pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
gold finger پرده‌خوانی
علی فرشچی
«ارجح است با مرد مرده سفر نکنید.»
مرد مرده – جیم جارموش

اپیزود یک: پارک

مرد و زن کنار هم روی صندلی پارک نشسته اند. زن حیرت زده و با نگاهی معنادار با مرد صحبت می کند.

زن- نه! چرت نگو! آخه مگه میشه؟ جدّی اینو گفت؟
مرد- آره به خدا! اصلاً باورم نمی شد! انتظار هر واکنشی داشتم غیر از این یکی! دیگه دارن گندشو در میارن...

اپیزود دو: کافه

گروهی از دانشجویان رشته‌های مختلف هنری دور هم جمع شده اند تا یک شب سنگین و بارانی را در کافه‌ی گرم نزدیک دانشکده بگذرانند.

مرد اول- راستی «سین» من پرتره‌ای رو که ازت انداختم به‌ت نشون دادم؟ واقعاً عکس خوبی از آب در اومد.
سین- وای نه! راس میگی؟ دروغ نگو! من اصلاً آدم خوش‌عکسی نیستم آخه!
مرد اول- نه بابا چه دروغی! الان باهامه؛ میخوای به‌ت نشونش بدم؟
زن- آره! جداً باهاته؟
مرد اول- آره بابا.. صبر کن الآن به‌ت نشونش میدم.

مرد اول خم می‌شود و در کیف کوله‌اش را باز می‌کند. از انتهای کناری کیفش رایانه‌ی قابل حملی را روی میز کافه می‌گذارد. ناگهان یکی از افراد حاضر در گروه دانشجویان خشمگین می‌شود:

مرد دوم- «عین»! این چه کاریه آخه دیوونه؟ لپ‌تاپو بذار تو کیفت! مگه داهاتی‌ای؟

نگاه مرد اول با نگرانی و گیجی از وضع پیش‌آمده به نگاه مرد دوم گره می‌خورد. دهان مرد اول که از بیشماری سؤالات در ذهنش باز مانده، به ناگاه حرکت می‌کند:

مرد اول- «کاف»! تو […] هستی؟
مرد دوم- آره!
مرد اول آرام می‌گیرد. آرامشی بر جمع حاکم می‌شود.

اپیزود سه: تاکسی

دو دختر و دو پسر جوان در تاکسی نشسته‌اند. یک پسر در صندلی جلو و دیگری کنار دو دختر جوان بر صندلی عقب نشسته است. مردی که روی صندلی عقب نشسته است، از خاطراتش برای دختران جوان می‌گوید. صحبت مرد به محل تولد و زندگی افراد در خاطراتش می‌کشد.

مرد- بعضی موقع‌ها واقعاً آدمو خسته می‌کنن! نمی‌دونم چرا این جورین اینا.
زن اول- دقت کردی؟ حتی لهجه هم ندارن.
زن دوم- قیافشون هم جور خاصی نیست که بشه تشخیصشون داد.
مرد- جداً که تنها ملاک برای این که بفهمی […] هستن یا نه، رفتارشونه...

زن کنار دست مرد در گوش مرد چیزی می‌گوید و به مرد راننده اشاره می‌کند. صورت مرد رنگ می‌بازد. سریع از پشت سر به راننده می‌زند:

مرد- آقا شرمنده، شما که […] نیستین ما اینقدر داریم حرف می‌زنیم؟ یه موقع ناراحت نشین!
راننده- نه عزیزم، راحت باش، من اصلاً ایرانی نیستم، من افغانی هستم، هر چی می‌خوای بگو...

خنده‌ی معنادار راننده فضا را پر می‌کند. مرد دوم که کنار راننده نشسته است از او می‌پرسد:

مرد دوم- آقا حالا چرا انقدر می‌خندید؟
راننده- آخه پدر من در قندهار خانه می‌ساخت... دو تا از کارگرای پدرم در آنجا […] بودند... یادش به‌خیر... چه آدمای غریبی بودند...

نگاه‌ها در هم می‌آمیزد. افراد جوان حاضر در تاکسی حرفی برای گفتن ندارند.
نظرات (۵)