pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خون‌دماغ انگشت نصفه
زهرا غمناک
علت دوامشون، ملت جوادمون!

در دبستان ما دختری بود که انگشت اشاره ی دست راستش در یک حادثه‌ی عجیب (ماندن لای در اتوبوس) قطع شده و نصفه بود. این دختر اسمش اعظم بود و درس متوسطی داشت و نمره‌هایش خیلی خوب نبودند و با کسی هم به آن صورت مرسوم دوست نبود. نقاشی‌هایش را هم خیلی تمیز نمی‌کشید و رنگش از دورگیری مشکی می‌زد بیرون. یک سال نمی‌دانم به چه علتی دیر آمده بود مدرسه و در کلاس ما بود. مقنعه‌ی سفید اعظم هیچ‌وقت اتو نمی‌شد و یک جور حالت کدرِ چرک‌مرده داشت. پوستش تیره و چشم‌های درشتش سیاهِ سیاه بودند. آن قدر که می‌ترسیدی نگاهشان کنی.
اعظم دوستی نداشت و میز آخر ردیف سمت راست (از دیدِ معلم) و تنها می‌نشست. این قضیه حرص من را خیلی در می‌آورد. به نظرم کسی که در دبستان با بقیه دوست نبود و نمی‌گفت و نمی‌خندید، آدم رو اعصابِ نافرمی بود. مقنعه‌اش هم خیلی چروک بود. این یک دلیل دیگر بود برای این که حرص من را خیلی در می‌آورد. پوستش هم خیلی تیره بود. خب یک نفر با پوست تیره، یک مقنعه ی چرک‌مرده‌ی سفیدِ بی‌نهایت چروک را سر کند و پا شود بیاید مدرسه، استحقاق بدتر از این‌ها را ندارد؟ نقاشی‌اش را دیگر چرا بد می‌کشید؟ خب کافی بود کمی حواسش را جمع کند تا رنگش از دورگیریِ مشکی نزند بیرون. این‌ها که هیچ‌کدام به انگشت نصفه‌اش مربوط نبود آخر؛ حرص من هم از همین در می‌آمد.
آن قدر حرصم را در آورد (و خب حق با من بود) که تصمیم گرفتم همه‌ی حرصم را سرش خالی کنم. در تمام طول سال با من بیش تر از دو-سه کلمه حرف نزده بود و اگر این را اضافه کنیم به نگاه ترسناکش که زل می‌زد به من و من را می‌ترساند، می‌فهمیم که من خیلی با او و رفتار غیر منطقی‌اش مدارا کرده بودم، وگرنه که زودتر از این ها باید حسابش را می‌رسیدم.

اعظم بعضی وقت‌ها با سرویس ما برمی‌گشت خانه. سرویس ما یک پیکان سبزِ لجنی بود که به جز راننده دو نفر جلو می‌نشستند تنگِ هم و یکی روی پایشان می‌نشست، و نزدیک هفت (و گاهی شش) نفر پشت پیکان یک جوری خود را می‌چپاندند. وقت‌هایی که اعظم با ما برمی‌گشت، ما کلاً ده بچه بودیم که در آن پیکانِ سبزِ لجنی می‌نشستیم. پرواضح است که جایمان با وجود اعظم تنگ‌تر می‌شد و از او بیش‌تر لجم می‌گرفت.
در آن سال‌ها (که من هفت-هشت سال داشتم) یک بار از یکی از دوستانم توی کوچه شنیدم که بدترین فحش دنیا «تخمِ سنگ» است. بعد از آن شب‌ها خواب اعظم را می‌دیدم که لباسی از جنس کاغذ پوشیده بود و روی آن با ماژیک پررنگ مشکی بارها نوشته شده بود: «تخمِ سنگ». یک روز که دیکته‌ام ۱۷ شده بود، کلافه از این که مامانم کلی بد و بیراه به‌م می‌گوید، آمدم تا دمِ سرویس و اعظم را دیدم که گوشه‌ای برای خودش نشسته است. برگشت و با آن چشم‌های بزرگِ تیره‌اش نگاه خیره‌ای به من انداخت و رویش را برنگرداند. من آب دهانم را قورت دادم و با این که قلبم تند تند می‌زد صاف توی چشم‌هایش نگاه کردم و باز آب دهانم را قورت دادم. اعصابم از اینکه ممکن است رنگم از ترس پریده باشد و هم این که دیکته‌ام ۱۷ شده بود حسابی خورد بود و بنابراین تصمیمِ بزرگی گرفتم. وقتی همه‌ی بچه‌ها نشستند روی هم درونِ پیکان، به همه گفتم که اعظم به من گفته «تخمِ سنگ». اول آن واکنشی را که انتظار داشتم در بچه‌ها ندیدم؛ آن‌ها منتظر توضیحات بیش‌تری از من بودند. من توضیح دادم که این کلمه بدترین فحش دنیاست و از آن حرف‌هایی است که بزرگترها توی فیلم‌هایی که نمی‌گذارند ببینیم، به هم می‌زنند. با روشن‌تر‌شدن موضوع، بچه‌ها به خود آمدند و با خشم و نفرت به اعظم نگاه کردند و او را سرزنش کردند. اعظم که دوباره به من خیره شده بود با صدای بم و لرزان گفت که این حرف را نزده و اصلاً نمی‌داند چه معنایی دارد. اما حرف من اعتبار بیش‌تری برای هم‌سرویسی‌هایم داشت و آن‌ها همه تصمیم گرفتند اعظم را طرد کنند و دیگر هرگز با او حرف نزنند.

آخرین تصویری که از این خاطره یادم است، آن چشم‌های بزرگ و تیره‌‌اند که خیس از اشکی پنهانی و بی‌صدا، بیرون از پنجره‌ی پیکانِ سبزِ لجنی را نگاه می‌کردند و دستِ تیره‌ای که مقنعه‌ی چرک‌مرده‌ی چروک را چنگ زده بود.
نظرات (۶)