pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:    
درباره پرونده
طراح و برنامه‌نویس: امیر فکرآزاد [ای‌میل]
طراح لوگو: رضا عابدینی [سایت] [ای‌میل]

نویسندگان:
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
قلاب کمدی سایه‌بازی: قسمت آخر
طوفان موسوی
قسمت اول قسمت دوم - قسمت سوم قسمت چهارم قسمت پنجم

این قسمت:
گردش علمی

قسمت‌هایی از متن ممکن است حاوی مضامینی عاشقانه و تا حدی مزخرف باشد.


یک شبِ گرم تابستانی؛ شهر سایه‌ها روال طبیعی‌اش را طی می‌کند و سایه‌ها مشغول شب‌مره‌گی‌های خودشان هستند. تا ساعاتی دیگر، ماه در آسمانِ سایه‌ها ناپدید و شهر روشن می‌شود.

پدر و پسر، روی مبل راحتیِ روبه‌روی تلویزیون نشسته بودند که مادر جلوی دیده‌شان را گرفت و گفت: «قرص‌های بابات توی کشوی آشپزخونه‌ست. مثل اون‌دفعه گیج‌بازی درنیاری، کار بدی دستمون‌» پسر که حواس‌اش به حرف‌های مادر نبود،‌ فقط سری تکان داد و خودش را کنار کشید تا تلویزیون را بهتر ببیند. مرد گفت، «باشه. کی می‌آین؟»، «یک ساعت، دو ساعت دیگه می‌آیم» بعد دختر را صدا زد که «من میرم تو ماشین. انقدر طولش نده، زود باش.» مادر بیرون رفت و بلافاصله، دختر، با عجله از جلوی پدر و برادرش گذشت و خداحافظی کرد.
زمان زیادی از رفتن مادر و دختر نگذشته بود که مرد، میان نگاه‌های یواشکی‌ا‌ش به پسر، حرف‌اش را زد: «پاشو برو اون فیلمه رو بیار ببینیم»، «بابا دارم فوتبال می‌بینم»، «گفتم پاشو! تکرار این رو صد دفعه می‌ده»، «بابا این فوتباله، فیلم سینمایی...» هنوز حرف پسر تمام نشده بود که مرد با عصبانیت درخواست‌اش را تکرار کرد. پسر چشم‌های پدر را که دید، بلند شد، «پس جواب مامان رو خودت می‌دی» و رفت تا جدید‌ترین فیلم ترسناک‌اش را بیاورد. این‌جور موقع‌ها صفتی به پدر می‌داد که از نظر جامعه، صفتِ زشت و ناپسندی بود. ولی از نظر او، مناسب‌ترین صفت برای مردی شبیه به پدرش، همین بود: «دیوونه عقده‌ای».

چند خانه آنطرف‌تر، مادری پسربچه کوچک‌اش را برای رفتن به یک گردش علمی آماده می‌کرد.
ساندویچ نرم و بزرگی، که حرارات‌اش گرمای آرامش‌بخشی به دست‌ها منتقل می‌کرد را داخل کیف پسر انداخت. و آخرین سفارش‌ها را درباره گم‌نشدن و ماندن با گروه، به شکلی غیرقابل توصیف (یا مادرانه) به پسر گفت. پسر را بوسید و تا درِ خروجی همراهی‌اش کرد. همزمان درْ خانهٔ روبه‌رویی، دختربچه‌ای با مادرش خداحافظی می‌کرد و از خانه خارج می‌شد. درِهای خانه‌ها بسته شد و بچه‌ها تا انتهای خیابان بدون حتی کلمه‌ای حرف‌زدن، با هم بودند. کنار پارکِ کوچکِ انتهای خیابان، منتظر سرویس‌های‌شان می‌شدند. صدای جیرجیرک‌ها از لابه‌لای درخت‌ها شنیده می‌شد و تا چند صد متری آنها سایه‌ای رفت‌وآمد نمی‌کرد. پسربچه بااینکه دختر را زیاد دیده بود، اما آن شب نگاه‌اش روی او خیره ماند. صورت دختر، زیر نور مهتاب می‌درخشید. نه از آن نورهایی که چشم را می‌زند، که فقط روی قسمت‌هایی از صورت‌اش، لکه‌های براقی می‌درخشیدند. وقتی صورت‌اش را حرکت می‌داد، نورها خاموش-و-روشن می‌شدند و ظاهر ترسناکی به صورت سایه‌ای‌اش می‌دادند. سرویس که آمد پسر کنجکاو بود واکنش دیگران را هم به آن صورت ببیند. دختر وقتی از پله‌ها بالا می‌رفت هیچ سر-و-صدا و همهمه‌ای از سرویس شنیده نشد. پسربچه صبر کرد، تا در محل گردش علمی، باز هم دختر را ببیند.

بچه‌ها دسته‌دسته از سرویس‌ها پیاده می‌شدند و به جمعیتی که برای بازدید از پارک علمی آمده بودند، ملحق می‌شدند. پسربچه هنوز نتوانسته بود، میان جمعیتِ بازدیدکننده، دختر را پیدا کند. مربی داشت با کلماتی ساده، برای بچه‌ها توضیح می‌داد که از طریق آزمایش‌های انجام‌شده، روی یک سایه عجیب، به چه دستاوردهای علمی‌ای رسیده‌اند. پسر بیشتر از آن نمی‌توانست جلوی کنجکاوی‌اش را بگیرد و برای پیداکردن دختر، آرام‌آرام از گروه‌اش جدا شد.

پارک علمی، شامل غرفه‌های مختلفی، با عنوان‌هایی مثل "آشنایی با پوست"، "رگ‌ها و صاحب‌کارها"، "صاحب‌کارها را بیشتر بشناسیم" و... بود؛ به‌علاوه قسمتی که سالی یک‌بار اجازه بازدید از آن وجود داشت. آن هم در روز عطرپاشی بود، که درهایش به مدت 2 ساعت باز می‌شد، تا بازدیدکنندگان بتوانند از قسمت اصلی پارک، یعنی همانجایی که سایهٔ عجیب نگهداری می‌شود دیدن کنند.

پسربچه آنقدر از گروه و مربی‌اش فاصله گرفته بود، که برای برگشت، مطمئینا دچار مشکل می‌شد. از کنار غرفه‌ها گذشت و به قسمت اصلی رسید. جایی شبیه به سالنی بزرگ، که هوای‌اش، دلپذیرانه خنک بود و عطرِ خوشی به مشام می‌رسید. قدم‌هایش آرام‌تر شده بود و اطراف‌اش را که خالی از هر عنصر جذاب و قابل توجه‌ای بود، نگاه می‌کرد. مردم تا انتهای سالنِ خالی می‌رفتند و بعد از چند دقیقه توقف، همان مسیر را برمی‌گشتند و از آنجا خارج می‌شدند. انتهای سالن، داخل یک شیشه که اطراف‌اش با نرده‌های نسبتا مجللی تزئین شده بود، محل نگهداری همان سایه عجیب بود؛ که از زمان دستگیری‌اش ساکت مانده بود. به‌دلیل پوست و رگ‌هایی که روی قسمت‌هایی از دست‌هایش درآورده بود، هر دو دست‌اش را قطع کرده بودند و در اختیار دانشمندان و پژوهش‌گران گذاشته بودند. روی صندلی‌ای نشسته بود و اهالی آنطرف شیشه را نگاه می‌کرد. گاهی هم بلند می‌شد و می‌ایستاد که وقتی برای اولین‌بار این کار را کرد، جمعیتی که نگاه‌اش می‌کردند کمی عقب رفتند. پسر همه حواس‌اش، به صورت دختربچه‌هایی بود که با پدر و مادرهای‌شان در آن سالن بودند. ناگهان چشم‌اش به دختری افتاد که در انتهای سالن، کنار یک مادر و دختر، تنها ایستاده بود. پسر از همان فاصله، می‌توانست درخشش صورت دختر را ببیند. ولی انگار فقط او بود که آن صورت را می‌دید؛ چون بقیه هیچ توجه‌ای، که خبر از متعجب شدن‌شان بدهد، به آن دختر نمی‌کردند. جلوتر رفت و خودش را میان مردم، طوری‌که دختر او را نبیند پنهان کرد.

پچ‌پچ‌ها زیاد بود و همه از سایهٔ پشت شیشه حرف می‌زدند. متاسفانه سر-و-صداها باعث شد سایه بی‌قراری کند. شروع کرد به قدم‌زدن‌های عصبی. طوری در آن زندانِ شیشه‌ای قدم می‌زد، انگار می‌خواست ‌با حرکت سریعی بیرون بپرد. بالاخره بین حرف‌هایی که آنجا ردوبدل می‌شد، جمله‌ای، از طرف مادری که همراه دخترش آمده بود باعث شد اتفاق عجیبی بیفتد. مادر رو به یکی از بازدیدکننده‌ها گفت: «دخترم از وقتی روی پاهاش پوست درآورد، افسرده‌گی گرفته. فکر می‌کنه شبیه این میشه. گفتم بیارمش اینجا رو ببینه، شاید حالش بهتر شد...» و در همان لحظه سایه‌ای که مدت‌ها سکوت کرده بود، گفت:‌ «پس بالاخره اومدید» ناگهان آژیر خطر به صدا درآمد. بعضی‌ها از سالن فرار کردند و بعضی‌ها همان‌جا خشک‌شان زد و فقط به شیشه نگاه می‌کردند. نگهبان‌ها آماده حمله شدند. سایه بی‌اعتنا به سروصداها، جلوی شیشه آمد و مخاطب‌اش را آن مادر و دختر و آن دختربچه، که صورت درخشانی داشت قرار داد و گفت:‌ «از این به بعد حال هیچ‌کدام از شما بهتر نمی‌شود. همه چیز از این دختربچه شروع می‌شود و به این زن جوان (منظور همان دختر افسرده‌حال) می‌رسد. زمانی‌که دیگر از تاریکی نترسیدید، آغاز خواهد شد. و تو ای مادری که با شوهری زندگی می‌کنی که دچار بیماری قلبی‌ست اما عاشق فیلم‌های ترسناک است. بدان وقتی پوستِ پاهای دخترت را می‌کنی، فقط داری به پُرپشت‌شدنشان کمک می‌کنی. همهٔ اهالی شهر سایه‌ها همین بساط را تا مدت‌ها خواهند داشت تا وقتی‌که من بمیرم. پس بیائید همه با هم دعا کنیم که من هر چه زودتر بمیرم.» و فقط همین قسمت آخر حرف‌اش در سالن پیچید و دوباره ساکت شد و روی صندلی نشست.

ذکر اتفاق‌هایی که بعد از آن لحظه افتاد، به داستان سایه عجیب ربط چندانی ندارد. اگر بخواهم ادامه‌ایی برای اتفاق‌هایی که در آن شبِ گرم تابستانی افتاد بنویسم، باید درمورد زندگی عادی مردم و کارهای تکراری‌شان سرتان را دردبیاورم؛ ‌چون واقعا هیچ اتفاقِ به‌ظاهر بی‌اهمیتی بعد از آن شب نیفتاد. می‌ماند یک نکتهٔ به‌ظاهر بااهمیت، درباره پسربچه. او که میان جمعیتی بود که از سالن فرار کردند؛ ماه‌ها، شاید هم سال‌ها، تصاویرِ صورتی را می‌دید که با صدای آژیر خطر محو می‌شد. از آن شب به بعد، پسربچه باز هم دختر خانه روبه‌رویی را می‌دیدید. ‌ولی به شکل عجیبی شبیه بقیه شده بود. دیگر اثری از آن روشن-و-خاموش‌شدن‌ها نبود. دیگر اثری از آن اکلیل‌هایی که یک شب، زیر نور ماه، فقط برای پسر درخشیده بودند، ‌نبود.



خدانگهدار:
از آن زن صاحب‌کاری که در قسمت اول طلاق‌اش را نوشتم، به‌همراه کارگرش، که در همان قسمت، در تهیه گزارش کمک‌ام کرد، بابت نیمه‌کاره رهاکردن‌شان عذرخواهی و خداحافظی می‌کنم. همین‌طور است آن پیرزن و پیرمرد کارگری که در قسمت دوم حضور داشتند.
نظرات (۰)