pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
previously on lost destiny
محدثه
همانی که دشمن جیکوب می‌گفت. It always ends the same. وسط ده‌ها ماجرای نیمه‌تمام، درحالی‌ که مبهوتی و هیجان‌زده‌ای و گیج می‌خوری و بالا می‌روی و پایین می‌آیی، تقی صدا می‌آید و آن وسط می‌نویسد L O S T. همیشه چند ثانیه طول می‌کشد تا زمان و مکان را درک کنی، و این حقیقت آزاردهنده را که انتظار شروع شده: تا هفته‌ی دیگر، یا... تا نه ماه دیگر.

فصلی که ابتدایش این‌گونه نشان می‌داد که از یک طرف در پرش‌های زمانی و پیامدهای آن بگذرد و از طرف دیگر تلاش‌ بن و جک را برای بازگرداندن oceanic 6 نشان‌مان دهد، همان ابتدا به این دو داستان خاتمه داد و لاست را به داستانی تبدیل کرد که علاوه بر غیر قابل پیش‌بینی بودن، دیگر حتی نمی‌دانستی که باید چه انتظاری از ادامه‌اش داشته باشی.

زمانی در همین ستون صحبت از یکی از تم‌های اصلی لاست بود؛ تأثیر گذشته و خاطرات انسان بر زندگی و رفتارهایش. در فصل 5 این تم به‌طرز عجیبی ادامه می‌یابد. تعدادی از شخصیت‌های اصلی وارد گذشته‌ای می‌شوند که می‌دانند آینده‌شان را تحت تأثیر قرار خواهد داد، و ظاهرن اختیار پیدا می‌کنند که بخش‌هایی از سرنوشت‌شان را خودشان تعیین کنند. سایر،‌ موجود کله‌شق و پیش‌بینی ناپذیر داستان ظاهرن از همه معقول‌تر است؛ زندگی جدیدی را شروع می‌کند و سعی می‌کند آرام و سنجیده جلو برود و فکر کند و تصمیم بسازد. جک کاملن در لاک استحاله شده؛ خیال خودش را راحت کرده و همه چیز را حواله داده به destiny و جارو می‌کند و تمیز می‌کند و انتظار می کشد. هرلی فیلمنامه‌ی جنگ ستارگان را می‌نویسد که زودتر از زمان اصلی نوشته‌شدنش آن را بفروشد و پولدار شود. سعید، مغز متفکر داستان، درب و داغان از همه‌ی بلاهایی که سرش آمده و فکرش را مختل کرده، همه‌ی بدبختی‌شان را زیر سر بن لاینس می‌بیند و حساب مي‌کند که با پاک کردن صورت مسأله کلن همه چیز حل خواهد شد. جولیت نمی‌تواند بن را نجات دهد. جک هم فکر می‌کند که یک بار زندگی بن را به‌خاطر کیت نجات داده و همان یک بار کافی‌ست و جزیره خودش کارها را درست می‌کند. کیت احساسات مادرانه‌اش با ترک آرون شدت گرفته و احساس تکلیف می‌کند که بن کوچک را نجات دهد، و به همراه سایر علیرغم تأکید ریچارد بر عواقب کار، رضایت می دهند که ریچارد به هر شکل ممکن بن را نجات دهد. اینجاست که irony شکل می‌گیرد: کسانی‌که بن به طرق مختلف بر زندگی‌شان تأثیر داشته، مسؤول تبدیل او به موجودی هستند که فکر می‌کنند آن همه بلا را به سرشان آورده. اولین تلاش جمعی برای تغییر سرنوشت دقیقن باعث همان اتفاقی می‌شود که قرار بوده رخ دهد.

تلاش بعدی بخش پایانی فصل را شکل می‌دهد. این بار ایده‌ی تغییر سرنوشت متعلق به مغز متفکر دیگر، جناب فارادی است که در محاسباتش به این نتیجه رسیده اگر انرژی swan station را با بمب هیدروژنی یک بار برای همیشه خنثی کند، بیست سال نیاز به فشار دادن دکمه از بین خواهد رفت و روزی نخواهد رسید که دزموند یادش برود و انژی آزاد نشده باعث سقوط هواپیما شود. باز هم عده‌ای موافقند و عده‌ای که سقوط نکردن هواپیما و ادامه دادن زندگی سابق‌شان را دوست ندارند، شدیدن مخالف، ولی نهایتن همه می‌پذیرند که ایده‌ی فارادی را عملی کنند. نتیجه‌ی عمل، یکی از دو cliffhanger سیزن 5 است. اینجا قرار نیست تئوری پردازی کنیم ولی من با مایلز هم‌عقیده‌ام: incidentای که منجر به ایجاد سیستم فشردن دکمه می‌شود، دقیقن همینی است که در ثانیه‌های پایانی این فصل اتفاق افتاد. ضربات پایانی جولیت و انفجار بمب، دقیقن همان کاری را کرد که کلید دزموند در پایان سیزن 2، همانی که نویسنده‌ها گفته بودند اگر نچرخانده بودش نیروی الکترومغناطیسی جزیره باعث می‌شد کل جهان نابود شود. Destiny با هزار ضرب و زور این گروه را به جزیره باز گرداند تا دنیا را نجات دهند.

You can’t always get what you want. این را هاوس همیشه می‌گوید، برای بیشتر آزار دادن آدم‌هایی که به‌قدر کافی به‌خاطر انجام نشدن کارهایی که او باید انجام می‌داده، از دستش در رنج و عذاب هستند. ولی انگار جایی که باید این جمله را هر لحظه به یاد داشت، نه هنگام تماشای هاوس، که هنگام تماشای سیزن 5 لاست است. در اپیزودهای میانی این فصل، دو انتخاب داشتی. یک انتخاب این بود که دائم خواسته‌های عجیب و غریبت را سرکوب کنی و مدام به یاد بیاوری که لاست قصه‌ی نجات‌یافتگان سقوط یک هواپیما در جزیره‌ای ناشناخته است، و از ابتدا داری لاست تماشا می‌کنی که بدانی سرنوشت آن‌ها چه خواهد شد. قهرمانان اصلی لاست جک و کیت هستند، باید می‌دانستی که دیگر نباید مدام نوستالژی دزموند سیزن 3 را داشته باشی و از این حضور بی‌معنی و سایه‌وارش شاکی شوی، یا در هر قسمت دنبال تکه‌های پخش‌وپلای بن لاینس سیزن 4 بگردی و با آن خوش باشی،‌ یا عزا بگیری که چرا وسط زندگی مستر اند میسیز له‌فلور این کیت و جک دوباره پیدایشان شد. باید لذت می‌بردی از تلاش‌های مذبوحانه‌ی لاک برای متقاعد کردن oceanic 6 برای برگشتن، باید والت را که می‌دیدی ذوق‌زده می‌شدی،‌ باید در همه‌ی لحظه‌هایی که جان بن را اذیت می‌کرد از دستور مسخره‌ی الکس حرص نمی‌خوردی، باید چند قسمت هیجان می‌داشتی که کیت آرون را چه‌کار کرده و وقتی یک قسمت تمام این داستان را برایت تعریف می‌کنند، کیف می‌کردی... انتخاب دیگر این بود که جک و کیت را ignore کنی و لاک را تحمل کنی و حضور بن را ببلعی و با who cares و my mother taught me و it’s not a train, john, it doesn’t run on a schedule و mission accomplished و بقیه‌ی لحظه‌های فوق العاده اش خودت را مشغول کنی و از سایر جدیدی که همه‌ی جذابیت‌های قبلی‌اش را دارد و فقط باهوش‌تر و باشعورتر شده و یک جولیت نازنین در کنارش اضافه شده، لذت ببری و منتظر بمانی تا برسی به انتهای کار. به جایی که دوباره ایمان می‌آوری نویسنده‌های لاست به رغم توانایی عجیبشان در خلق کردن موقعیت‌های مطلقن lame و کش دادنشان تا حد تهوع، به رغم 5 دقیقه‌ی باورنکردنی‌ای که ترسیدند نگران رز و برنارد شده باشیم و فجیع‌ترین سکانس تاریخ لاست را خلق کردند، به‌رغم تقلیل دادن انگیزه‌ی جک برای تغییر سرنوشت، به جملات خزعبل I had her and I lost her که اگر کتک جانانه را بخاطرش نمی‌خورد شاید لاست دیدن در همان لحظه برای من تمام می‌شد، به‌رغم آن فلاش‌بک زورکی از گذشته‌ی جولیت و توجیه سرهم‌بندی‌شده‌ی تغییر نظرش به‌خاطر گذشته و به‌خاطر اینکه سایر به کیت نگاه کرده، و به‌رغم همه‌ی آنچه این سیزن را به میزان قابل توجهی پایین‌تر از سیزن 3 و 4 نگه می‌داشت، هنوز می‌توانند کاری کنند که نتوانی ستایش‌شان نکنی. صحبت از جیکوب است، و سکانس‌های بی‌نظیر اول و آخر اپیزود آخر که تا مدت‌ها سوژه‌ی بحث و نظر و تئوری‌پردازی‌های‌مان خواهد بود. خلق و پرداخت شخصیت جیکوب حیرت‌انگیز است. بعید است هیچ‌یک از بیننده‌های لاست جیکوب را با چنین شکل و شمایلی تصور کرده باشند، و حالا دیگر محال است بتوانند فرد دیگری را به‌جای خداوندگار فعلی جزیره تصور کنند. مسافران پرواز 815 هم که احتمالن سری آخر انتخاب‌های جیکوب هستند، آن‌هایی که قرار است مرحله‌ی آخر progress و اشرف مخلوقات – انتخاب‌ها- یش باشند. فقط کاش انتخاب‌های جیکوب هم مثل خودش باور کردنی بودند. سایر و سعید را شاید بشود پذیرفت، ولی قبول کردن جک و کیت و هرلی و سان و جین در نقش انتخاب‌های نهایی جیکوب کمی سخت است...

همانی که جیکوب می‌گفت. It only ends once. Anything that happens before that is just progress. این بار چندان هم the same تمام نشد، این بار L O S T اش سیاه بود روی زمینه‌ی سفید. یک فاینال فوق‌العاده در راه است. شمارش معکوس را آغاز کنیم؟
نظرات (۲)