام شد:
"وزیر بسته را باز کن، قند این دل آب شد"

عروس با چشم‌های درآمده
زل زد به داماد و آن جسم برآمده

کبودرنگ بود و قُلک‌مانند
ده انگشت دست و پا با پنجه‌های پلنگ

ناله سر دادند:

«نوزادِ انسان که این نبود ای خدا!
این نبود بسته سفارشیِ ما!»

بهت و حیرت و افسوسی عمیق
ناگهان عروس کشید از ته دل جیغ
پنجه‌ای روی صورتش جا انداخت
نوزادِ برآمده، با زبان به پنجه‌ها پرداخت


وزیرِ قصه‌ی ما آینده را دید و به گریه افتاد
شاه هم کم نیاورد و به جان وزیر افتاد

«حجمی از تقصیرها بر گردن توست
این نتیجه‌ی منطقیِ مادر توست»

عروسِ گریان با آن حال خرابش
به دنبال دفاع از مادر پیرش

«ربط این نوزادِ کبود با مادرم چیست؟
این همان عقدهٔ تو از آدما نیست؟»

گفتگو بالا گرفت و پنجه‌ها تیز
شدند همرنگ آن انسانکِ ریز
سه موجودِ کبود با پنجه‌هاشان
سر-و-صورت هم شد طعمه‌هاشان

.

در پس شب و روزهای سرد و خانمان‌سوز
در آن قصر خیالی تا به امروز

بساط حوصله همیشه گرم است

میان شاه و وزیر فاصله‌ای هست
که در آن قِل می‌خورد
دلقک ما مست
نظرات (۳)