pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
تیغ روی شیشه میمون‌بازی
امیرحسین هاشمی

are you the genius, or are you the guy who always feels like he's living in the shadow of a genius?

وضعیتی که در دو نوشته‌ی پیش توضیح دادم، نوعی رابطه‌ی قدرت است که طرف ضعیف آن، برای جبران شکستی که در ذهن خودش خورده، واکنش‌هایی ناشیانه نشان می‌دهد و سعی می‌کند شکست را جبران کند.

این نوع رابطه‌ی قدرت، در بسیاری دیگر از تعامل‌های انسان با اطرافیانش وجود دارد. در مثال قبلی، حدود طرف قوی و ضعیف کاملاً مشخص بود و برای تعیین مرز مشکلی وجود نداشت. اما همیشه این‌طور نیست. روابطی وجود دارند که خوب نمی‌شود حدود و ثغور طرف قوی و ضعیف را در آن‌ها تعیین کرد. یکی از این روابط، رابطه‌ی دوستی است. در دوستی عادی، طبق پروتکل، تمام اعضا هم‌ارزند و بر اساس مفهوم قدرت نیست که در این رابطه قرار می‌گیرند. با این حال واقعیت و اساس‌نامه مانند هم نیستند. در چنین رابطه‌ای، بعد از مدتی بر خلاف اصول اساس‌نامه‌ی نانوشته‌ی دوستی، مفهوم قدرت - یا در حالت کلی: برتری - خودش را وارد رابطه می‌کند و با تأثیر گذاشتن روی اعضا، رابطه را هم تحت تأثیر قرار می‌دهد.

موقعیتی را تصور کنید که در یک رابطه‌ی دوستی، از هر نوع، یکی از افراد از بقیه برتر است. [برتری واژه‌ی گسترده‌ای است که البته همه‌مان بدون این‌که تعریف خاصی از آن در ذهن داشته باشیم، روی مفهومش احتمالاً اجماع داریم.] بسته به استواری شخصیت عضو یا اعضای دیگر این رابطه، شخص برتر می‌تواند در مقام الگو، مقتدا، مراد، معلم و عناوین دیگری از این دست قرار بگیرد. شخصیت‌های سست، به راحتی این عنوان را در شخص برتر می‌بینند و خود را، بدون عنوان البته، در حکم پیرو، اقتداکننده، مرید، شاگرد و...ِ او قلمداد می‌کنند. فکر می‌کنم مناسب‌ترین عبارت برای توصیف چنین حالتی «میمون طابق النعل بالنعل» باشد.

نمی‌توان این را پنهان کرد که هیچ‌کس، تهِ دلش، از داشتن چنین شخصی در کنارش ناراحت نیست. اما این وضع نمی‌تواند برای مدتی طولانی دوام پیدا کند. مشکل از کجا شروع می‌شود؟ «میمون طابق النعل بالنعل»، سعی می‌کند یک‌به‌یک اجزای شخصیت فرد برتر را درون خودش پیاده‌سازی کند. حاصل چنین پیاده‌سازی‌ای چیزی جز کاریکاتور نخواهد بود. بله... بعد از مدتی شخص ضعیف تبدیل به کاریکاتور شخص قوی می‌شود. علت پایدارنبودن حالتی که در ابتدای این بند توضیح دادم، موقعیتی است که برای کاریکاتور پیش خواهد آمد. بالاخره کاریکاتور روزی خودش را در آینه می‌بیند و می‌فهمد که تمام هویتش زیر سایه‌ی شخص دیگری شکل گرفته است. اولین، بهترین و شاید تنها راه چاره‌ی مواجه‌شدن با چنین حالتی، نفرت است. کاریکاتور از چهره‌ی اصلی متنفر می‌شود.

امروز ما دوباره در قرون وسطی زندگی می‌کنیم. آدم‌ها یا خوبند یا بد. آدم‌های خوب ممکن است بد شوند، اما آدم‌های بد هیچ‌گاه خوب نمی‌شوند. کاریکاتور هیچ‌وقت نمی‌تواند خودش را از زیر سایه‌ی چهره‌ی اصلی بیرون بکشد. شاید به تدریج سعی در تغییر رفتارهایی کند که از چهره‌ی اصلی به عاریه گرفته است، اما صرفِ سعی در انجام چنین عملی، حضور سایه‌ی چهره‌ی اصلی را نشان می‌دهد. نباید یادمان برود که «تضادْ تقلیدِ نوع دوم است».
نظرات (۱۴)