pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
تابستان خود را چگونه گذراندید قسمت اول از مجموعه‌ی «چی چی می‌گی؟»
اديب فروتن
برای روح تنها کسی که وجودش باعث آرامش درونم می‌شد؛ آرمان بهین آئین و خنده‌ها‌ی نازنینش.

قسمت اول: آقا و خانم هاشمی خوب هستند.
آقای هاشمی خانواده‌ی خود را دوست دارد. او هر روز نماز می‌خواند و برای خرید سبزیجات از خانه خارج می‌شود. او یک کارمند بسیار ساده است و لباس رسمی می‌پوشد. او هر روز دگمه‌های پیراهن سفید خود را می‌بندد و کفش‌های مردانه‌ی خود را جفت می‌کند. آقای هاشمی مردی مهربان و با ادب است و در جابه‌جا کردن استکان‌ها به خانم هاشمی کمک می‌کند. خانم هاشمی زنی کارآزموده و مردم‌دار است و مو را از ماست بیرون می‌کشد. او عقیده دارد که اگر در خانه همکاری وجود داشته باشد کار لذت‌بخش می‌شود. خانم هاشمی دست کم روزی چند بار بر سر مسائل مختلف خدا را گواه می‌گیرد. زهرا دختر شیرین و ۸ ساله‌ی خانواده است. او مدرسه را دوست دارد و هر روز پس از بازگشت از مدرسه به اعضای خانواده سلام می‌کند. آوا دختر ۲۲ ساله و نجیب خانواده در انجام تکالیف به زهرا کمک می‌کند و در مواقعی که زهرا غمگین است از دلش در می‌آورد. آوا در کار‌های خانه به خانم هاشمی کمک می‌‌کند و به او خسته نباشید می‌گوید. در خانواده‌ی آقای هاشمی همه چیز خوب است و همه مؤدب می‌باشند. آرمان پسر ۸ ساله‌ی خانواده، کم حرف و با شعور است. پدربزرگ و مادربزرگ هم با خانواده‌ی هاشمی زندگی می‌کنند و از احترام خاصی برخوردار هستند. پدربزرگ خانه‌ی هاشمی به فال خیام عقیده دارد و اگر او را به باد تمسخر بگیرید دل‌خور می‌شود. مادربزگ اما هیچ مشخصه‌ی خاصی ندارد. نه باهوش است، نه بی ادب، نه درستکار. او حتی هیچ خاطره‌ای از دوران جوانی تعریف نمی‌کند. مادربزرگ همیشه در درس زبان انگلیسی به زهرا کمک می‌کند و جملات مشکل را برای او ترجمه می‌کند. او عادت دارد هنگام انجام تکالیف زهرا جملات را با خود زمزمه می‌کند.

آن یک قلم است. وجود دارد یک قلم در کنار آن پاک‌کن.
آیا آن یک قلم است؟ بله آن است. بله آن یک قلم است.

خانواد‌‌ه‌ی خوب و کامل هاشمی هر هفته به پیکنیک می‌روند و لحظات خوبی را سپری می‌کنند. امروز هم روز پیکنیک است. بعد از انجام یک بازیِ وسطی دسته‌جمعی مشغول خوردن غذایی می‌باشند که بر روی گازپیکنیکی گرم شده است. خانم هاشمی به آرمان گفت: «هنوز نخورده نمک نزن». آقای هاشمی سبزیجات را بین همه پخش ‌می‌کرد. سپس آوا جای هوشنگ را خالی کرد. هوشنگ نامزد نیمه‌رسمی آوا، پسری روشن و با خدا است. او یک سر ‌و‌ گردن از آوا کوتاهتر می‌باشد و در این مورد به خدا توکل کرده است. هوشنگ قبلآ به عنوان عروسک مشتری‌جلب‌کن در رستورانی نزدیک خانه‌اشان مشغول به کار بود. ولی بعد از آشنایی با آوا تصمیم گرفت شغل خود را به بسته‌بندی بادام‌زمینی و شیرین‌عسل برای اتوبوس‌های بین جاده‌ای تغییر دهد. خانواد‌ه‌ی هاشمی تا نزدیکی‌های عصر به رادیو گوش دادند و بعد از آن مشغول گرفتن ناخن‌های دست و پا شدند. سپس آقای هاشمی گفت: «این بارونی که این چند روزه زد برای کشاورزا خوب شد». بعد هم زهرا زکام شد و مجبور شدند زودتر از همیشه به خانه برگردند.

کفش‌ها را دم در جفت کردند و کار‌های قبل از خواب را انجام دادند. سپس همه در زیر کرسی وسط اتاق به خواب رفتند و تا صبح روز بعد خوابیدند. نیمه‌های شب صدای چند انفجار بلند از جایی نه‌چندان دور به گوش می‌رسید ولی کسی چیزی نشنید.
ادامه دارد...
نظرات (۱۳)