pendik escort ataşehir escort
Restbet Restbet üye ol Restbet giriş Restbet kayıt Restbet canlı bahis Restbet yeni adresi
Permalink:   بازگشت به فهرست مطالب این شماره
تیغ روی شیشه مسأله‌ی ده
امیرحسین هاشمی
۱- این نوشتار خُرد است؛ با گسترش آن به تیغ روی شیشه کمک کنید.
۲- همان‌طور که در شماره‌ی پیش گفتم، می‌خواهم در این ستون فضاها و شرایطی را توصیف کنم که در آن‌ها خوب می‌توان روش‌های قبلی را اجرا کرد.
۳- این نوشته پراکنده است و البته به خاطر گستردگی مطالب، خوب نتوانستم جمعش کنم. بسیاری از موارد ناگفته مانده و آن‌هایی هم که نوشته شده کامل نیست. مفهوم‌های این نوشته گاهی علت و معلول همدیگرند و خیلی جاها وارد محدوده‌ی هم می‌شوند. برای همین جمع‌بندی و مرتب‌کردن آن کاری است که فعلاً نمی‌توانم انجام دهم. شاید در شماره‌ی بعد تکمله‌ی این بحث را بنویسم.


باید واقع‌بین بود: ساکنین شهرهای کوچک و روستاها، نسبت به شهرهای بزرگ احساس کمبود می‌کنند و در مقابل آن‌ها اعتمادبه‌نفس کمی دارند. همین‌طور ساکنین شهرهای بزرگ نسبت به شهرهای بزرگ‌تر و...
خیلی از این افراد تصمیم می‌گیرند خانه و زندگیشان را جمع کنند و بروند در قلب همان‌جاهایی زندگی کنند که نسبت به ساکنین آن احساس کمبود دارند. طبیعتاً چنین افرادی مدت زیادی را باید بگذرانند تا واقعاً با روحیه‌های شهرنشینی آشنا شوند و رفتارهایشان توی ذوق نزند. اما انگار هرچه می‌گذرد، نمی‌توانند این منش را در وجودشان درونی کنند و به صورت ناخودآگاه کار درست را انجام دهند. مواردی که در زیر می‌آیند، لزوماً «نوع رفتار» نیستند؛ بیشتر چشم‌اندازی هستند از بعضی بخش‌های زندگی این افراد.

حد

رفتار شهرنشینی چیزی است که اندک‌اندک و طی سالیان دراز در وجود انسان‌ها ته‌نشین می‌شود و کسب‌کردنش طی یک دوره‌ی کوتاهْ نشدنی است. کسی که ناگهان در محیط شهر قرار می‌گیرد، بسیاری از قواعد را بلد نیست و حد آن‌ها را نمی‌شناسد: در خیابان از رنگ روسری یک نفر خوشش می‌آید، از بند کفش‌های یکی، از مدل شلوار یکی دیگر و... فردا تمام این‌ها را با هم ترکیب می‌کند و به صورت یک کاریکاتور از خانه بیرون می‌آید؛ چون نمی‌داند و به این زودی‌ها نمی‌تواند حد را بشناسد. لباس‌پوشیدن فقط یک مثال بود؛ حد در همه‌چیز وجود دارد: صحبت‌کردن، رفتار و...

قواعد و استثناها

کمی که از حضور فرد در شهر گذشت، اگر باهوش باشد، کم‌کم می‌فهمد که در مورد خیلی از چیزها قواعدی وجود دارد؛ فرمول‌هایی که می‌شود رفتارها را بر اساسشان پیش‌بینی کرد. مثلاً این‌که شهری‌های باکلاس به آناتما، تول، آرکایو و سی‌دی‌های نشر هرمس گوش می‌دهند و از رپ بیزارند. طبیعتاً فرد مورد نظر هر جا که صحبتی از موسیقی می‌شود، علایقی را که برای خودش ساخته است به رخ همه می‌کشد و می‌گوید که از رپ متنفر است، اما نمی‌داند که رفتار یک شهری نرمال این است که مثلاً از رپ فارسی فلان‌بخش را قبول داشته باشد و با علاقه آن را گوش کند. تا اینجای کار هم مشکل خاص و رسواکننده‌ای پیش نمی‌آید. اما گاهی ندانستن این استثناها، دست فرد مفلوک را رو می‌کند. مثلاً کسی از یکی از شهرستان‌های جنوب شرقی کشور به تهران آمده و در محاوره، به جای «وای‌میستم» از «می‌ایستم» استفاده و احساس می‌کند درستش همین است و با این طرز تلفظ، شهرنشین شده، آن هم از نوع باکلاسش. غافل از این‌که هیچکسی که از زبان معیار استفاده می‌کند، در گفتگو فعل مذکور را این‌گونه به کار نمی‌برد.

هویت و مصرفگرایی

در شهرهای کوچک و روستاها، اکثر مردم همدیگر را می‌شناسند و هویت هر کس برای دیگری شناخته‌شده است. وقتی ساکن یک شهر کوچک در خیابان راه می‌رود، تعداد زیادی او را می‌شناسند و با او خوش‌وبش می‌کنند؛ چنین کسی نیازی به معرفی خودش به بقیه ندارد. اما وقتی همین فرد وارد شهری بزرگ می‌شود، خودش را تنها و بی‌هویت می‌بیند و به همین خاطر تصمیم می‌گیرد برای خودش شخصیتی درست کند که همه او را با آن بشناسند. یکی از بهترین راه‌های ساختن این شخصیت، مصرفگرایی است. چنین افرادی برای نشان‌دادن خودشان به بقیه، به طرز وحشیانه‌ای خرید می‌کنند و ولع سیری‌ناپذیری در این مورد دارند. لباس‌های مارکدار، خوراکی‌های گران‌قیمت خارجی و وسایل الکترونیکی عجیب و غریب و البته قابل حمل، جهت نشان‌دادن به بقیه، نمونه‌هایی از خریدهای هرروز این آدم‌هاست. کمی که گذشت، این افراد وجود خودشان را به چند اسم و مارک تقلیل می‌دهند و به جای اینکه به داشته‌هایشان اعتبار بدهند، سعی می‌کنند از آن‌ها اعتبار بگیرند. مثلاً می‌گویند «آدیداسم کثیف شد»؛ که یعنی «کفشم کثیف شد» یا «امروز می‌خواستم تیفانیم رو بپوشم» که یعنی «امروز می‌خواستم کاپشنم رو بپوشم».

محافظه‌کاری و ناخن‌خشکی

به خاطر نداشتن پشتوانه‌ی هویتی، رفتارهای این دسته از آدم‌ها همواره همراه با احتیاط و محافظه‌کاری است. به خاطر همان اعتمادبه‌نفس مذکور، مدام سعی می‌کنند مراقب رفتارهایشان باشند. هر کنایه‌ای را به خودشان می‌گیرند و همیشه فکر می‌کنند که بقیه به دنبال مسخره‌کردن آن‌ها هستند. این محافظه‌کاری کم‌کم پایش را به کردار آن‌ها هم می‌کشاند. خسیس‌بودن یکی از نمونه‌های بارز این روحیه است. این‌ها نه تنها خیری مادی به کسی نمی‌رسانند، بلکه با استفاده‌ی پنهانی از اصلِ متناقض‌نمای «مهمون کن» سعی می‌کنند بیشترین استفاده‌ی ممکن را از اطرافیانشان ببرند.

ظاهر به جای باطن

بر مبنای روحیه‌ی مصرفگرایی برای کسب هویت، کم‌کم این منش وارد عرصه‌های دیگر زندگی این افراد می‌شود و آن‌ها یاد می‌گیرند که ظاهرشان را موجه کنند و به بقیه‌ی چیزها کاری نداشته باشند؛ چون در شهر بر خلاف روستا همه فقط ظاهر هم را می‌بینند. مثلاً کسی که طی یک شرط و قرار، مبلغ نسبتاً زیادی را می‌بازد و طبق محافظه‌کاری و ناخن‌خشکی از پرداخت آن شانه خالی می‌کند؛ اما بعد می‌ترسد که این رفتارش حمل بر فقر و نداشتن بشود. بنابراین به همه اعلام می‌کند که توانایی پرداخت مبلغ شرط را دارد و صرفاً دوست ندارد آن را بدهد. برای چنین کسی همین که بقیه فکر کنند او این پول را دارد، کافی است.

ما کلیشه‌هایمان را متناسب با سرعتی که جامعه در حال تغییر است به‌روز نکرده‌ایم. نمی‌دانم تصویر کلیشه‌ای یک تازه‌به‌دوران‌رسیده چیست. اما این را می‌دانم که این کلیشه، کسی نیست که به تازگی از شهرستان آمده است و برای جبران کمبودها و پرکردن خلأهای هویتیش، مشغول خواندن جدیدترین کتاب‌های فلسفی و داستانی است.
نظرات (۱۳)