|
|||
قلاب کمدی پسرِ کله لاکپشتی |
| حامد میرنظامی |
گردن دراز و کله گرد و کوچولویی داشت، که باعث میشد مردم به چشم یک لاکپشت به او نگاه کنند. البته رقتار آرام و حرکات کندش هم دلیل خوبی بود، برای اینکه دیگران اسم واقعیاش را فراموش کنند و "کله لاکپشتی" صدایش کنند.
دوستهایش وقتی آخر حرفشان میرسید و می خواستند با او خداحافظی کنند، خیلی معمولی میگفتند: «...خب لاکی جون، من دیگه باید برم...»
همیشه لبخند میزد. نه اینکه بخواهد به زور لبخند بزند یا خودش را مهربان نشان دهد؛ چهرهاش آدم را یاد لبخندزدن میانداخت، که بیشتر بهخاطر حالت لبها و فرم صورتاش بود. بداخلاق و عصبانی نبود، فقط آنطور که صورتاش نشان میداد مهربانی از سر-و-ریختاش نمیبارید.
هر وقت که چشمتان به او میافتاد، دستهایش توی جیباش بود. گاهی که دماغاش میخارید یا میخواست کِشِ موهایاش را درست کند، خیلی سریع دستهایش را درمیآورد و دوباره آنها را گویی که به جایگاه ابدیشان برگردانده باشد، توی جیبهایش میکرد.
معتقد بود، هر وقت موهای فرفریاش را بدون هر نوع ژل یا ماده آرایشیای، فقط با چند عدد کش بالا نگه دارد، آن روز، روز خوبی برایاش خواهد بود.
یک شب پدر و مادرش تصمیم گرفتند با او درمورد نگاهی که اطرافیان به او داشتند صحبت کنند.
«چرا میذاری بقیه به چشم یه لاکپشت بهت نگاه کنند؟»
«برای ما هم بد میشه. تو با این کارهات آبروی ما رو هم میبری.»
«ما بر اساس تجربهمون میخوایم بهت کمک کنیم. فکر کردیم که اگر گردن و سرت این شکلی نبود و بعضی از عادتهات رو هم نداشتی، دیگه کسی جرات نمیکرد بهت بخنده و پشت سرت حرف بزنه.»
بعد پدر از پشت مبلی که روی آن نشسته بود، یک اره درآورد و نزدیک پسرشان شد. پسر کله لاکپشتی عقبعقب رفت و شروع کرد به ناسزا گفتن. مادر همینطور که گریه میکرد، گفت «آروم باش پسرم! ما میخوایم کمکت کنیم! میخوایم کمکت کنیم!»
پدر که دید سر-و-صدای پسر مانع کارشان میشود، دستمال آغشته به بیهوشکنندهای را که قبلا آماده کرده بود، با یک حرکت سریع، جلوی دهان او گرفت و منتظر شد بیحرکت شود.
به جز صدای کم تلویزیون و نفسهای بلند پدر، صدایی شنیده نمیشد.
دوباره اره را برداشت و نزدیک گردن پسر برد.
ناگهان چشماش به دخترش افتاد؛ از لای در اتاق، داشت به آنها نگاه میکرد.
پدرِ عصبانی سر مادر داد زد: «اینکه هنوز بیداره...»
و جسم بیحرکت پسر را بلند کرد و بیرون رفت تا کارش را در زیرزمین خانه تمام کند.
مادر هم ماند تا به دختربچهٔ خوابآلود توضیح دهد، پدرْ برادرش را کجا میبرد. «عزیزم تو از برادرت خسته نشدی؟ از اینکه هیچوقت باهات بازی نمیکنه ناراحت نیستی؟ میخوای یه داداش جدید داشته باشی؟»
زیرزمین نور ضعیفی داشت و گرد-و-خاک از در-و-دیوارش زبانه میکشید.
پدر شبیه سربازی شده بود که بهخاطر حفظ جان همسنگریها، خودش را روی مین میاندازد. با اعتماد به نفس کارش را شروع کرد.
اول قسمت زیادی از گردن را برید. سپس صورت را طوری تراشید که چهره لاکپشتیاش، برای همیشه از ذهنها پاک شود.
همان شب، داخل جیبهایاش، موجودات ریز گوشتخواری را چسباندند.
مدل موهایاش را هر طور که به صورتاش میآمد درست میکرد.
زمان بیشتری را با خواهرش میگذراند. با هم بازی میکردند و شبها موقع خواب برای خواهر کوچکاش قصه میگفت. قصههایی که تعریف میکرد، همه درباره پسری بود که کلهاش شبیه کله لاکپشت بود.
میان همین قصه تعریفکردنها بود که فکری به سرش زد.
یک صبح تا شب از خانه بیرون رفت و وقتی برگشت، یک لاک واقعی، اندازه خودش آورده بود.
الان موهایاش را همان مدلی که دوست دارد درست میکند.
تکههایی از دستهایش همیشه خورده میشوند.
میوهها را با پوست میخورد و گیاهخوار هم شده.
نظرات (۰)
دوستهایش وقتی آخر حرفشان میرسید و می خواستند با او خداحافظی کنند، خیلی معمولی میگفتند: «...خب لاکی جون، من دیگه باید برم...»
همیشه لبخند میزد. نه اینکه بخواهد به زور لبخند بزند یا خودش را مهربان نشان دهد؛ چهرهاش آدم را یاد لبخندزدن میانداخت، که بیشتر بهخاطر حالت لبها و فرم صورتاش بود. بداخلاق و عصبانی نبود، فقط آنطور که صورتاش نشان میداد مهربانی از سر-و-ریختاش نمیبارید.
هر وقت که چشمتان به او میافتاد، دستهایش توی جیباش بود. گاهی که دماغاش میخارید یا میخواست کِشِ موهایاش را درست کند، خیلی سریع دستهایش را درمیآورد و دوباره آنها را گویی که به جایگاه ابدیشان برگردانده باشد، توی جیبهایش میکرد.
معتقد بود، هر وقت موهای فرفریاش را بدون هر نوع ژل یا ماده آرایشیای، فقط با چند عدد کش بالا نگه دارد، آن روز، روز خوبی برایاش خواهد بود.
یک شب پدر و مادرش تصمیم گرفتند با او درمورد نگاهی که اطرافیان به او داشتند صحبت کنند.
«چرا میذاری بقیه به چشم یه لاکپشت بهت نگاه کنند؟»
«برای ما هم بد میشه. تو با این کارهات آبروی ما رو هم میبری.»
«ما بر اساس تجربهمون میخوایم بهت کمک کنیم. فکر کردیم که اگر گردن و سرت این شکلی نبود و بعضی از عادتهات رو هم نداشتی، دیگه کسی جرات نمیکرد بهت بخنده و پشت سرت حرف بزنه.»
بعد پدر از پشت مبلی که روی آن نشسته بود، یک اره درآورد و نزدیک پسرشان شد. پسر کله لاکپشتی عقبعقب رفت و شروع کرد به ناسزا گفتن. مادر همینطور که گریه میکرد، گفت «آروم باش پسرم! ما میخوایم کمکت کنیم! میخوایم کمکت کنیم!»
پدر که دید سر-و-صدای پسر مانع کارشان میشود، دستمال آغشته به بیهوشکنندهای را که قبلا آماده کرده بود، با یک حرکت سریع، جلوی دهان او گرفت و منتظر شد بیحرکت شود.
به جز صدای کم تلویزیون و نفسهای بلند پدر، صدایی شنیده نمیشد.
دوباره اره را برداشت و نزدیک گردن پسر برد.
ناگهان چشماش به دخترش افتاد؛ از لای در اتاق، داشت به آنها نگاه میکرد.
پدرِ عصبانی سر مادر داد زد: «اینکه هنوز بیداره...»
و جسم بیحرکت پسر را بلند کرد و بیرون رفت تا کارش را در زیرزمین خانه تمام کند.
مادر هم ماند تا به دختربچهٔ خوابآلود توضیح دهد، پدرْ برادرش را کجا میبرد. «عزیزم تو از برادرت خسته نشدی؟ از اینکه هیچوقت باهات بازی نمیکنه ناراحت نیستی؟ میخوای یه داداش جدید داشته باشی؟»
زیرزمین نور ضعیفی داشت و گرد-و-خاک از در-و-دیوارش زبانه میکشید.
پدر شبیه سربازی شده بود که بهخاطر حفظ جان همسنگریها، خودش را روی مین میاندازد. با اعتماد به نفس کارش را شروع کرد.
اول قسمت زیادی از گردن را برید. سپس صورت را طوری تراشید که چهره لاکپشتیاش، برای همیشه از ذهنها پاک شود.
همان شب، داخل جیبهایاش، موجودات ریز گوشتخواری را چسباندند.
مدل موهایاش را هر طور که به صورتاش میآمد درست میکرد.
زمان بیشتری را با خواهرش میگذراند. با هم بازی میکردند و شبها موقع خواب برای خواهر کوچکاش قصه میگفت. قصههایی که تعریف میکرد، همه درباره پسری بود که کلهاش شبیه کله لاکپشت بود.
میان همین قصه تعریفکردنها بود که فکری به سرش زد.
یک صبح تا شب از خانه بیرون رفت و وقتی برگشت، یک لاک واقعی، اندازه خودش آورده بود.
الان موهایاش را همان مدلی که دوست دارد درست میکند.
تکههایی از دستهایش همیشه خورده میشوند.
میوهها را با پوست میخورد و گیاهخوار هم شده.
نظرات (۰)



پسرِ کله لاکپشتی
