Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی حمام تاریک
طوفان موسوی
داستانی که می‌خواهم برا‌یتان تعریف کنم، مربوط به زمانی می‌شود که در ایستگاه آتش‌نشانی کار می‌کردم. ایستگاه ما در منطقه‌ای کوهستانی واقع شده بود و فاصله‌ای چند ساعته با شهر داشت. منطقه خوش آب-و-هوایی که جمعیتِ از شهر آمده‌اش، بیشتر از بومی‌هایش بودند. اغلبْ خانه‌های ویلایی‌ای داشتند که فقط در فصل گرما از آنها استفاده می‌شد. تابستان‌ها سرمان شلوغ می‌شد و در فصل‌های دیگر سال، کمبود نیروی ایستگاه‌های دیگر را جبران می‌کردیم. ایستگاه برای هر چهار‌ پنج نفر یک اتاق داشت و من هم با چند نفر دیگر در یک اتاق بودیم، که بیشتر برای خوابیدن استفاده می‌شد و امکانات زیادی نداشت. زمان‌هایی که شیفت نداشتم و تا جایی‌که وقت‌ام اجازه می‌داد، می‌توانستم چیزهایی در دفترم بنویسم؛ داستان زیر کامل‌شدهٔ یکی از همان یادداشت‌هاست.

آتش‌نشانی حرفه‌ای‌ست که کمتر کسی در آن پیدا می‌شود تا از خاطرات و خطرات‌اش برای‌تان داستان‌پردازی نکند. ولی اگر فکر می‌کنید، می‌خواهم داستان نجات‌دادن یک کودک، از جهنم راه‌افتاد در خانه را بنویسم و اشک‌های مادر نگران‌اش را توصیف کنم، اشتباه می‌کنید. چون خاطره‌ای که می‌خواهم تعریف کنم، عجیب‌تر از آن است که نیاز به تحریک احساسات‌تان داشته باشم.

پس با کمکِ دفترِ یادداشت‌های‌ام، خاطره‌ای را بازگو می‌کنم که تا قبل از این، فقط من و دفترم از آن باخبر بودیم:


«اوایل تیرماه ۱۳۸۸ - حوالی ساعت ۱۱ شب، زنگ خطر ایستگاه به صدا درآمد. وقوع حادثه در خانه‌ای نزدیک دامنه‌ها گزارش شد. زمان رسیدن تیم اعزام‌شده که من هم عضوی از آن بودم، به محل حادثه ۱۵ دقیقه طول کشید. شیب‌های تند و مسیر پر پیچ-و-خم نزدیک دامنه،‌ زمان معمول را دو سه برابر کرده بود. میان انبوه درخت‌های بلندی که تنه‌های لاغری داشتند، ویلایی دو طبقه به چشم می‌خورد. ماموریت را یک گیراُفتادگی در حمام گزارش داده بودند. سر یک نوجوان تا قسمت گردن در کاشی حمام گیر کرده بود! وقتی به ویلا رسیدیم، هنگام پیاده‌شدن از ماشین، نگاهم به طبقه دوم افتاد که یکی از چراغ‌هایش روشن بود. پشت پرده،‌ سایهٔ زن مو بلند و قد کوتاهی، در اتاق قدم می‌زد. سر-و-صدای اهالی خانه را از بیرون می‌شنیدم و تعجب‌ام از این بود که سر-و-صداها مربوط به جمعیت شادی می‌شد که گاهی میان حرف همدیگر خنده‌های بلندی می‌کردند. وقتی وارد خانه شدیم، مثل کسی که به قصدِ نظارت وارد اداره شلوغی می‌شود، ناگهان سر-و-صداها قطع شد و پیرمردِ آراسته و قد بلندی نزدیک ما آمد. با نگرانی‌ای که حدس زدم فقط از یک پدر قابل انتظار است، از ما خواست کارمان را در طبقه دوم شروع کنیم. بچه‌های کوچک به همراه زن و مردهای جوان، سکوت کرده بودند و از پشتِ پیرمردِ آراسته به ما نگاه می‌کردند. تعجب‌ام وقتی بیشتر شد که پیرمرد فقط راه را به ما نشان داد و هیچ‌کدام از افرادی که آنجا بودند همراه ما نیامدند. پرده اتاق بزرگی که در طبقه بالا قرار داشت، کنار زده‌شده بود و کسی در اتاق نبود. صدای ناله‌های خفیفی، از داخل حمامِ گوشه اتاق می‌آمد. وقتی وارد حمام شدم دیدم، پسر تا کمر روی دیوار خم شده و سرش داخل دیوار است. با بی‌دقتیِ مضحکی، بدن‌اش را با یک حولهٔ کوچک پوشانده بودند و او در حالی‌که پشت‌اش به ما بود، سعی داشت حوله را مرتب کند. یکی از کاشی‌ها، دقیقا به اندازهٔ سر پسر شکسته شده بود و بقیه سالم بودند.»

بیرون آوردنِ سرْ از سوراخِ کاشی، کار راحتی بود و به خوبی انجام شد؛ ولی هنوز نمی‌دانم چرا از کسانی‌که آنجا بودند، چگونگی اتفاق‌افتادن حادثه را نپرسیدم. انگار نیرویی، اجازه سوال‌پرسیدن را به من نمی‌داد. لحظه‌هایی که در آن خانه بودم، احساس می‌کردم سوال پرسیدن‌ام، باعث فاش‌شدن راز مگویی میان آن آدم‌ها می‌شود. تسخیرشدن ذهن من توسط این خاطره به همین‌جا ختم نمی‌شود:

«وقتی کارمان تمام شد، من روی پله‌ها ایستاده بودم و می‌خواستم با اورژانس تماس بگیرم تا پسر را به بیمارستان منتقل کنند، که ناگهان همه جا تاریک شد. میان آنهایی که در طبقه پایین بودند، همهمه راه افتاد و بلافاصله، صدای فریاد پسر از طبقه بالا، همه را ساکت کرد. صدای گوش‌خراشی که با فریاد همراه بود، از میان دیوارهای حمام شنیده شد و لحظه‌ای بعد قطع شد. چراغ قوه‌ام را روشن کردم و به طرف حمام دویدم؛ حوله روی زمین افتاده بودْ و اثری از پسر نبود. روی دیوار حمام، سوراخ بزرگی درست شده بود که اطراف‌اش تا گوشه‌های دیوار ترک برداشته بود. من تا آن زمان به حوادث غیرطبیعی اعتقادی نداشتم، ولی با دیدن آن صحنه، ناخودآگاه تمام خرافاتی که در مورد ماورالطبیعه شنیده بودم را دوباره مرور کردم. بااینکه زمان مناسبی برای جستجوی دلیل منطقی اتفاق‌ها نبود، ولی من به عنوان یک آتش‌نشان باید به طریقی خودم را آرام می‌کردم. نور چراغ قوه‌ام روی کاشی‌های حمام بود که برق‌ها به همان ناگهانی‌ای که رفته بودند دوباره برگشتند. چشم‌ام به پرده‌های اتاق افتاد، مثل دفعه‌ی اولی که از بیرون به آنها نگاه کرده بودم، بسته شده بودند. بدون اینکه بخواهم دنبال دلیل بازشدن و بسته‌شدن پرده‌ها باشم، فقط می‌خواستم زودتر از آن خانه خارج شوم. نزدیکِ در خروجی بودیم که زن جوانِ قد کوتاهی با موهای بلند، از پله‌ها پایین آمد. از ما تشکر کرد و کنار پیرمرد ایستاد و منتظر رفتن‌مان شدند. در را که پشت‌سرمان بستند، صدای خنده‌های‌شان بلند شد! زمانِ برگشت به ایستگاه، همه اعضای تیم به همدیگر قول دادیم، اتفاق‌های آن شب را برای دیگران به شکل یک ماموریت معمولی روایت کنیم. داستان ساختگی‌ای خلق کردیم و همان را برای همه تعریف می‌کنیم. انگار همان نیرویی که مانع از سوال‌پرسیدن من از اهالی آن خانه می‌شد، بین اعضای تیم هم رخنه کرده و اتفاق‌های آن شب را تبدیل به راز مگویی بین ما کرده است. الان هم که این‌ها را می‌نویسم، نمی‌دانم حوادث آن خانه را درست روایت کرده‌ام، یا آن نیروی نامرئی اینجا هم دست از سرم بر نمی‌دارد. بعضی وقت‌ها، یاد خنده‌های آدم‌های آن خانه می افتم و میان قربانی‌بودن‌ام در یک شوخیِ بی‌مزه و حادثه‌ای غیرطبیعی سردرگم می شوم.»


و من امروز بازنشسته شده‌ام و در کنار همسر و بچه‌های‌ام روزگار می‌گذرانم. از دامادها و عروس‌های‌ام راضی هستم و نوه‌های‌ام را عاشقانه دوست دارم. و یک پسر نوجوان هم در خانه‌مان هست که وقتی این خاطره را با خود مرور می‌کردم، یاد او افتادم و باعث شد متن بالا را برایتان بنویسم؛ تا شاید کسی بعد از خواندن این داستان بتواند کمکی به ما بکند. چون پسر کوچک من عادت بدی دارد و ما مادرش را به دلیل همین عادت بد از دست دادیم. پیرزن آنقدر غصهٔ سر پسرش را خورد تا مرد. متاسفانه پسر من هر وقت حمام می‌رود، سرش را به کاشی‌های حمام می‌کوید.
نظرات (۱)