|
|||
شراب ملک ری چکهای... جرعهای... لحظهای... |
| الف.میم |
بعضی روزها دلم خیلی میگیرد. بعضی روزها خیلی تنهام. توی اداره نشستهام و آرام آرام یک لیوان چای سر میکشم یا توی خانه عصر یک روز جمعه صفحههای اینترنت را دنبال یک چیز تازهای زیر و رو میکنم، و دلم میخواهد از این چهار تا دیواری که دورم را گرفتهاند رها شوم. بروم خیابانهای قدیمیِ تهران. بروم بازار، بروم بابهمایون، گلوبندک، میدون ارگ، خیابان ری . . .
یک روزهایی واقعن دلم میخواست میرفتم توی تهران قدیم زندگی میکردم. روزهایی که تهران این همه بزرگ نبود. ری بود و شمیران که یک جادهی سرسبز و خوش آب و هوا این دو تکهی تهران را از پیچ شمیران تا میدان تجریش به هم وصل میکرد. شمران که امروز پل پارکوی به بالا تا اقدسیه و پاسداران است، اعیاننشین بود. باغ بود و کاخ. زار و زندگی مردم عادی تهران توی ری بود. خانههای دور تا دور اتاق و هر اتاق یک جفت ننه بابا و کلی بچه. کوچههای باریک و بچههای دماغویی که در هم میلولیدند. چادرهای گلگلی روی سر دخترهای جوان. صدای لخلخ دمپایی و زنگ دوچرخههای هندی. بازاریها، کارگرها، علافها. آدمهایی که بعدن وقتی تهران اشغال شد یا بعدترها وقتی کودتای ۲۸ مرداد شد و مردم دلشان تنگ شد برای روزهای قدیم، برای آن سرخوشی و بیخیالی روزهای قدیم، در چهرهی بازیگران مردمپسند، آمدند به سینما و شدند فیلمفارسی. آن کلاهمخملیها و داشمشدیها، آن بیکایمانوردیها و فردینها و ناصر ملکمطیعیها، آنها آخرین نشانه¬ از شیوه¬ی زندگی مردم پاییندست دشت ری بودند در فاصلهی میان شاه آخر قاجار و شاه اول پهلوی.
آن روزها تهران این همه گرفته نبود. زندگی میگذشت. اگر واگیر نمیآمد و قحطییِ نان مردم را جلوی نانواییها به جان هم نمیانداخت زندگی میگذشت. آلونکی بالاخره برای همه بود. یک لقمه نان و تخم مرغی که بشکنی توی آب جوش یا سیبزمینیای که بگذاری توی منقل و دور هم با گلپر بخوری. و امیدواری باشی پسرها کلاس ششم را تمام که کردند بشود دستشان را توی ادارهای بند کرد و با مواجب دولت زندگی را گذراند. تمام هم اگر نکردند بذاریشان دم حجرهای آهنگریای چیزی که پس فردا دستشان خالی نباشد و جوجهای هم بتوانند کنار نانشان بگذارند.
دخترها را هم که میفرستی خانهی بخت و بعدش دست زنت را میگیری راه میافتی طرف کربلا یا مکه.
همه چیز ساده حل میشد. آدمهای با هم قهر در کوچهی آشتیکنان صلح میکردند و مریضها با نذر و نیاز شفا میگرفتند. دختر پسرها، ندیده عاشق میشدند. بچهها جلوی بزرگترها پا دراز نمیکردند و از شمعهای توی سقاخانه، کاری بیشتر از سوختن بر میآمد. این سادهانگاری زندگی و دلایدلی را حتا اگر عامل یا پپیشزمینهی روزگار دیوانهوار امروز هم بدانیم، نمیتوانیم این را که «برای خودشان خوب بود» منکر شویم. بله. برای خودشان خوب بود. خوش بودند و خوشخوشانی زندگی را میگذراندند. لابهلای این بیخردیها و حسمداریها یک چیزهایی هم بود که کمک میکرد جوامعی که به هم میپیوستند و کمکم در یک جامعهی بزرگ حل میشدند، بتوانند سرپا بایستند. یک قسم نان و نمک و حرمت نگاه ناپاک به زن و بچهی مردم و سنگِتمامگذاشتن برای قیمهی ظهر عاشورایی بود که خوب بود. پایهی استواری در عقل نداشت اما به درد میخورد. مردم احساساتی بودند، و اگر عصبانی، خوشحال، غمگین یا اصلن بیخیال میشدند، حسشان کف دستشان بود. دروغ و دغلی و نیرنگ و ریایی و نقشبازیکردنی در کار نبود. به قول رانندهتاکسیها پدر اگر گوشت را میکشید و کتکت میزد، شب که خواب بودی میآمد پیشانیات را میبوسید. اگر آن موقع عصبانی بود، موقع فروکشیدن خشم یادش نمی رفت که عاشقت است.
یک روزهایی دلم از این همه گرفتاری، این همه غصه، این همه عصبانیت بیپایان میگیرد. یک روزهایی...خیلی روزها دلم می خواهد اهل تهران قدیم میشدم و میرفتم شراب بیخیالی و آسودگیِ ملک ری را لاجرعه سر میکشیدم.
***
شراب ملک ری، اسم یک ستون است در مجلهی اینترنتی پرونده، برای نوشتن چیزهایی از زندگی و فرهنگ تهران، پیش از انقلاب پنجاه و هفت. آن سالهایی که خیلی از ما نبودیم وتنها کمرنگشدن نشانههایش در طول این سالها را به تماشا نشستهایم. برای کسانی که نوستالژیبازی را بازیِ قشنگی نمیدانند، خواندن این ستون شاید خوشآیند نباشند. اما برای کسانی که دوست دارند یک گوشه بنشینند و آه بکشند و بگویند «خوش به حالشان» یا «یادشان به خیر»... خب این ستون میخواهد برای این آدمها لحظات خوبی درست کند.
نظرات (۳)
یک روزهایی واقعن دلم میخواست میرفتم توی تهران قدیم زندگی میکردم. روزهایی که تهران این همه بزرگ نبود. ری بود و شمیران که یک جادهی سرسبز و خوش آب و هوا این دو تکهی تهران را از پیچ شمیران تا میدان تجریش به هم وصل میکرد. شمران که امروز پل پارکوی به بالا تا اقدسیه و پاسداران است، اعیاننشین بود. باغ بود و کاخ. زار و زندگی مردم عادی تهران توی ری بود. خانههای دور تا دور اتاق و هر اتاق یک جفت ننه بابا و کلی بچه. کوچههای باریک و بچههای دماغویی که در هم میلولیدند. چادرهای گلگلی روی سر دخترهای جوان. صدای لخلخ دمپایی و زنگ دوچرخههای هندی. بازاریها، کارگرها، علافها. آدمهایی که بعدن وقتی تهران اشغال شد یا بعدترها وقتی کودتای ۲۸ مرداد شد و مردم دلشان تنگ شد برای روزهای قدیم، برای آن سرخوشی و بیخیالی روزهای قدیم، در چهرهی بازیگران مردمپسند، آمدند به سینما و شدند فیلمفارسی. آن کلاهمخملیها و داشمشدیها، آن بیکایمانوردیها و فردینها و ناصر ملکمطیعیها، آنها آخرین نشانه¬ از شیوه¬ی زندگی مردم پاییندست دشت ری بودند در فاصلهی میان شاه آخر قاجار و شاه اول پهلوی.
آن روزها تهران این همه گرفته نبود. زندگی میگذشت. اگر واگیر نمیآمد و قحطییِ نان مردم را جلوی نانواییها به جان هم نمیانداخت زندگی میگذشت. آلونکی بالاخره برای همه بود. یک لقمه نان و تخم مرغی که بشکنی توی آب جوش یا سیبزمینیای که بگذاری توی منقل و دور هم با گلپر بخوری. و امیدواری باشی پسرها کلاس ششم را تمام که کردند بشود دستشان را توی ادارهای بند کرد و با مواجب دولت زندگی را گذراند. تمام هم اگر نکردند بذاریشان دم حجرهای آهنگریای چیزی که پس فردا دستشان خالی نباشد و جوجهای هم بتوانند کنار نانشان بگذارند.
دخترها را هم که میفرستی خانهی بخت و بعدش دست زنت را میگیری راه میافتی طرف کربلا یا مکه.
همه چیز ساده حل میشد. آدمهای با هم قهر در کوچهی آشتیکنان صلح میکردند و مریضها با نذر و نیاز شفا میگرفتند. دختر پسرها، ندیده عاشق میشدند. بچهها جلوی بزرگترها پا دراز نمیکردند و از شمعهای توی سقاخانه، کاری بیشتر از سوختن بر میآمد. این سادهانگاری زندگی و دلایدلی را حتا اگر عامل یا پپیشزمینهی روزگار دیوانهوار امروز هم بدانیم، نمیتوانیم این را که «برای خودشان خوب بود» منکر شویم. بله. برای خودشان خوب بود. خوش بودند و خوشخوشانی زندگی را میگذراندند. لابهلای این بیخردیها و حسمداریها یک چیزهایی هم بود که کمک میکرد جوامعی که به هم میپیوستند و کمکم در یک جامعهی بزرگ حل میشدند، بتوانند سرپا بایستند. یک قسم نان و نمک و حرمت نگاه ناپاک به زن و بچهی مردم و سنگِتمامگذاشتن برای قیمهی ظهر عاشورایی بود که خوب بود. پایهی استواری در عقل نداشت اما به درد میخورد. مردم احساساتی بودند، و اگر عصبانی، خوشحال، غمگین یا اصلن بیخیال میشدند، حسشان کف دستشان بود. دروغ و دغلی و نیرنگ و ریایی و نقشبازیکردنی در کار نبود. به قول رانندهتاکسیها پدر اگر گوشت را میکشید و کتکت میزد، شب که خواب بودی میآمد پیشانیات را میبوسید. اگر آن موقع عصبانی بود، موقع فروکشیدن خشم یادش نمی رفت که عاشقت است.
یک روزهایی دلم از این همه گرفتاری، این همه غصه، این همه عصبانیت بیپایان میگیرد. یک روزهایی...خیلی روزها دلم می خواهد اهل تهران قدیم میشدم و میرفتم شراب بیخیالی و آسودگیِ ملک ری را لاجرعه سر میکشیدم.
***
شراب ملک ری، اسم یک ستون است در مجلهی اینترنتی پرونده، برای نوشتن چیزهایی از زندگی و فرهنگ تهران، پیش از انقلاب پنجاه و هفت. آن سالهایی که خیلی از ما نبودیم وتنها کمرنگشدن نشانههایش در طول این سالها را به تماشا نشستهایم. برای کسانی که نوستالژیبازی را بازیِ قشنگی نمیدانند، خواندن این ستون شاید خوشآیند نباشند. اما برای کسانی که دوست دارند یک گوشه بنشینند و آه بکشند و بگویند «خوش به حالشان» یا «یادشان به خیر»... خب این ستون میخواهد برای این آدمها لحظات خوبی درست کند.
نظرات (۳)



چکهای... جرعهای... لحظهای...

الف جان
هر جا که بنویسی سرک می کشم.خوشحالم که از همیشه فعال تری.
موفق باشی
سلام . تبریک می گم ... امیدوارم همیشه موفق باشی
سلام بلند بالا عرض شد.