pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
خونه‌ی مادربزرگه نبرد تجربه و جوانی
آرش آرین
به نام نامی‌اش

یک هفته مانده‌ بود به مسابقه‌ی حساس ماراتون بین خرگوشِ تَر‌و‌فِرز و لاکپشت با‌تجربه. و کُری‌خونی‌ها بین طرفدارا‌شون شروع شده ‌بود. اکثر ساکنین و همچنین سلطان جنگلِ خاطره‌ها طرفدار لاکپشت با‌تجربه بودند و همه‌جا از او حرف می‌زدند و کری می‌خواندند. البته طرفدارای خرگوش تَر‌و‌فِرز هم بیکار ننشسته و حتی چندین‌بار با گروه رقیب درگیر شده و تا سر‌حّد مرگ همدیگر را کتک زده‌ بودند. جالب اینجاست که یکی پیدا نمی‌شد که بگه حالا اگه اونا برنده بشن چی به شما می‌رسه؟
خرگوش و لاکپشت هم مدام از سابقه‌ی بد یکدیگر حرف می‌زدند و چوب لای چرخ طرف مقابل می‌کردند. در جریان این زد‌و‌خورد‌ها و چوب لای چرخ کردن‌ها تعدادی از هواداران خرگوش به زندان افتادند، «پس آخر هر خنده‌ای یه گریه‌ای هم هست». خرگوش با شنیدن این خبر بسیار عصبانی شد و اذعان داشت در صورت پیروزی در مسابقه اولین کاری که می‌کند آزادسازی این زندانیان است.
به‌هر‌کیفیت این یک هفته‌ی طوفانی هم سپری شد و روز مسابقه فرا رسید. حس‌و‌حال عجیبی بر حیوانات حاکم بود. تمام حیوانات حضور نداشتند ولی آنهایی که آمده‌ بودند هیجان خاصی داشتند. پی‌در‌پی خودخوری می‌کردند تا جایی که آمار خودخوری نسبت به سال قبل حدوداً دو برار شده‌بود. موضوعِ خودخوری که به‌ ظاهر ساده به نظر می‌رسید، تا حّدی جدی شد که سلطان جنگل طی یک سخنرانی از حیوانات خواست تا دست از خودخوری بردارند. البته در لا‌به‌لای سخنانش از لاکپشت هم حمایت‌هایی کرد که این خشم هواداران خرگوش را بر‌افروخته بود. ولی آنها نمی‌توانستند کاری بکنند.
دیگر همه‌ چیز برای شروع مسابقه آماده بود و لاکپشت باتجربه و خرگوش تَر‌و‌فِرز روی خط شروع مسابقه ایستاده و منتظر اعلام شروع از طرف پسر سلطان جنگل بودند. پسر سلطان جنگل که شیری جاه‌طلب و قدرت‌دوست بود، چند باری اینطور نشان داد که می‌خواهد شلیک کند اما این کار را نکرد. خرگوش هر بار چند گام به جلو می‌آمد و بعد متوجه می‌شد که مسابقه شروع نشده. این مسئله باعث شد که تمرکز خرگوش به‌‌ هم بریزد. ولی لاکپشت ککش هم نمی‌گزید؛ چون چشمانش را بسته بود و روی صدای‌ شلیک تمرکز کرده ‌بود. سر‌انجام صدای شلیک آمد و مسابقه شروع شد. خرگوش با سرعتی بالا و قابل قبول مسابقه را شروع کرد ولی لاکپشت با حد‌اقل سرعت به‌ راه افتاد و سعی داشت زبل‌بازی در بیاورد و از فکرش استفاده کند. هر چه باشد او به لاکپشت باتجربه معروف بود و این کارش را سخت‌تر می‌کرد و مجبورش می‌کرد که فقط از راه تجربی مسابقه را ببرد. پس می‌توان این مسابقه را نبرد «سرعت و جوانی» علیه «تجربه و دانایی» نام‌گذاری کرد. خرگوش می‌خواست تا می‌تواند از لاکپشت فاصله بگیرد و با آخرین سرعتش می‌دوید و اصلاً فکر نمی‌کرد که امکان دارد خسته شود. لاکپشت هم سرعتش کمتر می‌شد که بیشتر نمی‌شد. لاکپشت از فکرش استفاده می‌کرد و سرعتی در کارش نبود. هیچکس نمی‌توانست حدس بزند چه چیزی در فکر او می‌گذرد. مدتی گذشت، فاصله‌ی بینشان خیلی زیاد شده ‌بود و کمتر کسی امید داشت که فکر و تجربه‌ی لاکپشت او را از این شرایط نجات دهد. خرگوش دیگر خسته شده بود و به نظر می‌رسید که موفق نشده انرژی‌اش را برای تمام مسابقه ذخیره کند. درست در همین لحظه بود که یک روباه که بعداً معلوم شد از مزدوران لاکپشت بوده، جلو آمد و یک هویج تر و تازه به او تعارف زد. خرگوش با دیدن هویج اختیارش را از دست داد. آخر هر چه باشد او به اندازه‌ی لاکپشت باتجربه نبود. هویج را خورد بی آنکه ذره‌ای احتمال وجود یک توطئه علیه خودش را بدهد. او که بسیار خسته و کوفته بود به مجرد خوردن هویج به خوابی عمیق فرو رفت. ماجرا را به لاکپشت خبر دادند و از او خواستند که از فرصت استفاده کند و سریعتر به راهش ادامه دهد. ولی لاکپشت گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و فقط استفاده از تجربه و فکر کردن را سرلوحه‌ی کارش قرار داده بود. به آهستگی جلو می‌رفت و شرایطی کَما فی السابق داشت، حتی کمی آهسته‌تر. گذشت و بعد از مدتی خرگوش دوباره به هوش آمد و در این مدت نفسی چاق کرده‌ بود. پس با سرعتی بیشتر به راهش ادامه داد و این توطئه بی‌ثمر ماند و نتوانست مانع خرگوشِ تَر‌و‌فِرز داستان ما بشود. خرگوش با سعی و تلاش و پشتکار توانست در مسابقه به برتری برسد. لاکپشت هم سکه‌ی یک پول شد که البته بعضی‌ها هم می‌گفتند سنگ روی یخ شده که ما قضاوت را به خودتون واگذار می‌کنیم. خرگوش این پیروزی را به همه‌ی هوادارنش که در زندان بودند تقدیم کرد و آنها را از زندان بیرون آورد. لاکپشت هم تا مدت‌ها بعد فکری بود و تصمیم گرفت که جنگل خاطره‌ها را ترک کند.

نتیجه: در هیچ شرایطی در یک مسابقه‌ی دو، لاکپشت نمی‌تواند خرگوش را شکست دهد، ولو دانا باشد و خرگوش هم تَر‌و‌فِرز نباشد.

پایان
نظرات (۸)