Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
مهاجمان فضا جیمز، آن‌طور که باید باشد
آریا بخششی
«جیمز همیشه خودش بود. او اصلاً آنطور که می‌بایست باشد بود؛ مردی خوش‌قلب و مهربان.
بیشتر اوقات سکوت اختیار می‌کرد و دم از چیزی نمی‌زد. آرام نفس می‌کشید و خوش‌تیپ بود. بدهی‌هایش را سر وقت پرداخت می‌کرد و به بهانه‌های مختلف به کسی دشنام نمی‌داد.
به‌هیچ‌وجه احساس باحالی نمی‌کرد، به‌هیچ‌وجه هم بچه‌باحال نبود؛ اما خب... می‌دانی؟ می‌دانی چه می‌خواهم بگویم؟ یا مسیح! هر کس که او را تا زمان فرارسیدن مرگش دیده، خودش خوب می‌داند که محض رضای خدا، محض رضای خدا او چقدر باحال و فوق‌العاده بود.
اگرچه ذاتاً حس و حالی نداشت و سرخوش نبود، ولی این دلیل نمی‌شود که به خودت بگویی: «برود به جهنم! او اصلاً آدم خوبی نیست.»
برعکس. خیلی هم خوب بود؛ خوب بود و با همه خوب رفتار می‌کرد و خوبی‌ها را درک می‌کرد. بین هیچکس از جمله ارباب و رعیت فرق نمی‌گذاشت. هیچ تمایزی بین افراد مختلف از/با هر قشر و ملیت و مکان و رنگ پوست قائل نبود. در سفرها دست و دلباز و خوش‌گذران بود و موقع انتخاب وسیله‌ی نقلیه برای سفرکردن، هیچ وسیله‌ای برایش در ارجحیت نبود... این را گفتم ولی خب کاملاً این‌طور نبود. بگذار روشنش کنم؛ در این بین مشکلی وجود داشت. مشکلی که گویی از مسائل بنیادین زندگی‌اش بود و نمی‌توانست به هیچ صورتی با آن کنار بیاید.
یکبار می‌خواستیم سفری داشته باشیم - من و جیمز - در بستر «می‌سی‌سی‌پی». همانی که با هرچیزی می‌توانی درآن خوش باشی؛ قایق پارویی، قایق ماهی‌گیری، قایق بادبانی، کشتی‌های بخار سه‌طبقه و قایق‌های دست‌ساز معروف «می‌سی‌سی‌پی» که از چند تا الوار به‌هم‌چسبیده تشکیل می‌شد و من خیلی دوست داشتم با آنها سفر کنیم. من چند روز قبل‌تر رفته بودم شرایط را برای سفرمان آماده کنم، وسایل لازم و وسیله‌ای که باید با آن سفر می‌کردیم.
برای مشورت سری به خانه‌اش زدم تا نظرش را بپرسم. صحبتمان که تمام شد خواستم از خانه‌اش بزنم بیرون، دستم نزدیک دستگیره‌ی در بود که دستش به گرمی روی شانه‌ام خورد. شستم خبردار شد که می‌خواهد چیز مهمی بگوید. برگشتم و خودم را آماده کردم.
جیمز با همان صدای دوست‌داشتنی همیشگی، آرام گفت:
«می‌دونی آیزاک، نمی‌خواستم اینو رو‌در‌رو بهت بگم ولی من اصلاً از این کرجی‌ها دل خوشی ندارم...
پسر، من ترجیح می‌دم با کشتی سفر کنم.»

اسحاق هندرسون در مصاحبه‌اش با رادیو کلمبیا - ۱۹۸۶

شماره‌ی قبلی پرونده برای ستون مهاجمان فضا بازخورد خیلی خوبی به همراه داشت و دو چیز اساسی و مهم دستگیرم شد:
اول اینکه خوانندگان زمانی بیشتر با مطالب همراه می‌شوند که صحبت از تجربیات، احساسات و چگونگی درگیرشدن با بازی‌ها به صورت تحلیلی و نزدیک به حوزه‌های مختلف علوم انسانی از قبیل روانشناسی به میان بیاید و نه اینکه مطلب فقط یک معرفی صرف باشد.
دوم آنکه بازی‌های روز چون در جریان روند پیشرفت تکنولوژی هستند و ایده‌هایشان نسبت به بازی‌های گذشته تازه‌تر و جدیدتر است برای صحبت محل اعراب بیشتری دارند.
مطمئن باشید من از این دو بازخورد همچون دو گوهر ناب بهره می‌گیرم...

این روزها پای سفره‌ی دل هر کسی که بنشینی، جنس صحبتش حاکی شکایتش از جلّادِ زمان است: کتاب‌های نخوانده، فیلم‌های ندیده، موزیک‌های گوش‌نداده، ایده‌های اجرانشده و هزار فعلِ «نه»دارِ دیگر.
خلاصه فهرستی از هزاران چیز که باید آنها را تجربه کرد.
این «باید دید، باید خواند، باید شنید»ها در حالت کلی از دو دسته خارج نیستند:

۱. آثار گذشته: که کلاسیک‌ها جزوشان هستند و در واقع هر چیزی را شامل می‌شوند که زمان آنها را پشتِ سر گذاشته و در طول زمان خوب راجع به‌شان صحبت شده و سبک سنگین شده‌اند و از گرمی ظاهرشان افتاده‌اند و حالا به خاطر عمقشان باقی مانده‌اند و اهمیت دارند. این دسته دسته‌ی بایدهای خیلی واضح و و بدون ریسک هستند. مثلاً رمان‌های گارسیا مارکز در این دسته جای می‌گیرند؛ چرا که هر کسی به خوبی می‌داند این رمان‌ها از رمان‌های «باید خوانده شود» هستند و خواندن آنها ریسکی در پی نخواهد داشت.

۲. آثار به‌روز: دسته‌ای که ایده‌های عجیب و غریب و جدیدشان نمودار افق‌های جدیدی‌ست که امروزه دارند کشف می‌شوند و داغ از تنور آمده در دسترس ما قرار می‌گیرند و در مقایسه با گروه اول ارتباط با آنها ریسک بیشتری برای ما در پی دارد؛ چرا که ظاهر و عمقشان به خوبی مشخص نشده است. در واقع آن‌طور که ما با قطعیت زیاد در مورد آثار گذشته صحبت می‌کنیم، نمی‌توانیم در مورد این‌ها نظر بدهیم.
گل سرسبد مصداق‌های این گروه «سریال لاست» یا «ساوت پارک» است که این روزها صحبت از آن‌ها نقل مجالسمان شده و مدام دیدن آن‌ها را به هم توصیه می‌کنیم و اصولاً هر کس آنها را ندیده باشد از آدم‌های - نصف عمر برفنارفته - محسوب می‌شود. این گروه نیز شامل هر قالبی می‌تواند باشد؛ ادبیات، موزیک، فیلم‌ها و سریال‌های تلوزیونی که این آخری شاید به خاطر پاپ‌بودنش بیش از قالب‌های دیگر به چشم می‌آید...

و اینک خانم‌ها و آقایان! اعلام می‌کنم همین حالا باید به این فهرست ندیده‌ها و نشنیده‌ها و نخوانده‌های «نصف عمر بر فنا کن» فهرستی جدید اضافه کنید: نکرده‌ها!
این فهرستی‌ست از ویدئوگیم‌هایی که تجربه‌کردنشان به‌شدت به هر بنی‌بشری توصیه می‌شود و بدون شوخی تجربه‌نکردنشان مساوی‌ست با بر فنا بودن یک عمر...

کاغذ و قلم به دست گیرید و برای نوشتن این فهرست منتظر بمانید.
نظرات (۷)