Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
تابستان خود را چگونه گذراندید قسمت دوم از مجموعه‌ی «چی چی می‌گی؟»
اديب فروتن
قسمت دوم: دستمال کاغذی‌ها

چهارشنبه، فردای روز پیکنیک، آقای هاشمی که یک کارمند بسیار ساده است تازه از خرید سبزیجات بازگشته بود و تصمیم داشت خانواده را برای تشکیل جلسه‌ی خانوادگی با موضوع «موقعیت حساس آوا» دور هم جمع کند. خانم هاشمی در گوشه‌ای نشسته بود و لوبیا پاک می‌کرد. کمی آن‌طرف‌تر آوا مشغول حل جدول بود. زهرا مدرسه بود ولی آرمان که مدرسه‌اشان به دلیل انجام تعمیرات تعطیل شده بود، خانه بود. گویا قرار بر این شده بود که پنجشنبه هم از طرف مدرسه به عنوان بین‌التعطیلین، تعطیل اعلام شود. مادربزرگ در وسط اتاق و در کنار کرسی نشسته بود. او در حال ترجمه‌ی جمله‌های کتاب زبان زهرا -که جزو تکالیف عقب‌افتاده به حساب می‌آمدند- بود و طبق عادت همیشگی همراه با نوشتن زیر لب زمزمه می‌کرد.

وجود دارد یک قلم در کنار آن نوارچسب.
آیا آن یک نوارچسب است؟ بله آن است. بله آن یک نوارچسب است.

پدربزرگ هم طبق معمول در انتهای اتاق، کنار کتاب قدیمی‌اش نشسته بود و از آن محافظت می‌کرد. در واقع خانه‌ی آقای هاشمی یک مکعب مستطیل به تمام معنا است. از در که وارد شوید سمت راست آشپزخانه، روبرو هال و سمت چپ دیواری است که یک انباری کوچک در آن قرار دارد. یک کرسی در وسط اتاق و یک تلویزیون در انتهای مکعب مستطیل -چسبیده به دیوارِ انباری‌دار- قرار دارد. دیوارهای خانه زیادی سفید هستند به طوری که چشم را می‌زنند. به استثنای آشپزخانه، موکت‌های سیاهی کیپ تا کیپ مکعب مستطیل را پوشانده‌ و در هر سمت حدود نیم متری هم از دیوار‌ها بالا زده‌اند. روبروی در ورودی یک تابلوی زیبا از زهرا دختر هشت ساله‌ی خانواده به چشم می‌خورد. یک رودخانه، چند کوه تیز، یک کلبه‌ی قهوه‌ای پررنگ و یک دختر مهربان که در حال پرستاری از کبوتری زخمی است. کف خانه هم همیشه برای احتیاط تعداد نسبتا‍ً زیادی دستمال کاغذی قرار دارد تا پاکیزگی در خانه‌ی هاشمی حرف اول را بزند. آشپزخانه هم بافتی کاملاً ساده دارد. یک ظرف‌شویی و چند کمد در اطراف آن پر از ظرف‌های سفیدِ پلاستیکی. دو سبد سفید دیگر هم کنار ظرف‌شویی هستند که در یکی هسته‌های زردآلو و در دیگری چوب‌ بستنی‌های خورده شده نگهداری می‌شود. درست زیر آب‌گرم‌کن کمدی قرار گرفته است که بر رویش نوشته شده: «کمد مخصوص ناخن‌گیر». تا به حال کسی یادش نمی‌آید این کمد باز شده باشد ولی می‌توان حدس زد که باید پر از ناخون‌گیر باشد. بالای کمد هم جعبه‌ای پلاستیکی با برچسب «قاشق مهمان» قرار دارد. کنار تلویزیون -انتهای مکعب مستطیل، سمت راست- یک کتاب قدیمی است که از وسطش روبانی قرمز بیرون آمده و دوباره به میان کتاب -بین دو تا از صفحه‌ها- رفته است. این کتاب همان کتاب فال پدربزرگ است. کسی درست نمی‌داند که چه کسی برای اولین بار روبان قرمز را بین آن دو صفحه‌ انداخته. به هر حال این کتاب و روبان بین آن از قداست خاصی بین اعضای خوب خانواده‌ی هاشمی برخوردار است و هیچ کس جرأت نمی‌کند نسنجیده به آن نزدیک شود. راستش خود پدربزرگ هم تا به حال جرأت بازکردن صفحه‌های روبان‌دار را نکرده است.

آقای هاشمی برای شروع جلسه گفت: «ازدواج مانند یک هندوانه‌ی در بسته می‌ماند. کسی از درونش خبر ندارد. خیلی احتیاط بر‌می‌دارد». سپس خانم هاشمی روسری خودش را مرتب کرد و گفت: «به نظر من ازدواج با پیراهن فرق می ‌کند که بپوشی و بعد از چند روز بگویی نمی‌خواهم و بیاندازی دور». آوا بعد از تأیید صحبت‌های آقا و خانم هاشمی دستش را بلند کرد و گفت: «درست است که هوشنگ یک سر و گردن از من کوتاهتر است ولی من و هوشنگ یکدیگر را دوست داریم و به نظر من همین کافی است». پدربزرگ که همان گوشه در کنار کتاب نشسته بود بی‌درنگ گفت: «دوست دارید؟ شما دوست دارم را ببر نانوایی سر کوچه ببین یک نان بهت می‌دهند؟ دقت ‌می‌کنی؟ دست هوشنگ را بگیر ببر سر کوچه بگو آقا ما همدیگر را دوست داریم. اگر نان گرفتی برای ما هم بیاور». و بعد به شدت خندید. زیر چشمی دیگران را نگاه می‌کرد و می‌خندید. آوا داشت روسری‌اش را مرتب می‌کرد تا بگوید عشق را با پول نمی‌توان خرید که ناگهان در بر روی پاشنه چرخید. زهرا شتابزده وارد شد. کفش‌ها را دم در جفت کرد و به داخل جهید. خانواده‌ی هاشمی هرگز زهرا را اینطور شتابزده ندیده بود. ‌می‌شد قسم خورد که اتفاق ناگواری افتاده است.

ادامه دارد...
نظرات (۱۶)